سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
 
طنز تلخ :کاریابی با ژن برتر
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 96 شهریور 30
زمان : ساعت 8:16 عصر

 

طنز تلخ اجتماعی:

کاریابی با ژن برتر

ژن خوب

 

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

در سرزمین گل و بلبل مرد ثروتمندی زندگی می کرد که هفت تا پسر داشت. پسرانی بی خیال که فکر می کردند چون بابایشان روی گنج خوابیده است، بخواهند یا نخواهند آینده اشان تأمین است؛ پس دنبال هیچ هنر و مهارتی نبودند و ژن خود را هم برتر از همه می دانستند. مرد ثروتمند خنده اش می گرفت و با خود می گفت: این آقازاده های ساده ی من، درس درست و حسابی کهنخوانده اند، مدرک دکترا و پایان نامه را نیز به ضرب و زور پول و شیرینی قاپیده اند. حالا هم به ژن برتر و گنج بابا می نازند؛خدا نکند که تق وتوقی بشود و این امتیازات از بین برود، آن وقت است که باید برای دل خود این شعر را بخوانند: تنور شکم دم به دم تافتن/ مصیبت بود روز نایافتن. یک روز آقازاده ها را دور خود جمع کرد و بعد از کلی مقدمه چینی گفت: آفتاب عمرمن بر لب بام رسیده است و دیر یا زود از میان شما می روم اما دوست دارم تا زنده هستم، ببینم که با کار و تلاش زنده هستید و مثل مرد روی پای خود ایستاده اید؛ می خواهم نشان دهید که کار جوهره ی مرد و پشتوانه ی اسکناس مملکت است. درنظر دارم که این گنج های خانوادگی را به  اندازه ی  تلاش هرکس تقسیم کنم. حالا بروید و سال دیگر برای تقسیم ارث و میراث پیش من بیایید.

داستان اول:

پسر اولی که آقازاده ی بزرگ باشد، دنبال کار را گرفت. برای آنکه  راه صدساله را یک شبه طی کند، زد تو کار واردات کالا و برای نشان دادن ژن آقازادگی ، سراغ یکی از بانک های پر پول رفت و ایده های خود را با رئیس آنجا درمیان گذاشت و یک شیرینی توپ هم داد و بدون ضمانت و وثیقه، یک وام  نجومی با بهره ی صفر درصد گرفت و بار خود را بست و راهی سفر شد تا به کشور افسانه ای چین رسید. هر بنجلی که دم دستش آمد، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،خریداری کرد و بار کشتی ها زد و به وطن آورد. از اتفاق کارش گرفت و هزاران نفر پیر و جوان، به عنوان دستفروش سر کار گذاشته شدند و خیال دولت وقت هم از این بابت راحت شد. بازارهای کشور پر از جنس چینی شد. حتی کارگرانی هم که در کارگاه ها مشغول تولید اجناس مورد نیاز مردم بودند، تولیدشان را رها کردند و به لشکر بی کاران دستفروش پیوستند.جیب شازده پسر بزرگ خانواده از این درآمدهای نجومی واردات، متورم  و چاق شد، به طوری که قیدگنج های پدر را زد و برای عشق و حال بیشتر راهی فرنگ شد و همه چیز را با خود برد و یادش رفت که وام های بانکی را بپردازد.

داستان دوم:

برادر دوم زد تو کاردلالی و ساخت و سازمسکن. هرجا ملک خوبی پیدا کرد از باغ و بوستان گرفته تا قله های کوهستانی حاشیه دریا و زمین های جنگل آرزوها، همه را با وام بانکی خریداری کرد و صنعت خانه های ویلایی و برج سازی را رونق داد. پیمانکارها که مگس پرانی می کردند و کشاورزها که آب هایشان به هدر می رفت و کارگران کارگاه های تعطیل شده وارد این صنعت شدند. خانه ها و ویلاهایی که آماده می شد، به بهانه ی جریمه ی دیر کرد وام بانکی به ده برابر قیمت واقعی فروخته شد و بانک ها نیزتشویق شدند تا به متقاضیان وام 25 درصد بدهند. چیزی نگذشت که جیب های این آقازاده نیز متورم شد؛ آن قدرثروت به هم زد که گنج پدر، پیش چشمش حقیرآمد. هوس فرنگستان کرد و هرچه داشت، با خود همراه برد و یادش رفت که وام های بانکی را بپردازد.

 داستان سوم:

آقازاده ی سوم با همین دوتا چشم خود دید که برادرهایش ازصدقه سر وام های بانکی پشت خود را بسته اند؛ پیش خودگفت: مگر ما چلاقیم که نتوانیم وارد صنعت بانکداری شویم؟ پس زودی رفت و مجوزتاسیس بانک گرفت و به برادرها پیغام داد که در بانک او سپرده گذاری کنند؛ آن ها هم قبول کردند. تبلیغات رسانه ای هم به کمکش  آمد و مردم خرده پول های خود را در حساب های قرض الحسنه ی بانک جدید گذاشتند. چیزی نگذشت که خلق الله پشت در بانک صف کشیدند تا وام بگیرند؛ وام ساخت و ساز و خرید مرکب، ازدواج، قالی و کارگاه بافندگی ، ساخت فیلم و هنر و انتشارات وآموزشگاه و امثال آن،خلاصه زندگی همه ی مردم با وام بانکی گره خورد و آن چنان شیفته گرفتن وام بانکی شدند که داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را فراموش کردند. سالی نکشید که جیب این یکی آقازاده هم متورم شد و به جای سفر به فرنگ،گاه گاهی به تایلند و هنگ کنگ و فیلیپین پرواز می کرد. هیچ جا مثل کشورخودش نبود که به راحتی ثروت به هم بزند و  پشت خود را ببندد. روز به روز برتعداد بنگاه های بانکی اش اضافه می شد و کارتن خواب ها نیز می توانستند به شغل شریف دلالی بپردازند و برای متقاضیان خارج از نوبت وام جور کنند.

داستان چهارم:

برادر چهارمی با خود فکر می کرد چه بکند و چه نکند که در همین حین رسانه های جمعی اختراع شدند. او نیز دنبال این صنعت را گرفت. اول هم با روزنامه نگاری شروع کرد. چهارتا یادداشت پرهیجان و پر از تنش و در کنار آن چهره سازی و حزب و حزب بازی، باعث رونق کارش شد. ناگهان توانست یک روزنامه را به انواع نشریه و مجله و روزی نامه و گاهنامه و ماهنامه و سالنامه تبدیل کند و بعد هم افتاد توی کار شبکه سازی فضای مجازی و سایت و کانال و توئیت و فیس بوک و... هم تجارت کرد و هم تبادل اطلاعات ، هم دفتر عقد و ازدواج راه انداخت و هم بساط جشن طلاق؛ بساط کلاه فروشی هم راه انداخت؛ تریلیون تریلیون وجه رایج مملکت بود که به حساب های بانکی اش واریز می گردید؛ازارتش های بزرگ دنیا هم قدرتمندتر شد، چون می توانست بخرد و بفروشد و افکار عمومی را به میل خود جهت بدهد،این حزب را پودر می کرد و آن حزب را روی کار می آورد. حتی می توانست کرسی های نمایندگی شورای شهر را به مبلغ دو میلیارد تومان جابه جا کند. دولت ها نیز چاره ای نداشتند به جز اینکه با امپراتوری رسانه ای او مدارا کنند. برادرها نیز در بیرون مرزها برای رونق کارشان مجیز گویی او را می کردند. او توانست هزاران شغل اینترنتی ابداع کند. به همین خاطر شهرت عالمگیری پیدا کرد. ثروت او و برادرانش می توانست پایه های حکومت را سست و لرزان کند. بی سبب نبود که این نیز به گنج پدر بی اعتنایی کرد و در لاس وگاس رحل اقامت افکند.

داستان پنجم:

برادر پنجمی،از خردسالی به بوی نفت علاقه داشت. حالا هم که بزرگ شده بود و دنبال کار و درآمد بالا می گشت، هیچ چیزی را بهتر از تجارت نفت ندید. وقتی لیست فرآورده های نفتی را نگاه می کرد، چشمش سیاهی رفت. مگر می شود این همه محصول از دل این ماده ی بو گندو بیرون بیاید!ازتاسیس پمپ بنزین شروع کرد تا کارش به زدن دکل نفتی رسید.دست همه ی برادرانش را از پشت بست و کاری کردکارستان.هزاران شغل را در دیگر مناطق دنیا به وجود آورد. درسرزمین گل و بلبل هم دانشگاه نفتی زد که فارغ التحصیلانش به کار گوجه فروشی مشغول شدند. با این سیاست ها جیب های این آقازاده نیز متورم شد و گنج پدر پیش چشمش حقیر جلوه کرد و به جای نشست و برخاست با پدر عزیزش، با خاندان اوناسیس و راکفلر بنای مراوده را گذاشت.

داستان ششم:

برادر ششمی به دنیای هنر و میراث فرهنگی علاقه نشان داد. با امکانات رسانه ای برادرخود، صنعت سینمایی خالیوود را راه اندازی کرد و برای تقویت بنیه ی فیلم های فارسی، از مدل فنی اتاق خواب بهره برد و آن را به عرصه ی اجتماعی وارد ساخت. چاپ و نشر مجلات تمام رنگی هنر هفتم و ستاره ی سینما و فیلم و هنر، و صفحات تخصصی دنیای مجازی،آگاهی های نسل جوان را ارتقا بخشید و آن ها را به عالم رؤیا و هپروت فرو برد و سیاستمداران را رهین منت خود کرد. چاپ عکس هنرمندان روی لباس و فنجان و دفتر و کیف و تابلو و سفال، سبب اعتلای هنر و رونق بخش صنعت تجارت شد.آثار قدیمی و باستانی نیز با درایت های او مورد توجه جهانیان قرار گرفت و ده میلیون گردشگر خارجی جذب کشور شدند و چهار میلیون شغل جدید به وجود آمد. از امتیازات هنرهای نمایشی و گردشگری این است که هرکس برای نگاه کردن های خود پول می پردازد. این گونه بود که جیب این آقازاده هم متورم گردید و گنج پدر در نظرش خیلی کوچک جلوه کرد. سفر به هالیوود و بالیوود و موزه های بزرگ جهانی از جمله تفریحات او بود.

داستان هفتم:

برادر هفتمی با احساس تکلیف فراوانی که داشت؛ وقتی فهمید که کاریابی و اشتغال از وظایف دولت نیست؛ دامن همت را به کمر زد و از وزارت کار، مجوز فعالیت کاریابی الکترونیکی گرفت و موسسات مشاوره های شغلی و کاریابی  ژن برتر را راه اندازی کرد تا گزینش شغل منطبق بر مهارت و توانمندی‌های جویندگان کاررا تسهیل سازد. صفحات کاریابی روزنامه ها و نشریات و سایت های فضای مجازی پر شد از آگهی های تلاش کمتر و درآمد بیشتر. دانشجوی تربیت مدرسی که در کنار تحصیل،جویای کار پردرآمد نیز بود؛ یکی از این آگهی ها را پیدا کرد و به دفتر کاریابی آقازاده کوچک رفت. به او گفته شد که شغل شما جمع آوری و اتصال قطعات رایانه به یکدیگر است و درآمد بسیار بالایی هم دارد؛ بعد معلوم گردید که پیش نیازهم دارد و آن کسب مهارت فنی قطعه شناسی می باشد که هزینه های آموزشی آن بر عهده ی متقاضی است. قبول کرد و وجه آن را دو دستی تقدیم نمود. در طول یک هفته و در سه جلسه آموزشی این پیش نیاز تامین شد. خیالش راحت بود که صدها نفرداوطلب دیگر نیز سرنوشتی مثل او دارند . در پایان دوره به همه اشان گفته شد، مراجعه نکنید تا برنامه ی شغلی و حکم استخدامی را برای شما ارسال کنیم. پس از مدت ها بی خبری ، لازم بود تا مراجعه ی حضوری انجام گیرد.با مراجعه ی دانشجو مشخص شد که جا تر است و بچه نیست و محل برگزاری کلاس ها برای مدت کوتاهی در اجاره آن گروه کاریابی با ژن برتر بوده است. مرد ثروتمند به ناچار گنج خود را به هفتمین پسر خود بخشید. دانشجوی دانشگاه تربیت مدرس نیز به این نتیجه رسیدکه گره های اقتصاد مقاومتی و تولید و اشتغال را باید با دست تدبیر خود باز کند، وگرنه ژن های برتر او را به خاک سیاه می نشانند.




برچسب ها: ژن خوب (1)، قاچاق کالا (1)، زمین خواری (1)، بساز و بفروش (1)، بانک ربوی (1)، غول رسانه ای (1)، تجارت نفت (1)، گردشگری (1)، شغل های کاذب (1)، | نظر بدهید


طنز اجتماعی: فوبیای دروج، برادر مرگ
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 96 مرداد 9
زمان : ساعت 1:3 صبح

 

طنز تلخ سیاسی اجتماعی :


فوبیای دروج، برادر مرگ !


ترس

من فوبیای دروج هستم دیو ترس و نواده ی پادشاه سرزمینِ وهم و خیال. برادرم استوهات، دیو مرگ است. برادرم را همه می شناسند؛ چون هرکس در زندگی، یک بار و برای آخرین بار، دیدار با او را تجربه می کند و بعد الفاتحه!!! اما من می توانم مثل ابرسیاه مخوفی پیوسته بر ذهن و زبان و رفتار هرکس سایه بیندازم و لحظه به لحظه  بمیرانم و زنده کنم. ترسو عنوان اعضای حزب من است.ترسوی شماره یک حزب من،جهود اشکنازی است،این را بگیر و برو تا به هزاران هزار شماره دیگر برسی.

می توانم مثل باد، تنوره بکشم و از دنیای ذهن یک وحشت زده به جهان ذهن ترسوی دیگری سفر کنم. هرکس با ترسویی به مشورت بنشیند، بی هیچ تعارف، مرا مهمان ذهن خود کرده است. بنابر این مدت زمان توقف من در هرجا به میزان آمادگی میزبان بستگی دارد. گاهی امپراتوری بزرگی را به وجود می آورم و همه را اسیر و برده ی خود می کنم. مایه ی همه نوع خفت و بی آبرویی وحتی هلاکت  هستم. تا رگ و پی و اعصاب میزبانم را از هم نگسلم و رسوای روزگار نکنم و هستی اش را برباد ندهم ، دست از او نمی کشم تا اینکه برادرم استوهات از راه برسد و او را از دست من خلاصی بخشد. آرام و قرار در کار من نیست؛ اعتراف می کنم که من و همراهانم از هرچیزی بی سبب و علت فراری هستیم.

شگرد پدرم این است که مرا بی زاد و توشه آواره ی شهرها و بیابان ها کند. براین باور است که تشنه و گرسنه و بی سرپناه نمی مانم و هرکس به یک بهانه ای مرا می پذیرد. هرچیزی در زندگی، یک کوفت و دردی دارد و کمتر کسی پیدا می شود که با راه درمان آن آشنا باشد. من نیز از این ماجرا بهره می گیرم و همه را به دام طلسم و جادو می کشانم.

کاری کرده ام تا ماهی از خشکی بترسد و گربه از سگ هار، عقاب از فرودآمدن و مرغ از قفس و درخت از هرس . پروانه از تار(عنکبوت) و الاغ از بار، باغبان از سار و بدهکار از طلبکار و متهم از اقرار و محکوم از چوب دار و گناهکار از پل صراط . مادر نوزاد از ادرار، پابرهنه از خار، جوان بیکار از یار، تنبل از کار، کتک خور از تکرار، لجباز از اصرار، بی حیا از عار، بشر معاصر از غار و همه از مار.کاسب از مامور مالیات و وارد کننده از گمرک و زیاده خواه از عدالت و قاضی از رانت خوار و مرده از نفس و خود ساخته از هوس. مرغ ماشینی از خروس لاری و آب زلال از سم، خنده از غم، بادمجان از بم، سقف خانه ی مستضعف از نم و زمان امروز از زمان فردا.آفتاب از غروب، دروازه بان از توپ، زخم معده از قره قروت، فشنگ از باروت، زنده از مرگ و محتضر از تابوت و شیطان از سکوت، ترس و وحشت دارند.

مادرم خیال واهمه است. از هنرهای اوست که در یک چشم به هم زدن می تواند از هفت آسمان بگذرد و در سطح زمین گردش کند حتی در اعماق زمین فرو برود. ننه خیالی می تواند از مشرق جهان به مغرب آن پرواز نماید. به جزئیات علاقه دارد و از کلیات امور متنفر است. 

پدرم غضب شریر، تند و تیز و بی پرواست؛ تا دلتان بخواهد مکر و حیله دارد و جز کشتن و بستن و زدن و شکستن و ظلم و عداوت و انتقامجویی هنر دیگری ندارد. لذت پدرم در این است که  بر همه ی جهان مسلط و چیره باشد. از شکست خوردن بیزار است. چهره ای درهم کشیده دارد و اهل جنگ و جدل است.در هر دوره ای شکل پدرم تغییر می یابد. خیلی اهمیت دارد که این پدر هفت خط مرا بشناسید، چون به وجود آورنده ی من است.

 از هنرهای پدر و مادر چیزها آموخته ام و ژن آن ها را به ارث برده ام.خیلی ها که مرا نمی شناسند بعضی حالت های مرا با نظام دفاعی بدن اشتباه می گیرند. بسیار تجربه کرده اید که وقتی باد بازیگوش دو لنگه ی در حواس پرت را برهم می کوبد، برق سه فاز از همه  می پرد. اینکه دلتان تو می ریزد نتیجه ی میزان افزایش سروتونین مغز در آمیگدال و کورتکس جلویی است. گلوتامات که یک نوروترانسمیتر تحریکی است، باعث افزایش تحریک پذیری نورون های خارج شده از بخش قاعده ی جانبی آمیگدال می شود و در نتیجه اضطراب را افزایش می دهد و این به من که از یک پدر و مادر دیگری هستم ربطی ندارد. معلوم است که حب ذات هرکس برای حفظ جان،عکس العمل نشان می دهد. متوجه هستم که وقتی علمی حرف می زنم ، باورتان  می شود.

یک روز با پدر و مادرم قرار گذاشتیم هنرهای خودمان را به نمایش بگذاریم و تفریح کنیم. مادرم در تاریکی شب، در جاده ای که از کنار قبرستان می گذشت،به جناب شوت زاده برخورد کرد که برای خود آواز می خواند و پیش می رفت. مادرم برایش افسانه خوانی کرد تا عرق از سر و رویش سرازیر شد. بی چاره که حسابی عصبی شده بود. آستین به پیشانی گرفت، در همین حین، پنبه ی ریزی از لباسش جدا شد و به روی مژه ی چشم چپش افتاد. مادرم  دریافت که صحنه ی اکشن  داستان آغاز شده است، فیلم های هالیوودی را در ذهنش تجسم بخشید. ناگهان شوت زاده به خود لرزید، هرمژه ای که می زد، تصور می کرد ارواح مردگان است که در کرباس سفید قصد اذیت و آزار او را دارند. مثل خرچموشی که خاری زیر دمش گذاشته باشند، چهار نعل می دوید و نعره می کشید تا غرق عرق شد؛ این دفعه نیز با همان آستین ، عرق پیشانی خود را گرفت و اتفاقاً پنبه ی ریز از مژه جدا شد . بخت برگشته پنداشت که ارواح خبیثه او را رها کرده اند.شانس آورد که برادرم مرگ آنجا نبود!

پدرم غضب شریر سراغ یک اژدهایی رفت که مست قدرت و ثروت بود و خود را کدخدای جهان می دانست. نامش عمو سام . ابتدا بینی اش را کشید.؛ او هم دمی تکان داد و هوار کشید و بنای تهدید را گذاشت و رجز خواند و اعلان جنگ داد و گفت: همه ی گزینه ها روی میز است. توی بوق که می دمید و خالی می بست؛ مادرم رقص چاچا می کرد و پدرم با اخم و تخم می گفت بر کذاب  لعنت! من نیز به عمو سام می گفتم: چیزی بگو که بگنجد. قسم تورا باورکنیم یا فروش صد میلیاردی اسلحه به آل یهود را؟ کدخدا باوران سیاست پیشه، با همین شیوه ، ملت را خواب بند می کردند و  رای جمع می کردند و می گفتند که ما سایه ی جنگ را دور می کنیم!!!

ماجرای قلعه ی هوش ربا نیز از شیرین کاری های من و خانواده است. مسجدی که هرکس شب در آنجا می خوابید،صبح جنازه ی بی جانش را پیدا می کردند، چون نمی توانست از جادو و جنبل های من قسر دربرود. تا آنکه یک شب، خسته جانی از راه رسید تا در مسجد جان بدهد. هرچه تلقین کردم و ورد خواندم و طلسم و جادو به کار بستم تا بلکه وحشت کند و جان به جان آفرین تسلیم نماید، نشد که نشد! او جانش را کف دست گرفته بود تا بی بهانه تقدیم کند. اما من و مادرم فقط می توانستیم بهانه بسازیم و زمینه ای برای ماموریت استوهات برادرم درست کنیم. آخر هم نتواستیم ذهن او را تصرف کنیم. او نیز هی سینه جلو می داد و رجز می خواندکه:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ!

آن شب برادرم استوهات مأمور قبض روح او نبود. پس به ساز من نرقصید و از شعبده بازی هایم نهراسید؛ ابوالهولی چون من را سنگ روی یخ کرد. به دیوار چسباند و تمام قد ایستاد و کرکری خواند تا صبح که طلسم هایم بی اثرشد.از آن روز به بعد مردم آزاده فهمیدند که من هیچ پخی نیستم، همه دام ترس از مرگ را دریدند و مرا بیکار و بی آبرو کردند. وقتی من بی کار شوم، اژدهای قدرت و ثروت نیز خاک به سر می شود و از رمق می افتد. دیگر کسی پیدا نمی شود که بگوید: ترس برادر مرگ است. من نیز در روزگار بازنشستگی سماق می مکم و خاطره می نویسم.




برچسب ها: دروج (2)، فوبیا (1)، ترس (1)، سایه ی جنگ (1)، عموسام (1)، | نظر


لات آمریکایی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 95 اسفند 16
زمان : ساعت 3:38 عصر

طنز سیاسی:

لات آمریکایی

لوطی های مدرن

 

کمیسیون سه جانبه خواهی تشکیل جلسه داده بود تا برای مدیریت جهان برنامه ریزی کند. این بار قضیه کمی متفاوت بود،هرچه را که در طول دوقرن رشته بودند، انقلاب اسلامی از راه رسیده بود و همه را پنبه کرده بود.مهم ترین بحث این اجلاس پیدا کردن راهکارهایی برای حفظ آمریکا از فروپاشی قریب الوقوع بود. تلاش اعضا این بود تا دولت آمریکا به عنوان یک بنگاه اقتصادی در قلب سیاست های جدید باقی بماند و رؤسای جمهور به عنوان حافظ منافع سرمایه داران بزرگ در این جهان انفجاری انجام وظیفه نمایند. کارتر، بوش پدر، ریگان، کلینتون، بوش پسر و اوباما، هریک عهده دارمأموریتی متمایزاز یکدیگرشده بودند تا مردم و اقتصادیات همه ی کشورها و حکومت ها در خدمت نیازهای بانک ها و شرکت های چند ملیتی و امپراتوری های جدید شرکتی امپریال قرار بگیرند.کارتر و بوش پدر و اوباما و کلینتون با پنبه سر می بریدند. ریگان و بوش پسر نقش هفت تیر کش کابویی را بازی می کردند. حالا در شرایط جدید جهان، مهره ای لازم بود تا این  ها را باهم ترکیب کند و به میدان سیاست بیاورد و این قدرعرضه داشته باشد تا بتواند ینگه دنیا را با هزارها تریلیون بدهی،برسرپا نگه دارد. این کار بزرگ فقط از یک لات قلدر آمریکایی برمی آمد،کسی که نقش خل و چل را بازی کند و او کسی نبود جز دونالد ترامپ پانصدمین سرمایه دار جهان.

لوطی ترامپ که قبلاً با دمکرات ها و جمهوری خواهان میانه ی خوبی نداشت، ناگهان در تبلیغات انتخاباتی، جمهوری خواه شد و بدون رای آوری مردمی و به ضرب و زورکارت الکترال به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور برگزیده شد. مردم آمریکا پیش از آنکه روحشان خبردارشود، دونالد ترامپ بر کرسی ریاست تکیه زده بود و به خانم ها شماره تلفن می داد. چنین شعبده ای فقط از دست فراماسون های قرن هیجدهم میلادی شهر لندن برمی آمد. سه جانبه خواهان، هیلاری کلینتون را کنار گذاشتند چون به شدت با حضور زنان در پست های کلیدی جهان مخالفت دارند!

 ترامب که حسابی خرکیف شده بود، طبق برنامه سه جانبه خواهی، از همان روز اول زنجیر بی سوسه و دستمال بزرگ ابریشمی به دست گرفت و قداره و دشنه بر شال کمر بست و سیگار برگ به دندان گرفت  و گیوه نازک هم به پا کرد و جام برنجی جلوی خود گذاشت و سر چارسوق و گردنه ی دهکده جهانی ایستاد و معرکه راه انداخت و هوار کشید و باج و خراج خواست و این گونه رجز خواند:

-        آهای نفس کش! گفته باشم از همین امروز ایرانیایی که چراغ خاموش به ما آنتی حال می زنن و 6 کشور مسلمون دیگه حق ندارن پاشونو تو این محله بذارن!... افتاد؟ البته سعودی ها و کویتی ها استثنان!  

-        مکزیکیا و مهاجرای دیگه هم زودگورشونو گم میکنن. وقتی دارم درمرز مکزیک،دیفال می کشم! نبینم کسی این ور مرز جامونده باشه؟ خون هرکس پای خودشه! افتاد؟ 

-        ژاپنی ها  و کشورای دیگه هم برای حفظ امنیتشون می باس هزینه‌ی سربازاو پایگاه های مارو بدن ، در عوض اجازه میدم که ژاپنی ها سلاح هسته‌ای بسازن تا با کره شمالی کرکری بخونن. 

-        از متحدای خرپولمون مثل سعودی میخوام که برای نبرد با تروریست ها سرباز جور کنه و هزینه ی جنگای نیابتی ما رو بپردازه! درضمن میدان های نفتی در اختیار داعش رو هم باس که بمبارون کنه! 

-        همه بدونن که من هوادار بزرگ اسرائیلم، از شهرک سازی های یهودی نشین حمایت می کنم  و این اجازه رو میدم تا در بازجویی از تروریست ها ، القای حس غرق شدن و یک عالمه بدتراز آن را استفاده کنن! 

-        از چینی های مرده شور برده هم بدم میاد، آخه این هم شد توافق؟ من این توافق نامه شراکت ترنس پسفیک رو جر میدم. لامصبا گرمایش زمین را بهونه کردن تا جلوی تولیدمارو بگیرن. اگر دستم بهشان برسد، قیمه قیمه شون میکنم؛در عوض الهی قربون روس های گلی منگولی بروم که با داعش می جنگن. من حاضرم سینه خیز تا خود روسیه بروم و صد تا زن روسی بگیرم .من از آقا پوتین میخوام که به ایران و چین بگه: اَه! 

-        در ضمن گفته باشم من از سوسول بازی هیچ خوشم نمی یاد و با کنترل اسحله و قداره مخالفم. معلما برای امنیت خودشون می تونن با اسلحه سرکلاس حاضر بشن و از استانداردهای آموزشی کامن کور دست بردارن. 

گفتنی است دونالدترامپ که کار خودش را ابتدا از کافه و کاباره شروع کرده است، بعداز مدتی بساز و بفروش شد و هم اکنون سوژه کار کمدین ها و کارتون های فلشی و کاریکاتوریست هاست. او از اهالی دهکده جهانی می خواهد تا به تماشای فیلم های رذل های کوچک و گم شده در نیویورک و روزهای زندگی ما و همچنین وال استریت: پول هرگز نمی خوابد که گوشه هایی از زندگی اوست دیدن نمایند. 


 




برچسب ها: اوباما (2)، کمیسیون سه جانبه خواهی (1)، کارتر (1)، بوش (1)، ریگان (1)، کلینتون (1)، ترامپ (1)، فراماسون (1)، | نظر


آخرین سرود
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 95 تیر 10
زمان : ساعت 1:56 صبح

 

آخرین سرود

مرحوم حمید سبزواری

حسین ممتحنی متخلص به حمید سبزواری، زاده ی 1304 در سبزوار و متوفی در 22خرداد1395تهران، شاعری است از نسل اول انقلاب اسلامی. پدرش«عبدالوهاب»،کارمند دولت بود وبالاترین حقوق ماهیانه را داشت؛ 30 تومانی که او دریافت می کرد سه برابر حقوق یک کارمند ساده بود و این به سبب فضل و کمالات علمی و قریحه ی شاعری و خط خوش و خدمات مؤثر وی بود.جدش، ملا محمدصادق ممتحنی، معدن شناس وشاعری مردمی بودکه «مجرم» تخلص می‌کرد و به سبب مسافرت به اقصا نقاط ایران،توانسته بود ویژگی های هریک از معادن را به زبان شعر بیان نماید.وی را در آوه ترکمن دستگیر کردند و چون احساس کردند که خطری برای حکومت ندارد،رهایش ساختند. در سفری به مشهد،راهزنان دیوان اشعارش را به یغما بردند.اواخر عمر مقیم مشهد رضوی شد و در آن جا وفات یافت.

تجلّی سبزواری از شعرای شاخص سبزوار نیز پسر دایی پدرش بود که دیوان شعر و مجموعه تجلی نامه داشت. تجددنامه را نیز در عصر رضاخان در دفاع از حجاب بانوان از خود به یادگار گذاشت.

اولین آموزگاران حمید، پدر و مادرش بودند.جامع المقدمات را نزدپدرآموخت. درروزگاری که پدر با طبابت غلط نابینا شد، باز توانست خط خوش را به فرزند خود یاد دهد. قرآن و بعضی از متون ادبیات را از مادر فرا گرفت. دوره تکمیلی را نزد اساتیدی چون میرزا حبیب جوینی وحاج آقا محمدعلی محمدی سپری کرد.

زمانی که چهارده‌سال بیشتر نداشت،سرودن شعر را آغاز کرد.نخستین اشعارش را با همکاری کتابفروشی خسروی سبزوار انتشار داد. در نوجوانی شاهد فرهنگ‌ستیزی، خشونت و سرکوب احساسات مذهبی مردم توسط رضا شاه پهلوی بود. با روی کارآمدن محمد رضا پهلوی، در دهه ی سوم قرن حاضر، به هر حزب و گروهی که فکر می‌کرد حامل حقیقت یا حامی محرومانند سری می‌زد، اما به‌سرعت درمی‌یافت که آن سراب‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانندعطش عدالت‌خواهی و شوق استقلال‌جویی او را سیراب کنند، و سرخورده کنار می‌کشید. قبل از کودتای آمریکایی28 مرداد1332به استخدام آموزش و پرورش درآمد و با بانو شکوه اقدس شفقی که از اقوام نزدیک و معلم هم بود، ازدواج کرد.در این دوره نیز به سرودن اشعار حماسی و فعالیت های اجتماعی ادامه داد. بعد از حوادث مرداد1332 مدتی متواری و مخفی شد و چهار سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق سپری کرد تا سرانجام خود را به شهربانی سبزوار معرفی نمود و تبرئه شد ولی از آموزش و پرورش اخراج گردید.

پس از مدتی که از طریق اجاره حمام و اداره ی آن روزگار گذرانید، با راهنمایی و کمک یکی از اقوام به استخدام بانک بازرگانی (بانک تجارت پس از انقلاب) درآمد و چون عرصه را برای زندگی در سبزوار تنگ دید، تقاضای انتقال کرد و راهی تهران شد. در تهران نیز دوستان همفکری یافت. از 15خرداد 1342 به طور رسمی استعداد شعری خود را به خدمت انقلاب و رهبری درآورد.وی همان زمان در یکی از ابیات بسیار زیبای خود می گوید: "من حمیدم نه ستایشگر هر محمود/ حق پرستم نه ستاینده اهریمن" . گاهی نیزاشعار حمید در نشریات بانک بازرگانی انتشار می یافت و همین مسأله شاخک های ساواک را حساس می کرد و هر از گاهی با بازجویی های خسته کننده سعی در رام کردن او داشت.سر ناسازگار حمید نیز نگرانی هایی را برای خانواده به وجود می آورد. وقتی برادر همسرشان با زرنگی خاصی توانست،اشعار رااز پیش چشم مأموران به سبزوار انتقال دهد. با حمله مأموران ساواک به منزل سبزوار، نسوانی که در منزل بودند از ترس و وحشت، مجموعه ی اشعار حمید را به تنور ریختند و از بین بردند.

البته این شاعر انقلابی از پای ننشست و به سرودن ادامه داد.پس از پیروزی انقلاب، دو مجموعه از اشعار وی با اصرار و تشویق امام خامنه ای مدظله العالی که آن زمان رئیس جمهور بودند و با تقریظ و حمایت ایشان به دست چاپ سپرده شد تا روزگارجفاکار برآن تعدی ننماید. مجموعه ی سرود درد به اشعار پیش از انقلاب اختصاص یافت. و سرود سپیده دربردارنده ی اشعار پس از پیروزی شد. کتاب سرود درد او در سال 1375 کتاب سال شناخته شد. سبزواری مدال درجه یک هنر در رشته ادبیات را نیز دریافت کرد و چهره ماندگار شعرانقلاب شد.

آثاردیگر استاد حمید سبزواری عبارتند از: سرود دیگر، کاروان سپیده، یاد یاران، گزیده ادبیات معاصر.

هفته سوم اردیبهشت 1392که در منزل ایشان بیش از پنج ساعت به گپ و گفت نشستیم؛ نتیجه ی آن ساخت مستند«سرود سرو» و چاپ یادداشت بلندی در هشتمین شماره نشریه چشمه شد، استاد می فرمودند: جدیدترین اثر خود را « آخرین سرود» نام نهاده ام چون می دانم که به زودی از میان شما خواهم رفت.

تا کنون بیش از 300 اثر شعری استاد به صورت سرود درآمده است. موضوع مستند سرود سرو که بارها از شبکه های گوناگون صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نمایش درآمده،حول محور همین سرودهایی است که معضل گسستگی فرهنگی میان نسل های انقلاب را رفع کرده است؛ زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که با رویکرد مواضع رهبری در شعرحمید سبزواری انعکاس نیافته باشد. 90 درصد اشعار حمید سبزواری انقلابی و در سبک خراسانی و تنها 10 درصد آن ها غزل هندی است. روانش شاد باد!

 

 




برچسب ها: حسین ممتحنی (1)، تجلی سبزواری (1)، حمید سبزواری (1)، سرود سرو (1)، کاروان سپیده (1)، | نظر


سهراب سپهری ، شاعر آب و رنگ و آینه
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 95 فروردین 31
زمان : ساعت 12:47 صبح

 

سهراب سپهری

شاعر آب و رنگ و آینه

 سهراب سپهری

سهراب سپهری(1359-1307) شاعر و نقاش اهل کاشان، از سال 1330 به بعد با انتشار هفت منظومه به نام های«درکنار چمن یا آرامگاه عشق»، « مرگ رنگ»،« زندگی خواب ها»،« آوار آفتاب»، « شرق اندوه»، « حجم سبز» و« ما هیچ ما نگاه» به صورت مستقل، و چاپ دوشعر بلند دیگر به نام های « صدای پای آب» و « مسافر» درشماره های 3 و 5 دوره دوم مجله ی آرش در سال 45-1344، به سبب ویژگی منحصر به فرد سبکی و زبانی و نیز پیام های اثرگذارمعنوی و پیوند با طبیعت خداوندی و برپایی مکرر نمایشگاه های نقاشی، در داخل و خارج کشور، بر خلاف میل باطنی خویش ،به شهرتی درخور دست یافت. سرانجام هفت منظومه ی اشعاروی به اضافه ی صدای پای آب و مسافر، دریک مجلد گردآمد و با عنوان « هشت کتاب» بارها و بارها تجدید چاپ گردید.

مرحوم سیدحسن حسینی در کتاب « بیدل، سپهری و سبک هندی» معتقد است که جهان بینی سپهری، جهان بینی وحدت وجود است. (صص73-71). وی می نویسد: پیرامون عرفان سپهری و مرجع و مأخذ آن، دیگران ، فراوان سخن گفته اند. آن ها که دل هایشان با اسلام است و ریگی به کفش قلم ندارند، عاشقانه در روشن سازی وجوه الهی و عارفانه ی شعر سپهری قدم زده اند و در مقابل این دسته، آن ها که نسبت به «متافیزیک» حساسیّت دارند و تمایلات ماورای خاکی سپهری را نوعی تمرّد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم معاصر می دانند به طرق مختلف کوشیده اند و می کوشند تا این بُعد آشکار سپهری را نادیده بگیرند و یا زیر رگبار انتقادات شبه جامعه شناسانه، آن را به ضد ارزش بدل سازند...حال آنکه شعر سپهری به واسطه برخورداری از جهان بینی(وحدت وجود) و داشتن نوعی چارچوب معنوی که در ادبیات ما سابقه دار و شناخته شده است، ماندگارترین شعری است که در قالب نو ظاهر شده است.»(همان،ص 71).

سهراب سپهری

سهراب شاعر آب و رنگ و آینه، شاعر لحظه های خالص زیستن در «حجم سبزِ» حیات به هنگامی که « گنجشک محض می خواند» و « سُهره ای پر می شوید در چشمه ی نور» به جست جوی خود در « پشت هیچستان» منزل کرده بود و در«هوای خنک استغنا» تا « صدای پر تنهایی» می رفت.« صبح ها نان و پنیرک می خورد» و « شناور در افسون گل سرخ»، « ریه را از ابدیت پر و خالی می کرد». « گدایی بود که دربه در پی آواز چکاوک می رفت» و « سمت حیات » را از زنی می پرسید که « نور درهاون می کوبید».به« آغاز زمین نزدیک بود» و «سرنوشت تر آب را» ، «عادت سبز درخت را » می شناخت و آسمان مال او بود...

سهراب می گوید: من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام . شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر ( 6 اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت 12 . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده ایم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم . بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خردسالی من در محاصره ی ترس و شیفتگی بود. (هنوز در سفرم - صفحه 9).

 اهل  کاشانم / روزگارمبدنیست / تکهنانیدارم،خردههوشی،سرسوزنذوقی / مادریدارم،بهترازبرگدرخت/ دوستانیبهترازآبروان/ وخداییکهدرایننزدیکیاست: / لای این شب بوها، پای آن کاج بلند،/ روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه...(هشت کتاب،1376صص271-272)

سهراب سپهری

مشفق کاشانی، دوست دیرین سهراب، می گوید: سپهری در سال 25-1324 دوره ی دانشسرای مقدماتی تهران را به پایان بردو طبق قوانین آن روز و تعهدپنج ساله آموزگاری به کاشان آمد.من آن روز با سمت معاونت در آموزش و پرورش کاشان کار می کردم.در اولین برخورد، سیمای نجیب و چهره ی متقکر او در من اثری گذاشت که هنوز بعد از سالیان دراز در ذهنم باقی است، به همین دلیل و بنا به موافقت او در امور اداری با من یار و مددکار شد...آن روزها که برای سرکشی به دبستان های تابع اداره به روستاهای اطراف کاشان سفر می کردم، در اکثر این سفرها سهراب با من بود و شب ها و روزها با او در مسایل شعر و ادب بحث و تبادل نظر می کردیم، او همواره کوله باری از وسایل نقاشی و چند کتاب خطی و چاپی و نیز متون نثر فارسی که بیشتر جنبه ی عرفانی داشت با خود می آورد و در روستا ها مورد مطالعه قرار می دادیم و ساعاتی را که من به کار رسیدگی مدارس می پرداختم نقاشی می کرد و یا با روستا نشینان به صحبت می پرداخت، از زندگی و وضع معیشت و از رنج ها و دردهای آنان جویا می شد و گاهی چنان تحت تأثیر قرار می گرفت که بی اختیار می گریست... از کتاب هایی که سهراب همراه داشت، نسخه ای خطی از بیدل دهلوی بود و نیز دیوان صائب و کلیم کاشانی...همین علاقه ی او بود که به نظر من گرایش او را بدین شیوه نشان می دهد و در آثار او نیز بدون اینکه استقلال شعری خود را از دست بدهد، رگه هایی از سبک هندی به چشم می خورد... (خلوت انس، ج1، صص205 و 206).

پدر سهراب در اداره پست و تلگراف کاشان خدمت می کرد و در ایام جوانی سهراب از هردوپا فلج و خانه نشین شد و مادرش با داشتن 5 فرزند به استخدام همان وزارتخانه درآمد. سهراب در اوایل تیرماه 1326 به سبب علاقه ای که به کار نقاشی داشت برای گذراندن کنکور به تهران آمدو در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شد. و چون وزارت آموزش وپرورش با انتقال او موافقت نکرد، به ناچار محل کار خود را ترک کرد وبا محکومیت پرداخت سی هزار ریال هزینه های تحصیل در دانشسرا از خدمت معاف گردید.

درتهران، ضمن تحصیل، با نیما و پیروان وی آشنایی بیشتری یافت. در سال 1332 از دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه ی اول علمی را دریافت کرد. اولین نمایشگاه آثار نقاشی و دومین کتاب شعرش در همین سال رونمایی شد.وی تا پیروزی انقلاب اسلامی ، فعالیت های ذوقی خود را دنبال کرد،تا آنکه عارضه سرطان خون، روح لطیف وی را خراشید و سرانجام اجل به وی مهلت نداد ودر اول اردیبهشت سال 1359 روی در نقاب خاک کشید.بنا به وصیتش او را در صحن بیرونی مرقد مطهرامامزاده علی بن امام محمد باقر(ع) مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند.این امامزاده ی واجب التعظیم اولین شهید سرزمین ایران است.

علی موسوی گرمارودی دربیان ویژگی های شعر سپهری می گوید: « شعر اودر نخستین برخورد، دارای چند ویژگی است: یکی اینکه نخستین کس یا دست کم مهم ترین شاعری است که زبان شعر نو را با زبان محاوره پیوند زد. ویژگی دوم تصویرگرایی شعر سپهری است، این نتیجه طبیعت گرایی صمیم اوست. ویژگی سوم آن، شخصیت بخشیدن به پدیده ها و اشیاست.» ( باغ تنهایی، صص 283-281). روحش شاد!




برچسب ها: مشفق کاشانی (3)، سهراب (1)، سیدحسن حسینی (1)، اهل کاشانم (1)، موسوی گرمارودی (1)، | نظر


طنز سیاسی: سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : یکشنبه 94 دی 27
زمان : ساعت 12:54 صبح

طنزسیاسی:سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی


 

سفرهای جکی مارکو

یک شنبه 11 اکتبر2015 - لندن

روزتعطیل هم دست از سر آدم نمی کشند. غرق خواب بودم که با صدای زنگ تلفن از جا کنده شدم. در حالی که خمیازه امانم را بریده بود، گوشی را برداشتم. یکی از مقامات عالی رتبه «انتلیجنت سرویس» بود. گفتم: لابد پی گیر هستید که پرونده سفر به ایران را مطالعه کرده ام یانه! با عصبانیت سرم فریاد کشیدو گفت: پَ نه پَ زنگ زدم که ببینم لیمونادی ... دستمال کاغذی... چیزی کم و کسر نداشته باشی،امر بفرمایید تا « هلی بُرد» کنیم و بفرستیم ؟! یک دفعه سگرمه هایم در هم تابید و نتوانستم این جسارتش را تحمل کنم. لحن صدایم را عوض کردم و با پوزخند گفتم: پَ نه پَ پرونده را برای قشنگی گذاشتیم توی کتابخانه ی منزل برای آنکه تغییر دکوری داده باشیم و حالا ازشما دعوت می کنیم،ناهار خدمت باشیم و الکی هم نظر شمارا در این مورد جویا شویم! با همان عصبانیت همیشگی به من توپید وگفت: لطفاً مزه نریز و بگو ببینم چه کار کرده ای؟ گفتم: تا ساعت پنج صبح همه ی پرونده را خواندم و تمام کردم. گفت: خوب، طبق برنامه تا تاریخ 18 اکتبر، باید خودت را با تور گردشگری به ایران برسانی. شهر به شهر می روی و ارتباطات را برقرار می کنی و اطلاعات می گیری و کد می دهی. یادت باشد در دانشگاه ها افراد نفوذ پذیر را شناسایی و برای ادامه ی تحصیل روانه ی لندن و بیرمنگام کنی!  گفتم : به روی چشم قربان.این سفارش آخری که معرکه است. این دوهزار نفری که در دولت سازندگی در دانشگاه های ما تحصیل کردند، الآن دیگر وقت ثمردهی اشان فرا رسیده است. یک دفعه مثل قار قارک داد و هوار راه انداخت و گفت: قضیه مهم تراز این هاست. حالا ما دیگر پیمانکاری می کنیم. فقط برو و خبر بیاور که چه اندازه می توانیم بر دولت ایران فشار اقتصادی وارد کنیم تا امتیاز بگیریم و با کنگره آمریکا وارد مذاکرات هسته ای بشویم. همین!دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. مکثی کردم و گفتم: قربان! اگر ممکن است سلام مرا به ملکه برسانید.جمله ای مبهم به گوشم خورد شبیه اینکه: صنار بده آش/ به همین خیال باش! و تماس ناگهان قطع شد. از وقتی وزارت مستعمرات در سازمان اطلاعات«انتلیجنت سرویس» ادغام شده است، این مأموران تازه به قدرت رسیده هم برای ما خیلی قیافه می گیرند و شاخ و شونه می کشند!

 

جک استراو

یک شنبه 18 اکتبر2015 - تهران

نوجوان که بودم سفرنامه مارکوپولو را زیاد می خواندم. همیشه دوست داشتم که به من «جکی مارکو»بگویند تا بعدبگویم: مار...کو؟! آن وقت زبانم را دربیاورم و با ادا بگویم: دنبالش نگردید، این هم مار ! وقتی گنده تر شدم، پی بردم که بریتانیا بدون مستعمرات قادر به زندگی نیست. شامه ی تیز انگلیسی من نیز از فرسنگ ها راه بوی نفت خاورمیانه را تشخیص می داد. برای تقویت ارتباط با ایران، درسال 2001 میلادی به طور ویژه مطالعات زیادی روی تاریخ ایران انجام دادم و با بسیاری از ایرانیان مقیم انگلیس صحبت کردم و توانستم شناختم را نسبت به نگرانی های ایران از انگلیس افزایش دهم. حالا دیگر وقت میوه چینی است تا به عنوان یک گردشگر، ایران و ایرانی را دور بزنم.از فرودگاه لندن تا فرودگاه بین المللی تهران یکسره کتاب «خاطرات مستر همفرجاسوس انگلیسی» را ورق زدم و مرور کردم. با خودم گفتم ما انگلیسی ها هم برای خودمان اعجوبه ای هستیم.همکارم «همفر» چه قدر هنرمندانه توانسته است با کمک محمدبن عبدالوهاب،از هیچ، همه چیز بسازد.خود ما هم از بس دروغ به خورد خلق الله داده ایم،باورمان شده است که مذهبی به نام وهابیت وجود دارد.بعد یادپرنس «کینیاز دالگورکی» روسی افتادم که مذهب جعلی بابی گری را پایه گذاری کرد، اما نتوانست از آن بهره برداری کند تا آنکه جاسوس ما «عباس افندی» کار را به نام بریتانیا رقم زد و منشأ شاخه های بهایی و ازلی و مرآتی و ثابتین و ناقضین و سهرابیون و طرفداران میسن ریمی و جمشیدی شد. هزارها شمشیربرنده نمی تواند یک ملت را این طور قطعه قطعه کند که ما انگلیسی ها با اعتقاد راسخ به شعار «اختلاف بینداز و حکومت کن» توانسته ایم« کن فیکون» کنیم. هنوز که هنوز است« انا شریک» می¬گوییم و با کمک طالبان و القاعده و داعش دمار از روزگار مسلمانان درمی آوریم. ای کاش  که من هم برای خودم مستر«جک استراو» بشوم تا روزی با نشرخاطرات سفرم به ایران همه را حیران و انگشت به دهان بگذارم. مگر نه آن است که من و «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه اسبق آمریکا از بانیان «دفتر امور ایرانیان» بودیم تا از مخالفان داخلی ایران حمایت کنیم؟ فتنه سال88هم از آستین ما درآمد. در نوامبر 2006 در منزل من بود که با کاندولیزا 1+5 را بنیان‌گذاری کردیم تا با رویکرد دو وجهی مذاکره - فشار، ایران را وادار به تسلیم کنیم؟بالاخره هواپیما در فرودگاه بین المللی تهران به زمین نشست.امروز توانستم در اجلاس مقدماتی کنفرانس امنیتی مونیخ که در مرکز مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت خارجه برگزار شد، شرکت کنم.

چهار شنبه 21 اکتبر - یزد

امروز با همسرم و همکارانم با قطار راهی یزد شدم. شاخک ها حسابی تیز بود . همه جا به پا داشتیم. نتوانستیم به دانشگاه یزد برویم. صلاح هم نبود که با مقامات استانداری تماس و ارتباط داشته باشیم. بنابر این در میبد و یزد و تفت، گشت و گذاری سیاحتی انجام دادیم و با کسانی که طبق برنامه بر سر راه ما سبز می شدند با رمز و اشاره گفت و گو -کردیم.کارها درست پیش نرفت. از شدت ناراحتی دلم می خواست که سرم را به دیوار خلا بکوبم! جمعه23 اکتبر - شیرازامروز تاسوعابود. می¬پنداشتیم مردم مشغول عزاداری هستند و به قدم زدن های ما در کوچه و خیابان توجهی نخواهند داشت.اما اشتباه می کردیم. یک مرتبه دورتا دور ما را جمعیت گرفت و شعار عزاداران حسینی کاملاً رنگ و بوی تازه ای پیدا کرد. مردم یک پارچه فریاد می زدند : جک به خانه ات برگرد! و پلاکاردی را بالا بردند که روی آن نوشته بود: تو توریست نیستی بلکه تروریستی! مصلحت نبود که بیش از این درشیراز یله باشیم. دیدار ما با اصلاح طلبان و دانشگاهیان برهم خورد. ناچار راهی مرودشت شدیم و از تخت جمشید بازدید کردیم. تا کنون پنج نوبت به ایران آمده ام. همین مقدار برای هفت پشتم کافی است.

 

جک استراو


 یک شنبه 25 اکتبر - اصفهان

هنوز پایم به هتل عباسی اصفهان نرسیده بود که مردم با پلاکارد و شعار به استقبال ما آمدند. ایرانی ها مردمان با احساسی هستند. من فقط قادربودم پلاکارد های انگلیسی را بخوانم. روی یکی از آن ها نوشته شده بود:city martyr catering English is not the enemy   یعنی شهر شهیدان جای پذیرایی از دشمنان انگلیسی نیست. مترجم به من دلداری داد که زیاد به دل نگیرم، چون این شعارها کاربرد داخلی دارد وعده ای تند رو را آرام می کند. مهم آن دسته دولتمردانی هستند که با حضورم در ایران موافقند و احساس عزتمندی می کنند.دو روز در اصفهان تاب می خوردیم. از میدان نقش جهان که بازدید می کردم به من خبر دادند که دانشگاه هنر باز است. همین طور الا بختکی سرمان را پایین انداختیم تا وارد شویم که یک دفعه دانشجویان جلویمان را گرفتند و گفتند: هش! مترجم گفت: یعنی ورود ممنوع. چاره ای نیست، حالا که دستمان به بیش نمی رسد به کم قناعت می کنیم. امیدوارم این اپیدمی همه گیر نشود. به هرحال انگلستان خرج دارد!

چهارشنبه 28 اکتبر - کاشان

امروز در راه سفر به کاشان خیلی نقشه ها کشیدم.هنوز به تأسیسات انرژی هسته ای نطنز نرسیده بودیم که خبر دادند کاشانی ها با ظروف آبگینه منتظرند تا از ما استقبال کنند. پرسیدم محتویات آبگینه ها از جنس انگور است یا خرما؟ گفتند: از جنس عقرب جراره! گفتم : این دیگر چه نوع نوشیدنی است؟ گفتند: خوردنی نیست بلکه زدنی است. ناگهان پشتم لرزید. چون ذکر خیر عقرب های کاشان را در سفرنامه های اروپایی خوانده بودم.شستم خبر دار شد که نقشه ی شومی کشیده اند. حس کردم، این ماجرا از پلاکارد و شعار بالاتر است. کاشانی ها به جای شعار، وارد میدان عمل شده بودند. با خودم گفتم این ها خودشان« عقرب آشنا » هستند و می دانندکه چه گونه با عقرب ها کنار بیایند، اما من انگلیسی، طاقت نیش و زهر عقرب جراره را ندارم. به تیمسار نماینده ی این شهر که رئیس پارلمانی دوستی ایران و انگلیس است، زنگ زدم و گفتم : فدای آن سگرمه های پر جذبه ات بشوم. این هم شد مهمان نوازی؟ با همان لهجه ی شیرینش پاسخ داد: نمی دانم شما انگلیسی ها چه کار کرده اید که هیچ کس از شما خاطره ی خوبی ندارد. حالا اشکال ندارد، تهران تشریف بیاورید در خدمت شما باشیم! فاجعه ای در حال رخ دادن بود که از سرمان گذشت. اما من در این چند روزی که مهمان تیمسار بودم. هرشب خواب عقرب می دیدم و از وحشت دو متر به هوا می پریدم.خدایی بود که این مأموریت به پایان رسید. بعید می دانم به این زودی ها به ایران برگردم! 




برچسب ها: جک استراو (1)، مستر همفر (1)، محمدبن عبدالوهاب (1)، وهابیت (1)، بهاییت (1)، عقرب جراره (1)، | نظر


طنز نقالی معرکه در معرکه
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 94 دی 8
زمان : ساعت 11:40 عصر

 

طنز معرکه در معرکه 

 

پرده خوانی

در محوطه بیرونی سالن همایش ها معرکه­ ای برپا بود؛ پرده ی نقالی بزرگ، روی پانل چوبی چون خورشیدی می درخشید. شمایل کارمندان گوناگون اداری و برج های بلند بالای بانکی به همراه چند غول بی شاخ و دُم روی پرده خودنمایی می کرد و دورتا دور آن پُربود از پرچم کشورهای دیگر. مردم، دور مرشد پیر و بچه مرشدحلقه زده بودندتا نقل آن روز را بشنوند. 

مرشددرحالی که مردم را می نگریست، آرام آرام حرکت کرد و در مقابل پرده نقالی ایستاد. چوب  منتشا را زیر بغل گذاشت و دو کف دست را محکم برهم کوبید وسر را به طرف آسمان گرفت و با لحن سوزناکی شروع به خواندن کرد:

خداوندا، کریما، ذوالجلالا / بزرگا، بی زوالا، لا یزالا / عطاها می کنی دایم به ماها / چه سان گوییم شکر این عطاها / خورند از سفره ی جودت کماهی / دولپی جن و انس و مرغ و ماهی ...

با سکوت او، بچه مرشد شروع به خواندن کرد:

 خدایی کام بخش و گرم خویی / کریمی مهربان و خنده رویی / تو می خندی به ریش بندگانت / که حیرانند در کار جهانت / چرا ما خویش را گریان پسندیم / به ما هستی عطا کردی که خندیم.

بچه مرشد مثل استاد دست ها را بر هم کوبید و خطاب به او گفت: مرامت سبز مرشد ! امروزرا می خواهم چنان نقلی بکنی که در و دیوار به تماشا بیان ... چنان صداتو به عرش اعلا برسونی که تموم پنچره های بسته ی محله واشه.

پرده خوانی
 

مرشد: آی گل گفتی بچه مرشد . پرسش از تو پاسخ از من.

بچه مرشد: همین الآن خبر دادند که که یکی ازکارگران همایش  ارتقای سلامت اداری ومبارزه با فساد ازنردبان بیست و چهار پله ای افتاده و هیچ طوریش نشده ، مگر همچه چیزی ممکنه اوسا؟

مرشد: جای تعجب نداره بچه مرشد.نردبان 24 پله داشته امّا کسی که سقوط کرده از پله ی اول افتاده.حواست باشه که در این دور و زمونه ی وانفسا برات ذهنیت نسازن و از قوه ی واهمه ات سوء استفاده نکنن ... دوزاری افتاد؟

بچه مرشد: افتاد اوسا.حالا بگو ببینم چه کاسه ای پشت نیم کاسه است که در سرزمین گل و بلبل ، این همه نشست پشت نشست و همایش پشت همایش و کنگره  پشت کنگره  برپا می کنند و می گویند که می خواهیم سلامت را به نظام اداری کشور برگردانیم و غول فساد و تباهی را کن فیکون کنیم؟! وبعد هم روضه ای می خوانند و می روند و آقا غوله  هم کار خودش رو می کنه و بیمار اداری هم رو دست مردم غش می کنه؟

مرشد: گل گفتی پسر ولی حیف که شل گفتی.سربسته بگم بچه مرشد! هرچه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک! کرم از خود درخته فهمیدی!

بچه مرشد: نفهمیدم. منظور؟

مرشد: ها... هردردی دوایی داره. درد کشیده خودش طبیبه جان بابا! اگه دست اندرکاران این جور امور، زندگی خودشون مثل زندگی من و تو باشه،  «ایکی ثانیه» راهش رو پیدا می کنن که چگونه شاخ غول رو بشکنن. مشکل اینه که دغدغه ی من و تو رو ندارند. سمیناهار گذاشتن  براشون یک نوع سرگرمی و تفریحه. شاید دنبال سوراخ دعان یا می خوان وردی پیدا کنند که توش « اجی مجی لا ترجی،  کاتی و کوتی و کلماتی»باشه که با اون همه ی مشکلات رو بی دردسر حل کنن. راحتت کنم بچه مرشد! شکستن شاخ غول هزینه داره  و خیلی ها نمی خوان این هزینه را بدهند. غوله هم فهمیده که دارند قمپز در می کنند و این سمیناهارها طبل توخالی بیش نیست. اینه که با خیال راحت نقشه های خودش رو به پیش می بره. 

بچه مرشد: یعنی شترسواری دولا دولا نمی شه.با قرطاس بازی و کاغذ بازی هم کاری از پیش نمی ره یعنی بعضی دارن خرکریم رو نعل می کنند. حیف که حرف حق تلخه. 

 

پرده خوانی

مرشد: خوب فهمیدی پسر. 

بچه مرشد: مرشد جان !

مرشد: جونت بی بلا بگو!

بچه مرشد: خبر رسیده که آقایی همین امروز پشت این ساختمان، زیر اتوبوس رفته و هیچ طوریش نشده. مگه چنین چیزی ممکنه ؟

مرشد: البته  که چنین چیزی ممکنه ، همین خود من  چند وقت پیش، زیر تریلی رفتم و چیزیم نشد. باورت می شه!

بچه مرشد(با تعجب): نه...! چه طوری استاد؟

مرشد: خُب مرد حسابی برای اینکه این اتوبوس و آن یکی تریلی خاموش بوده اند. ببین پسر! درست مثل بسیاری از اداره های خودمون که وقتی موتورشون خاموشه هیچ تأثیری بر زندگی ما نمی گذارن. ببین! اگراداره ای رئیس نداشته باشه یا مدیرش برای معالجه خارج رفته باشه، چه اتفاقی میفته؟ نون مردم قطع می شه؟ یا کار انقلاب می خوابه؟

بچه مرشد: فکر نکنم این همه تأثیر داشته باشه اوسا! اون که اهل زیرمیزی باشه کار خودش رو می کنه  و اون که تکه کلامش اینه که امروز برو فردا بیا ، باز هم همین کار رو تکرار می کنه. 

مرشد: آی خوشم اومد پسر! گل گفتی! اما عزیز بابا، زیر میزی هم چیز بدی نیست ها؟ یک تحرکی به کار اداری میده وموتور اداره ی کشوررو روشن می کنه.  این جور افراد خیلی هم علاقه مند به کشور خودشون هستن. 

بچه مرشد: چه طور اوسا؟

مرشد: چون اداره را ملک طلق خودشون می دونن و این نون دونی رو با تمام وجود شون حفظ می کنن. اصلاً همین ها هستند که تعیین می کنند کی بیاید و کی نیاید!

 

پرده خوانی

بچه مرشد: اوسا ! اگر یکی  از کرامات خودم را برایتان تعریف کنم، باورتون می شه؟

مرشد: به شرط آن که با تخیل من بازی نکنی، بگو!

بچه مرشد: نه اوسا واقعاً اتفاق افتاده است. من دیشب از ساختمان 20 طبقه ای افتادم پایین.

مرشد: ای نسناس! تو از خود ما می گیری و دوباره به خودمان بر می گردونی؟ پس چرا تا حالا نمرده ای و سُر و مُر و گنده جلوی من ایستاده ای؟

 بچه مرشد: آخه اوسا هنوز به زمین نرسیده بودم که از خواب پریدم.

مرشد منتشای خود را بالا می برد تا بر کتف و کول او بکوبد که بچه مرشد قهقهه زنان خودش را از زیر ضربات او نجات می دهد. پس از چند بار چرخیدن به گرد حلقه ی جمعیت،با فریاد ایستِ مرشد ، متوقف می ماند.

بچه مرشد(نفس نفس زنان): اوسا دیروز از دست همسایه امون آن قدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست با مُشت سر و کله اش را خرد کنم ولی حیف که جلوی مرا گرفتند.

مرشد: چه کسی جلوی تو را گرفت؟

بچه مرشد: خود او... آخه نمی دونی چه آدم گردن کلفتیه!

مرشد : بچه جان حکایت تو هم حکایت اصلاح طلبانی است که قمپز در می کردند که نمره اشان در مدیریت کشور بیسته و بعد می گفتند این قدرروی مسأله ی مفاسد اقتصادی تکیه نکنید چون ممکنه فعالان اقتصادی  را از ورود در عرصه ی فعالیت های تولیدی بترسونه. وقتی به آن ها گفته می شد که اگر این ها بخواهند نان حلال دربیاورند و کاری حلال و مطابق با وجدان و شرع انجام بدهند و یقین کنندکه دستگاه حکومتی با افراد متخلف برخورد می کنه بیشتر تشویق می شوند تا سرمایه گذاری کنند،این قدر به پر قباشون برخورد که با جنگولک بازی فرمان 8 ماده ای رهبر انقلاب را به حاشیه راندند و کاری کردند تا غول بی شاخ و دم فساد برای ما این طور شاخ و شونه بکشه.

 بچه مرشد: پس با این حساب آقاغوله با نان و نمک اهالی سیاست جان گرفته و تیشه به ریشه ی  اقتصاد می زنه؟!

مرشد : گل گفتی بچه مرشدجان ! (لحن خود را تغییر می دهد)حکایت کنند راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار...که ابتدا غول نبود بلکه بعضی از این مدعیان سیاست بودند که گفتند برای اداره ی مملکت شایسته تر هستند و بعد برای زیاد کردن اعضای تیم خود، رانت های چرب و چیلی را به خوردسمپات هادادند و اون ها روحسابی پروار کردندتا زیر سرشان بلند،و شلوارشان دوتا شد و دنیا زیر دندانشان مزه کرد بعد هم به صرافت آن افتادند تا این ثروت های بادآورده را حفظ کنند . و این گونه شد که انقلاب و مردم را فراموش کردند.

بچه مرشد: حالا تکلیف چیه اوسا؟

مرشد: اگر اهل سیاست راست می گویند چه با سمیناهار و چه بدون آن، تصمیمات قاطع و عملی بگیرند و بی ملاحظه با غول بزرگ ها و غول بچه ها مبارزه کنند و فساد را ریشه کن سازند.اما حیف...حیف ...که حتی جرأت ندارند یارانه ثروتمندان را هم قطع کنند تا فقرا به نان و نوایی برسند!

بچه مرشد:اوسا اونقدر سمیناهار سمیناهار گفتی که گرسنه ام شد.فکرکنم که نقل امروز هم تموم شد. پس می روم تو کار جمع کردن بساط. (می رود تا پرده را جمع کند ).

مرشد: کجا کجا روجا؟ تازه قصه ی ما شروع شده .

 

پرده خوانی

بچه مرشد: اوسا تاج سری، ما جیرجیرکتیم، چاکرتیم، حیرونتیم، خاک پاتیم، دوزاری توی جیبتیم، زمین خورتیم، شماره کفش پاتیم، ملی تیم، عبدتیم، لاستیک ساییده ی ماشینتیم، موش موشکتیم، نوکرتیم مارو به دردسر نینداز.

مرشد: ها... ترسیدی جوجه؟! به همین راحتی میدون رو خالی کردی؟

بچه مرشد: من یکی  فدای تو بشوم، می ترسم معرکه در معرکه بشه و داستان ما رو نقل معرکه های دیگه کنن.

مرشد : جوجه مرشد آیا می دونستی که ترس از مرگ، بزرگ ترین ضعف بشره و اژدهای قدرت که به اون شیطون اساطیری میگن، حاکمیت خودش رو بر ضعف های من و تو گذاشته و روی ترس از مرگ هم  زیاد پافشاری می کنه؟

بچه مرشد: حق با شماست اوسا! اما خر ما از کرگی دم نداشت. سری که درد نمی کنه برای چی دستمال ببندند.

مرشد:انقلاب اسلامی سر این اژدهای ترس رو بر سنگ کوبیده .شنیدی «یونگر» در مقاله ی «عبور از خط»ش چی گفته ؟

بچه مرشد: نه اوسا نمی دونم. چون اونقدر گرفتارم که وقت مطالعه ندارم.

مرشد:  یونگر گفته قدرتمندان همیشه در این وحشت به سر می برن که مبادا مردم آزاده بتوونن دام ترس از مرگ را بدرن و از آن بیرون برن، زیرا این پایان کارآدم های زورگوست. افتاد بچه ؟

بچه مرشد: افتاد! افتاداوسا! حرمت شاگردی به عقله و حرمت پرده به نقل ! نقل، آخرش خوشه.بفرمایید که نام شما چی بود؟

 مرشد: تو که می دونی نامم « هیبت الله» است.

بچه مرشد:  اوسا... راست می گی  یا که می خواهی ما رو بترسونی؟

مرشد : این  معرکه را راه انداختیم که بزنیم به صحرای کربلا. نگو که این کار بدیه!

بچه مرشد: نه  اوسا! اختیار دارید. بفرمایید که سراپا گوشیم.

و به این ترتیب نقل معرکه  با ذکر مصیبت واقعه ی عاشورا به پایان رسید.




برچسب ها: نقالی (1)، چوب منتشا (1)، مبارزه با فساد (1)، ارتقای سلامت اداری (1)، زیرمیزی (1)، اصلاح طلبان (1)، یونگر (1)، اژدهای ترس (1)، | نظر بدهید


همیشه حق با مشتری نیست!
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : جمعه 94 آبان 22
زمان : ساعت 2:3 صبح

 

همیشه حق با مشتری نیست!

 نیاز آفرینی

نیازآفرینی

جای سوزن انداختن نبود. بانک شلوغ هم نوبر فقراست. اووووه...برگه نوبتم عدد 50 را نشان می داد.گوشه ای منتظر ایستادم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تراکت قاب شده ی روی دیوار بود: «همیشه حق با مشتری است». یعنی نمی گذاریم مشتری ناراضی از بانک خارج شود!

 با خودم گفتم : فکر اقتصادی یعنی این! بانک تنها جایی است که هوای جیب مشتری را دارد و طوری مخ می زند که چاره ای نیست جز آنکه راضی از در بیرون برود. نمی دانم چرا در دانشگاه، این نوع مشتری مداری مرسوم نیست.نه استاد راضی است و نه دانشجو!

زمان زیادی نگذشت که جایی برای نشستن پیدا کردم.  کتابی گرفتم و مشغول مطالعه شدم.کناردستی ام که مرد میانسالی بود با تعجب سرک می کشید و خط سیر نگاهم را روی صفحات کتاب دنبال می­کرد.من نیز برای آنکه او را از این رویه منصرف کنم ،گاه گاهی سرم را بالا می آوردم و به نقطه ای خیره می­شدم.ولی او دست بردار نبود و سرانجام هم به زبان آمد و گفت: ببخشید! شما دانشجو هستید؟ با لبخند پاسخ مثبت دادم و دوباره مشغول کار شدم. این بار سیاستمدارانه برخورد کرد و شروع کرد به چانه زنی با خودش و گفت: پدرسوخته ها روی سپرده ی من، بیست و پنج میلیون وام خود رو داده اند و حالا دوسه برابر بهره اش را می گیرند. این ماشین لامصب هم از راه نرسیده افتاده توی خرج.خودمان را دستی دستی توی دردسر انداختیم.

کسی که طرف چپ وی نشسته بود،پوزخندی زد و گفت: آقا نا شکری نکن.وضع شما از ما بهتر است.من و مادربچه ها باهم یک وام 24 میلیونی خرید منزل گرفته ایم با بهره ی 18درصد و حالا وقتی درست حساب و کتاب می­کنیم می­بینیم برایمان 25 درصد تمام شده است.درعوض حالا سه شغله شده ام تا قسط بپردازم.از پشت سر، مردی گفت : آخ گفتی آقا...من هم برای خودم بلا درست کرده ام. این وام خرید لوازم خانگی، باعث شده تا خوشی از زیر ناخنم بیرون بزند.

کم کم سفره های درد دل دیگران هم باز شد و فضای بانک پر شد از پچ پچ و نق و نوق . معلوم شد که این سبک زندگی همه را گرفتار و مقروض کرده است.

نیاز آفرینی

 اثری از آجیم سولاج از آلبانی

کتاب را بستم و گرم شنیدن شدم. ناگهان دوست قدیمی مشهورم« فضولباشی »وارد بانک شد.گل از گلم شکفت. از جا پریدم و خوشحال و خندان به استقبالش رفتم.
پرسید: از اوضاع روزگار چه خبر؟ گفتم: هی بد نیست. فعلاً که  اسیر بانکیم تا نوبتمان برسد.گفت: من هم آمده ام تا قسط شرکت را بپردازم. به شوخی گفتم : این جا معبدمقروضانی است که به صورت قسطی زندگی می کنند. نیشش تا بناگوش باز شد و شروع کرد به خاراندن دست هایش. درحالی که کف دست چپ خود می خاراند،گفت: به تازگی دانشمندان راز و رمز خارش کف دست را کشف کرده اند.هروقت کف دست راست شما بخارد،علامت آن است که پول و پله ای که از مدت ها قبل انتظارش را می کشیدید به دست شما می رسد. و هروقت دست چپ شما شروع به خاریدن کند، علامت آن است که باید قروض خود را بپردازید. بعد ابروها را بالا انداخت و گفت: حالا بگو ببینم کف کدام دستت می خارد؟! خندیدم و گفتم: خوب معلوم است کف دست چپم.چون آمده ام تا  قسط وام دانشجویی را بپردازم.

نیاز آفرینی

اثری از اوکتای بینگول از ترکیه

 

مکثی کردوگفت: روزگار قسطی عجیبی شده است. شخصیت آدم ها را هم تغییرداده است.من امثال خودم را می گویم. اگر مردی دنبال پول بدود به او حریص می گوییم. اگر پولدار باشد، او را متهم می کنیم که کاپیتالیست و سرمایه دار است. اگر زیاد خرج کند به او ولخرج و خوشگذران می گوییم. اگر پول در نیاورد می گوییم بی عرضه است. اگر بدون زحمت و با واسطه گری پول در بیاورد، او را انگل اجتماع می نامیم. اگر پولش را پس انداز کند می گوییم احمقی است که فقط بارش طلاست و از زندگی بهره ای نمی برد. با همه ی این اوصاف همه ی ما از ریز و درشت به جز عده ای از ما بهتران، قسطی زندگی می کنیم.

 

گفتم: دوستی دارم که راننده ی تاکسی است. یک روز او را کنار خیابان دیدم و گفتم: اوضاع و احوال چه طوره؟ گفت: زیاد تعریف نداره. دیشب با مینو رفته بودیم هواخوری، وسط راه پنچر کرد! گفتم: منظور مادر بچه هاست؟ گفت: نه! اسم ماشینم مینوست. اسم عیال را روی تاکسی ام گذاشته ام. چون ماشین مخلص، عینهو عیال می مونه! دنده نداره که داره، گاز نداره که داره، سروصدا نداره که داره و از همه مهم تر، خرج روی دستم نمی گذاره که می ذاره!

نیاز آفرینی

اثری از مسعود ضیایی زردخشویی

فضولباشی از خنده ریسه رفت و گفت: فکر می کنی علت این همه گرفتاری چیست؟

گفتم: نیاز! آن که شیران را کند روبه مزاج / احتیاج است، احتیاج است احتیاج.

بعد هم برای اینکه نشان دهم روحیه ی دانشجویی ام را حفظ کرده ام، یکی از برگه های تحقیقی را بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم:
یکی ازروان شناسان معاصر به نام "مسلو" در باره ی نیازهای انسان گفته است: نیازهای انسان به دو گروه تقسیم می شود:

1-نیازهای فیزیولوژیک(آب،غذا و...)و نیازهای روان شناختی مانند :محبت، امنیت واحترام به خود که به این نیازمندی ها "نیازکمبود" هم گفته می شود چون اگر ارضا نشود انسان احساس کمبود می کند.

2-نیازهای عالی و یا فرا نیازهای رشد مانند: نیاز به شناخت عدالت ،خیر وخوبی، زیبایی ، نظم ، یگانگی و...

گفت: حیف ..حیف که غالب نیازهای ما ریشه ی روان شناختی دارد. و نه فیزیولوژیک و فرا نیاز.

گفتم : همین طور است. اگر آب دریاها را در کوزه ای بریزند و به دست میرزا عبدالطمع ها بدهند، باز چشم و دلشان سیر نمی شود.

نیاز آفرینی

اثری از رومن دراگوستینوف از بلغارستان

گفت: حرص تنها صفتی است که تا آخرین لحظه ی عمر بشر دست از سر او بر نمی دارد؛بعد مکثی کردو ادامه داد:
حرص هم درجای خود مفید است. مثل حرص طالب علم برای دانش اندوزی و نیکوکار برای خیر رسانی. اما نکته این جاست که دیگران دارندبرای ما «نیازآفرینی» می کنند و با ابزار رسانه حرص ما را در می آورند.

گفتم:این زیاده خواهی ها کره ی ما را هم به خطر انداخته است. در فروردین 1384 صدها دانشمند، گزارش مهمی درباره ی زیست بوم(اکوسیستم) کره زمین در سازمان ملل ارائه کردند که بسیار تکان دهنده بود.در این گزارش آمده بودکه بشر60درصد امکانات کره زمین را مصرف کرده و بدون جایگزین کردن، فقط 40 درصد را برای آیندگان باقی گذاشته است.

گفت: مردی پرخور را گفتند: از شعر کدام را خوشتر داری؟ گفت: فقط دوبیت از مولانا را، آن جا که می گوید:
کوه بود نواله ام، بحر بود پیاله ام / هردو جهان چو لقمه ای، هست در این دهان من.
بعد هم گفت: این مصراع آخر را خیلی دوست دارم ولی حیف که کم لگد خورده است.

گفتم: گاندی رهبر مبارزه ی مردم هند علیه انگلستان می گوید: زمین پاسخگوی نیاز انسان هست، اما پاسخگوی حرص و آز او نیست.

نیاز آفرینی

اثری از یوری کوزوبوکین از اوکراین

گفت: حکایت آن جوانی است که یک روز از پدرش سؤال کرد: پدر! مراسم عروسی چه قدر خرج بر می دارد؟ پدرش گفت: راستش را بخواهی دقیقاً نمی دانم، چون هنوز دارم قرض هایش را پس می دهم.

گفتم: امروزه نصف ثروت جهان در مالکیت 300 خانواده است و این ها گروه های سلیقه ساز ذوق آفرینی را در کنار خود دارندو هر روز مدها و محصولات جدیدی را بر مردم جهان تحمیل می کنند و به مصرف گرایی و اسراف دامن می زنند .

گفت: مردی با سرعت زیاد در خیابان می دوید.دوستش به او رسید و گفت: چی شده با این عجله می دوی؟ گفت: هیچی. یک جفت کفش نو برای زنم خریده ام. دوستش می گوید: خریدی که خریدی، این که دویدن نداره! مرد می گوید: می ترسم دیر به خانه برسم و در این فاصله مدلش عوض بشود!

گفتم: سرمایه داری حرص سیری ناپذیر خود را تبدیل به فرهنگ کرده است. به طور رسمی هم تکلیف و تهدید می کند که جهان باید به شیوه ی آمریکایی زندگی کند وگرنه چنین و چنان می شود.

نیاز آفرینی

اثری ازکنستانتین پاول

گفت: یک نفر قاضی که رئیس دادگاه جنایی بود، به اتفاق دوستانش به شکار رفته بود.ناگهان آهویی از دور پیدا شد. جناب قاضی تفنگ را به دست گرفت و نشانه رفت و در همان حال گفت: محکوم به مرگ است، و تیری رها کرد که از بخت بد یا خوب به آهو نخورد. یکی از رفقایش گفت: حالا چه می فرمایید؟ جناب قاضی قیافه ای فیلسوفانه گرفت و گفت: او غیاباً محکوم به مرگ است.

 گفتم: فرهنگ آمریکایی هم برای هر خطایی، یک دلیل محکمه پسندی دارد یا برای آن نظریه پردازی می کند تا آن را به ما تحمیل کند و چون رسانه هم به دست اوست، صدای آزادی خواهان جهان به جایی نمی رسد.حالا ما حریف او نمی شویم،حریف خودمان که می شویم.پس ساده‌‌زیستی و بازگشت به سبک زندگی اصیل ایرانی-  اسلامی و اقتصاد مقاومتی،بهترین داروی شفابخش دردهای اقتصادی ماست.
گفت: بنابراین « همیشه حق با مشتری نیست» چون ممکن است عملیات بانکی برای پاسخگویی به طمع انسان باشد و نه رفع  نیازهای واقعی او.

 در همین لحظه شماره نوبت ما دو نفر از بلندگو اعلام شد و به ناچار از یکدیگر جدا شدیم .




برچسب ها: آمریکا (3)، نیازمندی ها (2)، بانک (1)، وام (1)، قسط (1)، فضولباشی (1)، تاکسی (1)، مسلو (1)، گاندی (1)، اکوسیستم (1)، سبک زندگی (1)، انگلیس (1)، | نظر


طنز تلخ انقلاب نفوذی ها
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 94 مهر 28
زمان : ساعت 10:26 عصر

 طنز تلخ سیاسی:                                                                                                            

انقلاب نفوذی ها

 

نفوذی ها

عمو سام آن روزاصلاً حالش خوش نبود؛ زیرا آبرو و اعتباری که با هزار فن و تکنیک به دست آورده بود، همه در عرض یک روز به هدر رفت. انقلابیون  با حمله به لانه ی جاسوسی اش، جیک و پیکش را پیش چشم پدربزرگش آورده بودند. سند و مدرک های پاره و جویده شده ای که در این عملیات به دست آمد، با مهارت عجیبی به هم متصل شدند و منتشر گردیدند.عمو سام مثل شیر پیری که یال و پشمش ریخته باشد،نای سربلند کردن نداشت. موش های وحشی تا توانستنداو را دلداری دادندو ابرازهمدردی کردند. وجه مشترک عموسام با موش های وحشی دراین بود که تاکتیک همسانی داشتند. هردو مهندس نقب بودند وبه راه های نفوذ زیرزمینی آشنا. چپاول خوراک و پوشاک دیگران زیر دندانشان مزه ی عجیبی داشت و روز به روز آن ها را حریص تر می کرد.هنگام خطر، موش دوانی می کردند و از نقب های هزارتو بیرون می زدند و خود را به گردنه ی سازمان ملل می رساندند تا نشان دهند که همه ی دستاوردهایشان حلال حلال است. بخت برگشته ای که اموالش غارت شده بود، به دادگاه صحرایی شورای امنیت احضار و تفهیم اتهام می شد. به زبان خوش به او می گفتند: آیا درست است که اموال و عرض و ناموست بر ما حلال است یانه؟ اگر می گفت: نه! و مقاومت می کرد؛چماق مخصوصی داشتند که روی آن نوشته شده بود: حقوق بشر! آن را بالای سرش به دوران در می آوردند و می گفتند: حالا حلال است یا نه؟ اگرپاسخ منفی بود و باز مقاومت می کرد؛ ازروش ناتویی بهره می جستند و او را از زمین و هوا مورد حمله قرار می دادند تا سرانجام برای حفظ جان خود مجبور می شد بگوید که حلال حلال است، از شیر مادر هم حلال تر است. به این ترتیب عمو سام و موش های وحشی همیشه نان حلال خورده اند. سمپات هایشان هم به همین دلیل در بوق و کرنا دمیده اند که کدخداعموسام در عالم نظیرندارد.

استادعربی ما بر این باور است که کارهای عمو سام کاملاً منافقانه است و همین سبب شده است تا نظم جهانی برهم بریزد و هرننه غریبی از هرگوشه ای قد بکشد و با یک زنده باد کدخدا، هم کاسه ی او بشود. این اپیدمی آن چنان فراگیر شده است که در میان ملت های مظلوم نیزهرکس مبلغ عمو سام بشود می تواند تا هفت پشت خود را تأمین کند. استادعربی می گوید: در زبان عرب به این عمل موش های وحشی که علاوه بر راه ورود و خروج لانه، تونل های متعددی ایجاد می کنند ودر گوشه گوشه ی آن، زیرسطح زمین را نرم و نازک می کنند تا در وقت خطر بتوانندآن را بشکافندو فرارکنند "نفق" می گویند که به معنی نقب است. منافق هم از این کلمه گرفته شده چون کسی که وارد حریم ایمان مردم می شود وشک و شبهه می اندازد و بعد هم خودش را ملی مذهبی یا لیبرال و سکولار می نامد،کارش منافقانه است.

داعش

عمو سام که در ینگه دنیا زندگی می کند؛ سال ها بود که جاسوس تربیت می کرد و به خانه های دیگران نفوذ می داد و با این کار بسیاربسیارشرافتمندانه، امرار معاش می کرد؛ اما این روش، هزینه ی بالایی داشت. تکنولوژی های نوین به کمک او آمدند و علاوه بر صرفه جویی در هزینه ها، سودآوری بالایی نیز داشته اند. چون او که عاشق چشم و ابروی ما نبود که تلفن همراه و اینترنت را مفت بدهد. مردم پول می دهند و درشبکه های اجتماعی، اطلاعات زندگی خصوصی و اجتماعی خودشان را داوطلبانه تقدیم عموسام می کنند. او هم با طبقه بندی آن ها برای هرکس متناسب با شخصیتش برنامه ریزی می کند و به وقتش ازآن بهره می گیرد.عمو سام توانسته است از این راه،انقلاب سبزو بنفش نفوذی ها را ساماندهی کند. وقتی می گویند «جیسون آدام کاظم رضاییان» جاسوس عموسام نیست، حرف درستی است.چون مأموریت این شازده پسر که پدرش مشهدی و مادرش آلمانی است و به استخدام دستگاه عریض و طویل نهاد ریاست جمهوری درآمده است؛ نفوذی است و نه جاسوس.اگر رضاییان از این تهمتی که به او زده اند به نتانیاهو شکایت ببرد، حق دارد، چون شأن نفوذی بودن خیلی بالاتر از جاسوسی است. با یک دستگاه تلفن همراه که در دست صدر اعظم دولت آلمان هم باشد، می توان جاسوسی کرد، اما کاری که یک نفوذی می کند، عمراً اگر از یک دستگاه بی جان بربیاید! جناب کلاهی در روز هفتم تیر1361 با هنر نفوذ پردازی خود توانست کن فیکون کند و مؤثرترین نیروهای انقلاب اسلامی را از جلوی راه عموسام بردارد. یا حضرت کشمیری با کمک سازمان مجاهدین ضد انقلاب موفق شد، رئیس جمهور و نخست وزیر مکتبی یک کشور بزرگ را شهید کند. امروز دیگر هربچه مدرسه ای هم می داند که نان در نفوذی بودن است.

رحم و مروتی که در دزدهاست ذره ای در نفوذی ها نیست. نفوذی مأمور است که مسلسل وار آدرس اشتباهی بدهد و مسیر درست یک انقلاب را منحرف کند،آیا چنین هنری از یک جاسوس ساخته است؟ به همین خاطر استاد عربی ما می گوید که نفوذی ها، منافق تمام عیارند که آمده اند دین و ایمان مردم را غارت کنند. وقتی آدم بی دین شد، هویت خود را از دست می دهد. و آدم بی هویت به ضد خودش تبدیل می شود و به سوی نابودی سوق داده می شود. نقل است که یک کاروان تجاری از راهی می گذشت؛ ناگهان راهزنان از راه رسیدند و آن ها را غارت کردند.وقتی عدل اجناس را باز کردند که در بین خودشان تقسیم کنند،دیدند که مردم برای حفظ مالشان در هر بسته ای آیه ی شریفه ی «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرار داده اند. سردسته ی دزدان چون منافق و نفوذی نبود گفت: همه ی اموال را به صاحبانشان برگردانید که اگر ما این اموال را ببریم، عقیده ی مردم از « بسم الله» برمی گردد. حال آن که ما دزد مالیم و نه دزد عقیده.

نفوذی ها آمده اند تا باورهای درست مردم را تغییر دهند و اقتصاد و فرهنگ یک کشور را آن طور که عمو سام دوست دارد نوسازی کنند. این نفوذی ها همه جا تشریف دارند؛ در دانشگاه، دررسانه و در هر مجموعه ی مؤثر فرهنگی، نفوذی ها آمده اند که آدرس اشتباهی بدهند و انقلاب نمایشی به راه بیندازند.چشم همه امان روشن! مولا در نهج البلاغه فرمود: نگاه نکنید که چه کسی سخن می گوید، ببینید که چه می گوید! والسلام.

 

نفوذی ها

 




برچسب ها: عمو سام (1)، منافق (1)، لانه جاسوسی (1)، کلاهی (1)، کشمیری (1)، مجاهدین ضد انقلاب اسلامی (1)، جیسون آدام کاظم رضاییان (1)، | نظر


روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(9)ابوتراب غفاری
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : چهارشنبه 94 مهر 8
زمان : ساعت 12:49 صبح

 

روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(9)

میرزا ابوتراب غفاری

طراح و صفحه آرای روزنامه

ابوتراب غفاری

میرزا ابوتراب خان غفاری صفحه پرداز و طراح روزنامه شرف 

 

شرح حال:

میرزا ابوتراب خان غفاری معروف به ابوتراب نقاش کاشانی فرزند میرزا بزرگ و برادر زاده ی میرزا ابوالحسن خان صنیع الملک و برادر بزرگ میرزا محمد خان کمال الملک غفاری بود  که  در سال 1279 ه.ق. درکاشان متولد شد. زمانی که 20 ساله بود یعنی در سال 1293 ه.ق. از کاشان به تهران عزیمت کرد تا در دارالفنون تحصیل کند. وی موفق شد در مدت 6سال نقاشی و زبان فرانسه را در این مدرسه فراگیرد.یحیی ذکاء سن وی را برای ورود به دارالفنون 14 سالگی دانسته و چنین نوشته است:

 این جوان چهارده ساله در آموزشگاه به فراگرفتن نقاشی و زبان فرانسه پرداخت و با سابقه ی خانوادگی و استعدادی که در نقاشی داشت،در اندک زمانی در این رشته پیشرفت شایان کرد و به دریافت مدال های مس و نقره و طلای ممتاز نایل آمد و فارغ التحصیل شد.در سال های 1295-1294 چند قطعه از نقاشی های او را محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب «مرآت البلدان» به چاپ رسانید.در محرم1300 که روزنامه ی «شرف»برای درج شرح حال و تصویر رجال و معاریف عهد ناصری زیر نظر اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات بنیاد یافت،اعتماد السلطنه با سابقه ی آشنایی که از چهره پردازی و پرتره سازی ابوتراب خان داشت، او را به همکاری دعوت کرد و نگارش صورت ها و امور لیتوگرافی روزنامه را به عهده ی او گذاشت.

تکیه دولت

تکیه دولت اثر ابوتراب غفاری که کار دوربین عکاسی را کرده است.

او در همان سال از نخستین شماره ی روزنامه تا دوازده شماره هرماه دو پرتره ی سیاه قلم پرداز با دور نما و منظره برای چاپ در روزنامه آماده می کرد. .(1).

 وی توانست در مدت 7 سال تا هنگام مرگ، صورت نقاشی شده ی بسیاری از شخصیت های بزرگ زمان خویش را در روزنامه شرف انعکاس دهد. این نشریه گرچه نام روزنامه را داشت ولی ماهانه منتشر می گردید. خطاط آن، محمد رضا کلهر ( متوفی به سال1310هـ.ق)بود و طراح دیگر آن پس از فوت میرزا ابوتراب( 1307هـ.ق) میرزا موسی کاشانی بود. (2)

تصویر ناصرالدین شاه

تصویر ناصرالدین شاه قاجار اثر ابوتراب غفاری در روزنامه شرف

میرزا ابوتراب، برخلاف کمال الملک عمر کوتاهی داشت. وی در سن 27سالگی، در رجب سال 1307 ه.ق. به دلیلی نامشخص با خوردن تریاک خودکشی کرد (3). ماجرای مرگ وی در روزنامه شرف، مورخه 1307، شماره 75، ص 4و 3 به همراه تصویر وی، اثر میرزا موسی نیز آمده است.

علت مرگ

 محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشت های روزانه خطی خودش راجع به فوت میرزا ابوتراب خان چنین گوید: «سه شنبه 19 جمادی الثانی 1307: صبح که از اندرون بیرون رفتم هنوز دست رو نشسته کاغذی از میرزا علی محمدخان ( مجیرالدوله شیبانی)  رسید که نوشته بود میرزا ابوتراب خان نقاش دارالطباعه خود را به تریاک مسموم نموده و مرده است. عصر با سلطان ابراهیم میرزا (مشکوةالدوله پسر پنجم امام قلی میرزا عمادالدوله برادر عزت ملک خانم اشرف السلطنه زن اعتمادالسلطنه) خانه میرزا ابوتراب خان رفتم معلوم شد دیروز عصرخانه ابوالحسن پسر صنیع الملک که بنی عم خودش بود رفته و به او گفته بود من از دنیا سیر شدم خودم را خواهم کشت و تریاکی از جیب بیرون آورده و خورد. آن بنی عم پدرسوخته اش هم او را مانع نمی شود او را سه به غروب مانده خانه خودش می آورند کسانش جمعیت نموده هر چند به عجز و التماس می خواهند او را معالجه نمایند نمی گذارد تا اینکه سه و نیم از شب رفته فوت می شود جوان قابلی و از صنعتگران ایران بود به واسطه سوء اعمال و کردار ناهنجار زنش خودش را هلاک نمود». (4).

عمارت کامرانیه

نقاش باشی مدال آور  

ابوتراب مردی هنرمند و نقاش بود که با درجه ی سرهنگی در اداره ی انطباعات خدمت می کرد. وی در طول خدمت بارها مورد عنایت و توجه خاص ناصرالدین شاه قرار گرفت وبه دریافت نشان و حمایل سرهنگی،نشان درجه سوم شیر و خورشید و خلعت های متعدد و طاقه ی شال و عنوان«نقاش باشی» نایل آمد.(5).

آثار و شیوه ی هنری

او علاوه بر تصاویر و نقاشی های سیاه قلم در روزنامه ی شرف، آثاری نیز در روزنامه « وقایع اتفاقیه » دارد. همچنین در دومین سفر ناصرالدین شاه به خراسان، بیست و پنج تصویر سیاه قلم کشیده که مناظر راه ها، شهرها، بناها و آستان قدس رضوی را نشان می دهد. به درخواست محمد ابراهیم خان مدایح نگار مؤلف تذکره ی انجمن ناصری، تعداد بی شماری تصاویر سیاه قلم از رجال ایران دارد که مخصوص این تذکره ترسیم شده است.(6).

روزنامه شرف که آثار طراحی میرزا ابوتراب غفاری را در بر دارد، چهارمین مرحله از چاپ روزنامه در ایران است. آثار طراحی میرزا ابوتراب به دو دسته تقسیم می شود: چهره و منظره. چهره ها نیز به نوبه ی خود شامل دو دسته اند: چهره های شخصیت ها و سیاستمداران داخلی و چهره های شخصیت ها و سیاستمداران خارجی. مناظر نیز در دو وجه قابل تمیزند، فضاهای مذهبی و مناظر دیوانی.

محمود خان صبا

چهره پردازی محمود خان صبا ملک الشعرای دربار ناصرالدین شاه اثر ابوتراب غفاری

  ابوتراب به هنگام طراحی از چهره شخصیت های خارجی که از روی عکس انجام می گرفته،اغلب از امضای لاتین، و برای شخصیت های ایرانی از امضای فارسی استفاده کرده است. وی کاملا به فن لیتوگرافی آشنا بوده و از این رو آثار بسیار دقیق و ظریف از وی به جا مانده است. میرزا ابوتراب در اغلب موارد به شبیه سازی چهره پرداخته برای تنوع بخشیدن و فضای طرح، متناسب با موضوع، از نقوش، چین و چروک و یا نقطه پردازی بهره برده است. چهره های وی اغلب سه رخ و یا تمام رخ اند و در اجرا و طراحی آن، متناسب با ژورنالیسم طرح، از ظرافت های خاصی نظیر رها ساختن فرم و یا به کاربردن هاشورهای بافت دار بهره برده است. اگرچه چهره های وی دارای ترکیب بندی ویژه ای نیستند ولی حساسیت وی در تنظیم کادر و پیوند دادن طرح با حروف صفحه، از دقت و حساسیت برخوردار است و شکل نوینی از آرایش صفحه را در سده سیزدهم معرفی می کند. مناظر نیز دارای ترکیب بندی متنوع است. در مجموع آثار طراحی میرزا ابو تراب غفاری در روزنامه شرف مجموعه درخشانی از طراحی سده 13هـ.ق است که می تواند حد فاصلی باشد میان آثار طراحی و نقاشی عمویش ابوالحسن خان صنیع الملک و آثار نقاشی صرفا غربی برادر کوچکش،محمد غفاری( کمال الملک) که نقاش رسمی دربار ناصری است.(7).

منابع و مآخذ این نوشته در نزد مؤلف محفوظ است.
این مبحث با معرفی روزنامه نگار دیگری همچنان ادامه دارد...




برچسب ها: کمال الملک (2)، صنیع الملک (2)، کلهر (2)، شرف (2)، دارالفنون (2)، ابوتراب غفاری (1)، اعتماد السلطنه (1)، مرآت البلدان (1)، میرزا موسی (1)، وقایع اتفاقیه (1)، | نظر



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir


 

پایگاه جامع عاشورا