سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
 
آخرین سرود
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 95 تیر 10
زمان : ساعت 1:56 صبح

 

آخرین سرود

مرحوم حمید سبزواری

حسین ممتحنی متخلص به حمید سبزواری، زاده ی 1304 در سبزوار و متوفی در 22خرداد1395تهران، شاعری است از نسل اول انقلاب اسلامی. پدرش«عبدالوهاب»،کارمند دولت بود وبالاترین حقوق ماهیانه را داشت؛ 30 تومانی که او دریافت می کرد سه برابر حقوق یک کارمند ساده بود و این به سبب فضل و کمالات علمی و قریحه ی شاعری و خط خوش و خدمات مؤثر وی بود.جدش، ملا محمدصادق ممتحنی، معدن شناس وشاعری مردمی بودکه «مجرم» تخلص می‌کرد و به سبب مسافرت به اقصا نقاط ایران،توانسته بود ویژگی های هریک از معادن را به زبان شعر بیان نماید.وی را در آوه ترکمن دستگیر کردند و چون احساس کردند که خطری برای حکومت ندارد،رهایش ساختند. در سفری به مشهد،راهزنان دیوان اشعارش را به یغما بردند.اواخر عمر مقیم مشهد رضوی شد و در آن جا وفات یافت.

تجلّی سبزواری از شعرای شاخص سبزوار نیز پسر دایی پدرش بود که دیوان شعر و مجموعه تجلی نامه داشت. تجددنامه را نیز در عصر رضاخان در دفاع از حجاب بانوان از خود به یادگار گذاشت.

اولین آموزگاران حمید، پدر و مادرش بودند.جامع المقدمات را نزدپدرآموخت. درروزگاری که پدر با طبابت غلط نابینا شد، باز توانست خط خوش را به فرزند خود یاد دهد. قرآن و بعضی از متون ادبیات را از مادر فرا گرفت. دوره تکمیلی را نزد اساتیدی چون میرزا حبیب جوینی وحاج آقا محمدعلی محمدی سپری کرد.

زمانی که چهارده‌سال بیشتر نداشت،سرودن شعر را آغاز کرد.نخستین اشعارش را با همکاری کتابفروشی خسروی سبزوار انتشار داد. در نوجوانی شاهد فرهنگ‌ستیزی، خشونت و سرکوب احساسات مذهبی مردم توسط رضا شاه پهلوی بود. با روی کارآمدن محمد رضا پهلوی، در دهه ی سوم قرن حاضر، به هر حزب و گروهی که فکر می‌کرد حامل حقیقت یا حامی محرومانند سری می‌زد، اما به‌سرعت درمی‌یافت که آن سراب‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانندعطش عدالت‌خواهی و شوق استقلال‌جویی او را سیراب کنند، و سرخورده کنار می‌کشید. قبل از کودتای آمریکایی28 مرداد1332به استخدام آموزش و پرورش درآمد و با بانو شکوه اقدس شفقی که از اقوام نزدیک و معلم هم بود، ازدواج کرد.در این دوره نیز به سرودن اشعار حماسی و فعالیت های اجتماعی ادامه داد. بعد از حوادث مرداد1332 مدتی متواری و مخفی شد و چهار سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق سپری کرد تا سرانجام خود را به شهربانی سبزوار معرفی نمود و تبرئه شد ولی از آموزش و پرورش اخراج گردید.

پس از مدتی که از طریق اجاره حمام و اداره ی آن روزگار گذرانید، با راهنمایی و کمک یکی از اقوام به استخدام بانک بازرگانی (بانک تجارت پس از انقلاب) درآمد و چون عرصه را برای زندگی در سبزوار تنگ دید، تقاضای انتقال کرد و راهی تهران شد. در تهران نیز دوستان همفکری یافت. از 15خرداد 1342 به طور رسمی استعداد شعری خود را به خدمت انقلاب و رهبری درآورد.وی همان زمان در یکی از ابیات بسیار زیبای خود می گوید: "من حمیدم نه ستایشگر هر محمود/ حق پرستم نه ستاینده اهریمن" . گاهی نیزاشعار حمید در نشریات بانک بازرگانی انتشار می یافت و همین مسأله شاخک های ساواک را حساس می کرد و هر از گاهی با بازجویی های خسته کننده سعی در رام کردن او داشت.سر ناسازگار حمید نیز نگرانی هایی را برای خانواده به وجود می آورد. وقتی برادر همسرشان با زرنگی خاصی توانست،اشعار رااز پیش چشم مأموران به سبزوار انتقال دهد. با حمله مأموران ساواک به منزل سبزوار، نسوانی که در منزل بودند از ترس و وحشت، مجموعه ی اشعار حمید را به تنور ریختند و از بین بردند.

البته این شاعر انقلابی از پای ننشست و به سرودن ادامه داد.پس از پیروزی انقلاب، دو مجموعه از اشعار وی با اصرار و تشویق امام خامنه ای مدظله العالی که آن زمان رئیس جمهور بودند و با تقریظ و حمایت ایشان به دست چاپ سپرده شد تا روزگارجفاکار برآن تعدی ننماید. مجموعه ی سرود درد به اشعار پیش از انقلاب اختصاص یافت. و سرود سپیده دربردارنده ی اشعار پس از پیروزی شد. کتاب سرود درد او در سال 1375 کتاب سال شناخته شد. سبزواری مدال درجه یک هنر در رشته ادبیات را نیز دریافت کرد و چهره ماندگار شعرانقلاب شد.

آثاردیگر استاد حمید سبزواری عبارتند از: سرود دیگر، کاروان سپیده، یاد یاران، گزیده ادبیات معاصر.

هفته سوم اردیبهشت 1392که در منزل ایشان بیش از پنج ساعت به گپ و گفت نشستیم؛ نتیجه ی آن ساخت مستند«سرود سرو» و چاپ یادداشت بلندی در هشتمین شماره نشریه چشمه شد، استاد می فرمودند: جدیدترین اثر خود را « آخرین سرود» نام نهاده ام چون می دانم که به زودی از میان شما خواهم رفت.

تا کنون بیش از 300 اثر شعری استاد به صورت سرود درآمده است. موضوع مستند سرود سرو که بارها از شبکه های گوناگون صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نمایش درآمده،حول محور همین سرودهایی است که معضل گسستگی فرهنگی میان نسل های انقلاب را رفع کرده است؛ زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که با رویکرد مواضع رهبری در شعرحمید سبزواری انعکاس نیافته باشد. 90 درصد اشعار حمید سبزواری انقلابی و در سبک خراسانی و تنها 10 درصد آن ها غزل هندی است. روانش شاد باد!

 

 




برچسب ها: حسین ممتحنی (1)، تجلی سبزواری (1)، حمید سبزواری (1)، سرود سرو (1)، کاروان سپیده (1)، | نظر


سهراب سپهری ، شاعر آب و رنگ و آینه
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 95 فروردین 31
زمان : ساعت 12:47 صبح

سهراب سپهری ، شاعر آب و رنگ و آینه

 سهراب سپهری

سهراب سپهری(1359-1307) شاعر و نقاش اهل کاشان، از سال 1330 به بعد با انتشار هفت منظومه به نام های«درکنار چمن یا آرامگاه عشق»، « مرگ رنگ»،« زندگی خواب ها»،« آوار آفتاب»، « شرق اندوه»، « حجم سبز» و« ما هیچ ما نگاه» به صورت مستقل، و چاپ دوشعر بلند دیگر به نام های « صدای پای آب» و « مسافر» درشماره های 3 و 5 دوره دوم مجله ی آرش در سال 45-1344، به سبب ویژگی منحصر به فرد سبکی و زبانی و نیز پیام های اثرگذارمعنوی         و پیوند با طبیعت خداوندی و برپایی مکرر نمایشگاه های نقاشی، در داخل و خارج کشور، بر خلاف میل باطنی خویش ،به شهرتی درخور دست یافت. سرانجام هفت منظومه ی اشعاروی به اضافه ی صدای پای آب و مسافر، دریک مجلد گردآمد و با عنوان « هشت کتاب» بارها و بارها تجدید چاپ گردید.

مرحوم سیدحسن حسینی در کتاب « بیدل، سپهری و سبک هندی» معتقد است که جهان بینی سپهری، جهان بینی وحدت وجود است. (صص73-71). وی می نویسد: پیرامون عرفان سپهری و مرجع و مأخذ آن، دیگران ، فراوان سخن گفته اند. آن ها که دل هایشان با اسلام است و ریگی به کفش قلم ندارند، عاشقانه در روشن سازی وجوه الهی و عارفانه ی شعر سپهری قدم زده اند و در مقابل این دسته، آن ها که نسبت به «متافیزیک» حساسیّت دارند و تمایلات ماورای خاکی سپهری را نوعی تمرّد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم معاصر می دانند به طرق مختلف کوشیده اند و می کوشند تا این بُعد آشکار سپهری را نادیده بگیرند و یا زیر رگبار انتقادات شبه جامعه شناسانه، آن را به ضد ارزش بدل سازند...حال آنکه شعر سپهری به واسطه برخورداری از جهان بینی(وحدت وجود) و داشتن نوعی چارچوب معنوی که در ادبیات ما سابقه دار و شناخته شده است، ماندگارترین شعری است که در قالب نو ظاهر شده است.»(همان،ص 71).

سهراب سپهری

سهراب شاعر آب و رنگ و آینه، شاعر لحظه های خالص زیستن در «حجم سبزِ» حیات به هنگامی که « گنجشک محض می خواند» و « سُهره ای پر می شوید در چشمه ی نور» به جست جوی خود در « پشت هیچستان» منزل کرده بود و در«هوای خنک استغنا» تا « صدای پر تنهایی» می رفت.« صبح ها نان و پنیرک می خورد» و « شناور در افسون گل سرخ»، « ریه را از ابدیت پر و خالی می کرد». « گدایی بود که دربه در پی آواز چکاوک می رفت» و « سمت حیات » را از زنی می پرسید که « نور درهاون می کوبید».به« آغاز زمین نزدیک بود» و «سرنوشت تر آب را» ، «عادت سبز درخت را » می شناخت و آسمان مال او بود...

سهراب می گوید: من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام . شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر ( 6 اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت 12 . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده ایم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم . بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خردسالی من در محاصره ی ترس و شیفتگی بود. (هنوز در سفرم - صفحه 9).

اهل  کاشانم / روزگارمبدنیست / تکهنانیدارم،خردههوشی،سرسوزنذوقی / مادریدارم،بهترازبرگدرخت/ دوستانیبهترازآبروان/ وخداییکهدرایننزدیکیاست: / لای این شب بوها، پای آن کاج بلند،/ روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه...(هشت کتاب،1376صص271-272)

سهراب سپهری

مشفق کاشانی، دوست دیرین سهراب، می گوید: سپهری در سال 25-1324 دوره ی دانشسرای مقدماتی تهران را به پایان بردو طبق قوانین آن روز و تعهدپنج ساله آموزگاری به کاشان آمد.من آن روز با سمت معاونت در آموزش و پرورش کاشان کار می کردم.در اولین برخورد، سیمای نجیب و چهره ی متقکر او در من اثری گذاشت که هنوز بعد از سالیان دراز در ذهنم باقی است، به همین دلیل و بنا به موافقت او در امور اداری با من یار و مددکار شد...آن روزها که برای سرکشی به دبستان های تابع اداره به روستاهای اطراف کاشان سفر می کردم، در اکثر این سفرها سهراب با من بود و شب ها و روزها با او در مسایل شعر و ادب بحث و تبادل نظر می کردیم، او همواره کوله باری از وسایل نقاشی و چند کتاب خطی و چاپی و نیز متون نثر فارسی که بیشتر جنبه ی عرفانی داشت با خود می آورد و در روستا ها مورد مطالعه قرار می دادیم و ساعاتی را که من به کار رسیدگی مدارس می پرداختم نقاشی می کرد و یا با روستا نشینان به صحبت می پرداخت، از زندگی و وضع معیشت و از رنج ها و دردهای آنان جویا می شد و گاهی چنان تحت تأثیر قرار می گرفت که بی اختیار می گریست... از کتاب هایی که سهراب همراه داشت، نسخه ای خطی از بیدل دهلوی بود و نیز دیوان صائب و کلیم کاشانی...همین علاقه ی او بود که به نظر من گرایش او را بدین شیوه نشان می دهد و در آثار او نیز بدون اینکه استقلال شعری خود را از دست بدهد، رگه هایی از سبک هندی به چشم می خورد... (خلوت انس، ج1، صص205 و 206).

پدر سهراب در اداره پست و تلگراف کاشان خدمت می کرد و در ایام جوانی سهراب از هردوپا فلج و خانه نشین شد و مادرش با داشتن 5 فرزند به استخدام همان وزارتخانه درآمد. سهراب در اوایل تیرماه 1326 به سبب علاقه ای که به کار نقاشی داشت برای گذراندن کنکور به تهران آمدو در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شد. و چون وزارت آموزش وپرورش با انتقال او موافقت نکرد، به ناچار محل کار خود را ترک کرد وبا محکومیت پرداخت سی هزار ریال هزینه های تحصیل در دانشسرا از خدمت معاف گردید.

درتهران، ضمن تحصیل، با نیما و پیروان وی آشنایی بیشتری یافت. در سال 1332 از دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه ی اول علمی را دریافت کرد. اولین نمایشگاه آثار نقاشی و دومین کتاب شعرش در همین سال رونمایی شد.وی تا پیروزی انقلاب اسلامی ، فعالیت های ذوقی خود را دنبال کرد،تا آنکه عارضه سرطان خون، روح لطیف وی را خراشید و سرانجام اجل به وی مهلت نداد ودر اول اردیبهشت سال 1359 روی در نقاب خاک کشید.بنا به وصیتش او را در صحن بیرونی مرقد مطهرامامزاده علی بن امام محمد باقر(ع) مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند.این امامزاده ی واجب التعظیم اولین شهید سرزمین ایران است.

علی موسوی گرمارودی دربیان ویژگی های شعر سپهری می گوید: « شعر اودر نخستین برخورد، دارای چند ویژگی است: یکی اینکه نخستین کس یا دست کم مهم ترین شاعری است که زبان شعر نو را با زبان محاوره پیوند زد. ویژگی دوم تصویرگرایی شعر سپهری است، این نتیجه طبیعت گرایی صمیم اوست. ویژگی سوم آن، شخصیت بخشیدن به پدیده ها و اشیاست.» ( باغ تنهایی، صص 283-281). روحش شاد!




برچسب ها: مشفق کاشانی (3)، سهراب (1)، سیدحسن حسینی (1)، اهل کاشانم (1)، موسوی گرمارودی (1)، | نظر


طنز سیاسی: سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : یکشنبه 94 دی 27
زمان : ساعت 12:54 صبح

طنزسیاسی:سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی


 

سفرهای جکی مارکو

یک شنبه 11 اکتبر2015 - لندن

روزتعطیل هم دست از سر آدم نمی کشند. غرق خواب بودم که با صدای زنگ تلفن از جا کنده شدم. در حالی که خمیازه امانم را بریده بود، گوشی را برداشتم. یکی از مقامات عالی رتبه «انتلیجنت سرویس» بود. گفتم: لابد پی گیر هستید که پرونده سفر به ایران را مطالعه کرده ام یانه! با عصبانیت سرم فریاد کشیدو گفت: پَ نه پَ زنگ زدم که ببینم لیمونادی ... دستمال کاغذی... چیزی کم و کسر نداشته باشی،امر بفرمایید تا « هلی بُرد» کنیم و بفرستیم ؟! یک دفعه سگرمه هایم در هم تابید و نتوانستم این جسارتش را تحمل کنم. لحن صدایم را عوض کردم و با پوزخند گفتم: پَ نه پَ پرونده را برای قشنگی گذاشتیم توی کتابخانه ی منزل برای آنکه تغییر دکوری داده باشیم و حالا ازشما دعوت می کنیم،ناهار خدمت باشیم و الکی هم نظر شمارا در این مورد جویا شویم! با همان عصبانیت همیشگی به من توپید وگفت: لطفاً مزه نریز و بگو ببینم چه کار کرده ای؟ گفتم: تا ساعت پنج صبح همه ی پرونده را خواندم و تمام کردم. گفت: خوب، طبق برنامه تا تاریخ 18 اکتبر، باید خودت را با تور گردشگری به ایران برسانی. شهر به شهر می روی و ارتباطات را برقرار می کنی و اطلاعات می گیری و کد می دهی. یادت باشد در دانشگاه ها افراد نفوذ پذیر را شناسایی و برای ادامه ی تحصیل روانه ی لندن و بیرمنگام کنی!  گفتم : به روی چشم قربان.این سفارش آخری که معرکه است. این دوهزار نفری که در دولت سازندگی در دانشگاه های ما تحصیل کردند، الآن دیگر وقت ثمردهی اشان فرا رسیده است. یک دفعه مثل قار قارک داد و هوار راه انداخت و گفت: قضیه مهم تراز این هاست. حالا ما دیگر پیمانکاری می کنیم. فقط برو و خبر بیاور که چه اندازه می توانیم بر دولت ایران فشار اقتصادی وارد کنیم تا امتیاز بگیریم و با کنگره آمریکا وارد مذاکرات هسته ای بشویم. همین!دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. مکثی کردم و گفتم: قربان! اگر ممکن است سلام مرا به ملکه برسانید.جمله ای مبهم به گوشم خورد شبیه اینکه: صنار بده آش/ به همین خیال باش! و تماس ناگهان قطع شد. از وقتی وزارت مستعمرات در سازمان اطلاعات«انتلیجنت سرویس» ادغام شده است، این مأموران تازه به قدرت رسیده هم برای ما خیلی قیافه می گیرند و شاخ و شونه می کشند!

 

جک استراو

یک شنبه 18 اکتبر2015 - تهران

نوجوان که بودم سفرنامه مارکوپولو را زیاد می خواندم. همیشه دوست داشتم که به من «جکی مارکو»بگویند تا بعدبگویم: مار...کو؟! آن وقت زبانم را دربیاورم و با ادا بگویم: دنبالش نگردید، این هم مار ! وقتی گنده تر شدم، پی بردم که بریتانیا بدون مستعمرات قادر به زندگی نیست. شامه ی تیز انگلیسی من نیز از فرسنگ ها راه بوی نفت خاورمیانه را تشخیص می داد. برای تقویت ارتباط با ایران، درسال 2001 میلادی به طور ویژه مطالعات زیادی روی تاریخ ایران انجام دادم و با بسیاری از ایرانیان مقیم انگلیس صحبت کردم و توانستم شناختم را نسبت به نگرانی های ایران از انگلیس افزایش دهم. حالا دیگر وقت میوه چینی است تا به عنوان یک گردشگر، ایران و ایرانی را دور بزنم.از فرودگاه لندن تا فرودگاه بین المللی تهران یکسره کتاب «خاطرات مستر همفرجاسوس انگلیسی» را ورق زدم و مرور کردم. با خودم گفتم ما انگلیسی ها هم برای خودمان اعجوبه ای هستیم.همکارم «همفر» چه قدر هنرمندانه توانسته است با کمک محمدبن عبدالوهاب،از هیچ، همه چیز بسازد.خود ما هم از بس دروغ به خورد خلق الله داده ایم،باورمان شده است که مذهبی به نام وهابیت وجود دارد.بعد یادپرنس «کینیاز دالگورکی» روسی افتادم که مذهب جعلی بابی گری را پایه گذاری کرد، اما نتوانست از آن بهره برداری کند تا آنکه جاسوس ما «عباس افندی» کار را به نام بریتانیا رقم زد و منشأ شاخه های بهایی و ازلی و مرآتی و ثابتین و ناقضین و سهرابیون و طرفداران میسن ریمی و جمشیدی شد. هزارها شمشیربرنده نمی تواند یک ملت را این طور قطعه قطعه کند که ما انگلیسی ها با اعتقاد راسخ به شعار «اختلاف بینداز و حکومت کن» توانسته ایم« کن فیکون» کنیم. هنوز که هنوز است« انا شریک» می¬گوییم و با کمک طالبان و القاعده و داعش دمار از روزگار مسلمانان درمی آوریم. ای کاش  که من هم برای خودم مستر«جک استراو» بشوم تا روزی با نشرخاطرات سفرم به ایران همه را حیران و انگشت به دهان بگذارم. مگر نه آن است که من و «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه اسبق آمریکا از بانیان «دفتر امور ایرانیان» بودیم تا از مخالفان داخلی ایران حمایت کنیم؟ فتنه سال88هم از آستین ما درآمد. در نوامبر 2006 در منزل من بود که با کاندولیزا 1+5 را بنیان‌گذاری کردیم تا با رویکرد دو وجهی مذاکره - فشار، ایران را وادار به تسلیم کنیم؟بالاخره هواپیما در فرودگاه بین المللی تهران به زمین نشست.امروز توانستم در اجلاس مقدماتی کنفرانس امنیتی مونیخ که در مرکز مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت خارجه برگزار شد، شرکت کنم.

چهار شنبه 21 اکتبر - یزد

امروز با همسرم و همکارانم با قطار راهی یزد شدم. شاخک ها حسابی تیز بود . همه جا به پا داشتیم. نتوانستیم به دانشگاه یزد برویم. صلاح هم نبود که با مقامات استانداری تماس و ارتباط داشته باشیم. بنابر این در میبد و یزد و تفت، گشت و گذاری سیاحتی انجام دادیم و با کسانی که طبق برنامه بر سر راه ما سبز می شدند با رمز و اشاره گفت و گو -کردیم.کارها درست پیش نرفت. از شدت ناراحتی دلم می خواست که سرم را به دیوار خلا بکوبم! جمعه23 اکتبر - شیرازامروز تاسوعابود. می¬پنداشتیم مردم مشغول عزاداری هستند و به قدم زدن های ما در کوچه و خیابان توجهی نخواهند داشت.اما اشتباه می کردیم. یک مرتبه دورتا دور ما را جمعیت گرفت و شعار عزاداران حسینی کاملاً رنگ و بوی تازه ای پیدا کرد. مردم یک پارچه فریاد می زدند : جک به خانه ات برگرد! و پلاکاردی را بالا بردند که روی آن نوشته بود: تو توریست نیستی بلکه تروریستی! مصلحت نبود که بیش از این درشیراز یله باشیم. دیدار ما با اصلاح طلبان و دانشگاهیان برهم خورد. ناچار راهی مرودشت شدیم و از تخت جمشید بازدید کردیم. تا کنون پنج نوبت به ایران آمده ام. همین مقدار برای هفت پشتم کافی است.

 

جک استراو


 یک شنبه 25 اکتبر - اصفهان

هنوز پایم به هتل عباسی اصفهان نرسیده بود که مردم با پلاکارد و شعار به استقبال ما آمدند. ایرانی ها مردمان با احساسی هستند. من فقط قادربودم پلاکارد های انگلیسی را بخوانم. روی یکی از آن ها نوشته شده بود:city martyr catering English is not the enemy   یعنی شهر شهیدان جای پذیرایی از دشمنان انگلیسی نیست. مترجم به من دلداری داد که زیاد به دل نگیرم، چون این شعارها کاربرد داخلی دارد وعده ای تند رو را آرام می کند. مهم آن دسته دولتمردانی هستند که با حضورم در ایران موافقند و احساس عزتمندی می کنند.دو روز در اصفهان تاب می خوردیم. از میدان نقش جهان که بازدید می کردم به من خبر دادند که دانشگاه هنر باز است. همین طور الا بختکی سرمان را پایین انداختیم تا وارد شویم که یک دفعه دانشجویان جلویمان را گرفتند و گفتند: هش! مترجم گفت: یعنی ورود ممنوع. چاره ای نیست، حالا که دستمان به بیش نمی رسد به کم قناعت می کنیم. امیدوارم این اپیدمی همه گیر نشود. به هرحال انگلستان خرج دارد!

چهارشنبه 28 اکتبر - کاشان

امروز در راه سفر به کاشان خیلی نقشه ها کشیدم.هنوز به تأسیسات انرژی هسته ای نطنز نرسیده بودیم که خبر دادند کاشانی ها با ظروف آبگینه منتظرند تا از ما استقبال کنند. پرسیدم محتویات آبگینه ها از جنس انگور است یا خرما؟ گفتند: از جنس عقرب جراره! گفتم : این دیگر چه نوع نوشیدنی است؟ گفتند: خوردنی نیست بلکه زدنی است. ناگهان پشتم لرزید. چون ذکر خیر عقرب های کاشان را در سفرنامه های اروپایی خوانده بودم.شستم خبر دار شد که نقشه ی شومی کشیده اند. حس کردم، این ماجرا از پلاکارد و شعار بالاتر است. کاشانی ها به جای شعار، وارد میدان عمل شده بودند. با خودم گفتم این ها خودشان« عقرب آشنا » هستند و می دانندکه چه گونه با عقرب ها کنار بیایند، اما من انگلیسی، طاقت نیش و زهر عقرب جراره را ندارم. به تیمسار نماینده ی این شهر که رئیس پارلمانی دوستی ایران و انگلیس است، زنگ زدم و گفتم : فدای آن سگرمه های پر جذبه ات بشوم. این هم شد مهمان نوازی؟ با همان لهجه ی شیرینش پاسخ داد: نمی دانم شما انگلیسی ها چه کار کرده اید که هیچ کس از شما خاطره ی خوبی ندارد. حالا اشکال ندارد، تهران تشریف بیاورید در خدمت شما باشیم! فاجعه ای در حال رخ دادن بود که از سرمان گذشت. اما من در این چند روزی که مهمان تیمسار بودم. هرشب خواب عقرب می دیدم و از وحشت دو متر به هوا می پریدم.خدایی بود که این مأموریت به پایان رسید. بعید می دانم به این زودی ها به ایران برگردم! 




برچسب ها: جک استراو (1)، مستر همفر (1)، محمدبن عبدالوهاب (1)، وهابیت (1)، بهاییت (1)، عقرب جراره (1)، | نظر


طنز نقالی معرکه در معرکه
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 94 دی 8
زمان : ساعت 11:40 عصر

 

طنز معرکه در معرکه 

 

پرده خوانی

در محوطه بیرونی سالن همایش ها معرکه­ ای برپا بود؛ پرده ی نقالی بزرگ، روی پانل چوبی چون خورشیدی می درخشید. شمایل کارمندان گوناگون اداری و برج های بلند بالای بانکی به همراه چند غول بی شاخ و دُم روی پرده خودنمایی می کرد و دورتا دور آن پُربود از پرچم کشورهای دیگر. مردم، دور مرشد پیر و بچه مرشدحلقه زده بودندتا نقل آن روز را بشنوند. 

مرشددرحالی که مردم را می نگریست، آرام آرام حرکت کرد و در مقابل پرده نقالی ایستاد. چوب  منتشا را زیر بغل گذاشت و دو کف دست را محکم برهم کوبید وسر را به طرف آسمان گرفت و با لحن سوزناکی شروع به خواندن کرد:

خداوندا، کریما، ذوالجلالا / بزرگا، بی زوالا، لا یزالا / عطاها می کنی دایم به ماها / چه سان گوییم شکر این عطاها / خورند از سفره ی جودت کماهی / دولپی جن و انس و مرغ و ماهی ...

با سکوت او، بچه مرشد شروع به خواندن کرد:

 خدایی کام بخش و گرم خویی / کریمی مهربان و خنده رویی / تو می خندی به ریش بندگانت / که حیرانند در کار جهانت / چرا ما خویش را گریان پسندیم / به ما هستی عطا کردی که خندیم.

بچه مرشد مثل استاد دست ها را بر هم کوبید و خطاب به او گفت: مرامت سبز مرشد ! امروزرا می خواهم چنان نقلی بکنی که در و دیوار به تماشا بیان ... چنان صداتو به عرش اعلا برسونی که تموم پنچره های بسته ی محله واشه.

پرده خوانی
 

مرشد: آی گل گفتی بچه مرشد . پرسش از تو پاسخ از من.

بچه مرشد: همین الآن خبر دادند که که یکی ازکارگران همایش  ارتقای سلامت اداری ومبارزه با فساد ازنردبان بیست و چهار پله ای افتاده و هیچ طوریش نشده ، مگر همچه چیزی ممکنه اوسا؟

مرشد: جای تعجب نداره بچه مرشد.نردبان 24 پله داشته امّا کسی که سقوط کرده از پله ی اول افتاده.حواست باشه که در این دور و زمونه ی وانفسا برات ذهنیت نسازن و از قوه ی واهمه ات سوء استفاده نکنن ... دوزاری افتاد؟

بچه مرشد: افتاد اوسا.حالا بگو ببینم چه کاسه ای پشت نیم کاسه است که در سرزمین گل و بلبل ، این همه نشست پشت نشست و همایش پشت همایش و کنگره  پشت کنگره  برپا می کنند و می گویند که می خواهیم سلامت را به نظام اداری کشور برگردانیم و غول فساد و تباهی را کن فیکون کنیم؟! وبعد هم روضه ای می خوانند و می روند و آقا غوله  هم کار خودش رو می کنه و بیمار اداری هم رو دست مردم غش می کنه؟

مرشد: گل گفتی پسر ولی حیف که شل گفتی.سربسته بگم بچه مرشد! هرچه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک! کرم از خود درخته فهمیدی!

بچه مرشد: نفهمیدم. منظور؟

مرشد: ها... هردردی دوایی داره. درد کشیده خودش طبیبه جان بابا! اگه دست اندرکاران این جور امور، زندگی خودشون مثل زندگی من و تو باشه،  «ایکی ثانیه» راهش رو پیدا می کنن که چگونه شاخ غول رو بشکنن. مشکل اینه که دغدغه ی من و تو رو ندارند. سمیناهار گذاشتن  براشون یک نوع سرگرمی و تفریحه. شاید دنبال سوراخ دعان یا می خوان وردی پیدا کنند که توش « اجی مجی لا ترجی،  کاتی و کوتی و کلماتی»باشه که با اون همه ی مشکلات رو بی دردسر حل کنن. راحتت کنم بچه مرشد! شکستن شاخ غول هزینه داره  و خیلی ها نمی خوان این هزینه را بدهند. غوله هم فهمیده که دارند قمپز در می کنند و این سمیناهارها طبل توخالی بیش نیست. اینه که با خیال راحت نقشه های خودش رو به پیش می بره. 

بچه مرشد: یعنی شترسواری دولا دولا نمی شه.با قرطاس بازی و کاغذ بازی هم کاری از پیش نمی ره یعنی بعضی دارن خرکریم رو نعل می کنند. حیف که حرف حق تلخه. 

 

پرده خوانی

مرشد: خوب فهمیدی پسر. 

بچه مرشد: مرشد جان !

مرشد: جونت بی بلا بگو!

بچه مرشد: خبر رسیده که آقایی همین امروز پشت این ساختمان، زیر اتوبوس رفته و هیچ طوریش نشده. مگه چنین چیزی ممکنه ؟

مرشد: البته  که چنین چیزی ممکنه ، همین خود من  چند وقت پیش، زیر تریلی رفتم و چیزیم نشد. باورت می شه!

بچه مرشد(با تعجب): نه...! چه طوری استاد؟

مرشد: خُب مرد حسابی برای اینکه این اتوبوس و آن یکی تریلی خاموش بوده اند. ببین پسر! درست مثل بسیاری از اداره های خودمون که وقتی موتورشون خاموشه هیچ تأثیری بر زندگی ما نمی گذارن. ببین! اگراداره ای رئیس نداشته باشه یا مدیرش برای معالجه خارج رفته باشه، چه اتفاقی میفته؟ نون مردم قطع می شه؟ یا کار انقلاب می خوابه؟

بچه مرشد: فکر نکنم این همه تأثیر داشته باشه اوسا! اون که اهل زیرمیزی باشه کار خودش رو می کنه  و اون که تکه کلامش اینه که امروز برو فردا بیا ، باز هم همین کار رو تکرار می کنه. 

مرشد: آی خوشم اومد پسر! گل گفتی! اما عزیز بابا، زیر میزی هم چیز بدی نیست ها؟ یک تحرکی به کار اداری میده وموتور اداره ی کشوررو روشن می کنه.  این جور افراد خیلی هم علاقه مند به کشور خودشون هستن. 

بچه مرشد: چه طور اوسا؟

مرشد: چون اداره را ملک طلق خودشون می دونن و این نون دونی رو با تمام وجود شون حفظ می کنن. اصلاً همین ها هستند که تعیین می کنند کی بیاید و کی نیاید!

 

پرده خوانی

بچه مرشد: اوسا ! اگر یکی  از کرامات خودم را برایتان تعریف کنم، باورتون می شه؟

مرشد: به شرط آن که با تخیل من بازی نکنی، بگو!

بچه مرشد: نه اوسا واقعاً اتفاق افتاده است. من دیشب از ساختمان 20 طبقه ای افتادم پایین.

مرشد: ای نسناس! تو از خود ما می گیری و دوباره به خودمان بر می گردونی؟ پس چرا تا حالا نمرده ای و سُر و مُر و گنده جلوی من ایستاده ای؟

 بچه مرشد: آخه اوسا هنوز به زمین نرسیده بودم که از خواب پریدم.

مرشد منتشای خود را بالا می برد تا بر کتف و کول او بکوبد که بچه مرشد قهقهه زنان خودش را از زیر ضربات او نجات می دهد. پس از چند بار چرخیدن به گرد حلقه ی جمعیت،با فریاد ایستِ مرشد ، متوقف می ماند.

بچه مرشد(نفس نفس زنان): اوسا دیروز از دست همسایه امون آن قدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست با مُشت سر و کله اش را خرد کنم ولی حیف که جلوی مرا گرفتند.

مرشد: چه کسی جلوی تو را گرفت؟

بچه مرشد: خود او... آخه نمی دونی چه آدم گردن کلفتیه!

مرشد : بچه جان حکایت تو هم حکایت اصلاح طلبانی است که قمپز در می کردند که نمره اشان در مدیریت کشور بیسته و بعد می گفتند این قدرروی مسأله ی مفاسد اقتصادی تکیه نکنید چون ممکنه فعالان اقتصادی  را از ورود در عرصه ی فعالیت های تولیدی بترسونه. وقتی به آن ها گفته می شد که اگر این ها بخواهند نان حلال دربیاورند و کاری حلال و مطابق با وجدان و شرع انجام بدهند و یقین کنندکه دستگاه حکومتی با افراد متخلف برخورد می کنه بیشتر تشویق می شوند تا سرمایه گذاری کنند،این قدر به پر قباشون برخورد که با جنگولک بازی فرمان 8 ماده ای رهبر انقلاب را به حاشیه راندند و کاری کردند تا غول بی شاخ و دم فساد برای ما این طور شاخ و شونه بکشه.

 بچه مرشد: پس با این حساب آقاغوله با نان و نمک اهالی سیاست جان گرفته و تیشه به ریشه ی  اقتصاد می زنه؟!

مرشد : گل گفتی بچه مرشدجان ! (لحن خود را تغییر می دهد)حکایت کنند راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار...که ابتدا غول نبود بلکه بعضی از این مدعیان سیاست بودند که گفتند برای اداره ی مملکت شایسته تر هستند و بعد برای زیاد کردن اعضای تیم خود، رانت های چرب و چیلی را به خوردسمپات هادادند و اون ها روحسابی پروار کردندتا زیر سرشان بلند،و شلوارشان دوتا شد و دنیا زیر دندانشان مزه کرد بعد هم به صرافت آن افتادند تا این ثروت های بادآورده را حفظ کنند . و این گونه شد که انقلاب و مردم را فراموش کردند.

بچه مرشد: حالا تکلیف چیه اوسا؟

مرشد: اگر اهل سیاست راست می گویند چه با سمیناهار و چه بدون آن، تصمیمات قاطع و عملی بگیرند و بی ملاحظه با غول بزرگ ها و غول بچه ها مبارزه کنند و فساد را ریشه کن سازند.اما حیف...حیف ...که حتی جرأت ندارند یارانه ثروتمندان را هم قطع کنند تا فقرا به نان و نوایی برسند!

بچه مرشد:اوسا اونقدر سمیناهار سمیناهار گفتی که گرسنه ام شد.فکرکنم که نقل امروز هم تموم شد. پس می روم تو کار جمع کردن بساط. (می رود تا پرده را جمع کند ).

مرشد: کجا کجا روجا؟ تازه قصه ی ما شروع شده .

 

پرده خوانی

بچه مرشد: اوسا تاج سری، ما جیرجیرکتیم، چاکرتیم، حیرونتیم، خاک پاتیم، دوزاری توی جیبتیم، زمین خورتیم، شماره کفش پاتیم، ملی تیم، عبدتیم، لاستیک ساییده ی ماشینتیم، موش موشکتیم، نوکرتیم مارو به دردسر نینداز.

مرشد: ها... ترسیدی جوجه؟! به همین راحتی میدون رو خالی کردی؟

بچه مرشد: من یکی  فدای تو بشوم، می ترسم معرکه در معرکه بشه و داستان ما رو نقل معرکه های دیگه کنن.

مرشد : جوجه مرشد آیا می دونستی که ترس از مرگ، بزرگ ترین ضعف بشره و اژدهای قدرت که به اون شیطون اساطیری میگن، حاکمیت خودش رو بر ضعف های من و تو گذاشته و روی ترس از مرگ هم  زیاد پافشاری می کنه؟

بچه مرشد: حق با شماست اوسا! اما خر ما از کرگی دم نداشت. سری که درد نمی کنه برای چی دستمال ببندند.

مرشد:انقلاب اسلامی سر این اژدهای ترس رو بر سنگ کوبیده .شنیدی «یونگر» در مقاله ی «عبور از خط»ش چی گفته ؟

بچه مرشد: نه اوسا نمی دونم. چون اونقدر گرفتارم که وقت مطالعه ندارم.

مرشد:  یونگر گفته قدرتمندان همیشه در این وحشت به سر می برن که مبادا مردم آزاده بتوونن دام ترس از مرگ را بدرن و از آن بیرون برن، زیرا این پایان کارآدم های زورگوست. افتاد بچه ؟

بچه مرشد: افتاد! افتاداوسا! حرمت شاگردی به عقله و حرمت پرده به نقل ! نقل، آخرش خوشه.بفرمایید که نام شما چی بود؟

 مرشد: تو که می دونی نامم « هیبت الله» است.

بچه مرشد:  اوسا... راست می گی  یا که می خواهی ما رو بترسونی؟

مرشد : این  معرکه را راه انداختیم که بزنیم به صحرای کربلا. نگو که این کار بدیه!

بچه مرشد: نه  اوسا! اختیار دارید. بفرمایید که سراپا گوشیم.

و به این ترتیب نقل معرکه  با ذکر مصیبت واقعه ی عاشورا به پایان رسید.




برچسب ها: نقالی (1)، چوب منتشا (1)، مبارزه با فساد (1)، ارتقای سلامت اداری (1)، زیرمیزی (1)، اصلاح طلبان (1)، یونگر (1)، اژدهای ترس (1)، | نظر بدهید


همیشه حق با مشتری نیست!
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : جمعه 94 آبان 22
زمان : ساعت 2:3 صبح

 

همیشه حق با مشتری نیست!

 نیاز آفرینی

نیازآفرینی

جای سوزن انداختن نبود. بانک شلوغ هم نوبر فقراست. اووووه...برگه نوبتم عدد 50 را نشان می داد.گوشه ای منتظر ایستادم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تراکت قاب شده ی روی دیوار بود: «همیشه حق با مشتری است». یعنی نمی گذاریم مشتری ناراضی از بانک خارج شود!

 با خودم گفتم : فکر اقتصادی یعنی این! بانک تنها جایی است که هوای جیب مشتری را دارد و طوری مخ می زند که چاره ای نیست جز آنکه راضی از در بیرون برود. نمی دانم چرا در دانشگاه، این نوع مشتری مداری مرسوم نیست.نه استاد راضی است و نه دانشجو!

زمان زیادی نگذشت که جایی برای نشستن پیدا کردم.  کتابی گرفتم و مشغول مطالعه شدم.کناردستی ام که مرد میانسالی بود با تعجب سرک می کشید و خط سیر نگاهم را روی صفحات کتاب دنبال می­کرد.من نیز برای آنکه او را از این رویه منصرف کنم ،گاه گاهی سرم را بالا می آوردم و به نقطه ای خیره می­شدم.ولی او دست بردار نبود و سرانجام هم به زبان آمد و گفت: ببخشید! شما دانشجو هستید؟ با لبخند پاسخ مثبت دادم و دوباره مشغول کار شدم. این بار سیاستمدارانه برخورد کرد و شروع کرد به چانه زنی با خودش و گفت: پدرسوخته ها روی سپرده ی من، بیست و پنج میلیون وام خود رو داده اند و حالا دوسه برابر بهره اش را می گیرند. این ماشین لامصب هم از راه نرسیده افتاده توی خرج.خودمان را دستی دستی توی دردسر انداختیم.

نیاز آفرینی

کسی که طرف چپ وی نشسته بود،پوزخندی زد و گفت: آقا نا شکری نکن.وضع شما از ما بهتر است.من و مادربچه ها باهم یک وام 24 میلیونی خرید منزل گرفته ایم با بهره ی 18درصد و حالا وقتی درست حساب و کتاب می­کنیم می­بینیم برایمان 25 درصد تمام شده است.درعوض حالا سه شغله شده ام تا قسط بپردازم.از پشت سر، مردی گفت : آخ گفتی آقا...من هم برای خودم بلا درست کرده ام. این وام خرید لوازم خانگی، باعث شده تا خوشی از زیر ناخنم بیرون بزند.

کم کم سفره های درد دل دیگران هم باز شد و فضای بانک پر شد از پچ پچ و نق و نوق . معلوم شد که این سبک زندگی همه را گرفتار و مقروض کرده است.

نیاز آفرینی

 اثری از آجیم سولاج از آلبانی

کتاب را بستم و گرم شنیدن شدم. ناگهان دوست قدیمی مشهورم« فضولباشی »وارد بانک شد.گل از گلم شکفت. از جا پریدم و خوشحال و خندان به استقبالش رفتم.
پرسید: از اوضاع روزگار چه خبر؟ گفتم: هی بد نیست. فعلاً که  اسیر بانکیم تا نوبتمان برسد.گفت: من هم آمده ام تا قسط شرکت را بپردازم. به شوخی گفتم : این جا معبدمقروضانی است که به صورت قسطی زندگی می کنند. نیشش تا بناگوش باز شد و شروع کرد به خاراندن دست هایش. درحالی که کف دست چپ خود می خاراند،گفت: به تازگی دانشمندان راز و رمز خارش کف دست را کشف کرده اند.هروقت کف دست راست شما بخارد،علامت آن است که پول و پله ای که از مدت ها قبل انتظارش را می کشیدید به دست شما می رسد. و هروقت دست چپ شما شروع به خاریدن کند، علامت آن است که باید قروض خود را بپردازید. بعد ابروها را بالا انداخت و گفت: حالا بگو ببینم کف کدام دستت می خارد؟! خندیدم و گفتم: خوب معلوم است کف دست چپم.چون آمده ام تا  قسط وام دانشجویی را بپردازم.

نیاز آفرینی

اثری از اوکتای بینگول از ترکیه

مکثی کردوگفت: روزگار قسطی عجیبی شده است. شخصیت آدم ها را هم تغییرداده است.من امثال خودم را می گویم. اگر مردی دنبال پول بدود به او حریص می گوییم. اگر پولدار باشد، او را متهم می کنیم که کاپیتالیست و سرمایه دار است. اگر زیاد خرج کند به او ولخرج و خوشگذران می گوییم. اگر پول در نیاورد می گوییم بی عرضه است. اگر بدون زحمت و با واسطه گری پول در بیاورد، او را انگل اجتماع می نامیم. اگر پولش را پس انداز کند می گوییم احمقی است که فقط بارش طلاست و از زندگی بهره ای نمی برد. با همه ی این اوصاف همه ی ما از ریز و درشت به جز عده ای از ما بهتران، قسطی زندگی می کنیم.

گفتم: دوستی دارم که راننده ی تاکسی است. یک روز او را کنار خیابان دیدم و گفتم: اوضاع و احوال چه طوره؟ گفت: زیاد تعریف نداره. دیشب با مینو رفته بودیم هواخوری، وسط راه پنچر کرد! گفتم: منظور مادر بچه هاست؟ گفت: نه! اسم ماشینم مینوست. اسم عیال را روی تاکسی ام گذاشته ام. چون ماشین مخلص، عینهو عیال می مونه! دنده نداره که داره، گاز نداره که داره، سروصدا نداره که داره و از همه مهم تر، خرج روی دستم نمی گذاره که می ذاره!

نیاز آفرینی

اثری از مسعود ضیایی زردخشویی

فضولباشی از خنده ریسه رفت و گفت: فکر می کنی علت این همه گرفتاری چیست؟

گفتم: نیاز! آن که شیران را کند روبه مزاج / احتیاج است، احتیاج است احتیاج.

بعد هم برای اینکه نشان دهم روحیه ی دانشجویی ام را حفظ کرده ام، یکی از برگه های تحقیقی را بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم:
یکی ازروان شناسان معاصر به نام "مسلو" در باره ی نیازهای انسان گفته است: نیازهای انسان به دو گروه تقسیم می شود:

1-نیازهای فیزیولوژیک(آب،غذا و...)و نیازهای روان شناختی مانند :محبت، امنیت واحترام به خود که به این نیازمندی ها "نیازکمبود" هم گفته می شود چون اگر ارضا نشود انسان احساس کمبود می کند.

2-نیازهای عالی و یا فرا نیازهای رشد مانند: نیاز به شناخت عدالت ،خیر وخوبی، زیبایی ، نظم ، یگانگی و...

گفت: حیف ..حیف که غالب نیازهای ما ریشه ی روان شناختی دارد. و نه فیزیولوژیک و فرا نیاز.

گفتم : همین طور است. اگر آب دریاها را در کوزه ای بریزند و به دست میرزا عبدالطمع ها بدهند، باز چشم و دلشان سیر نمی شود.

نیاز آفرینی

اثری از رومن دراگوستینوف از بلغارستان

گفت: حرص تنها صفتی است که تا آخرین لحظه ی عمر بشر دست از سر او بر نمی دارد؛بعد مکثی کردو ادامه داد:
حرص هم درجای خود مفید است. مثل حرص طالب علم برای دانش اندوزی و نیکوکار برای خیر رسانی. اما نکته این جاست که دیگران دارندبرای ما «نیازآفرینی» می کنند و با ابزار رسانه حرص ما را در می آورند.

گفتم:این زیاده خواهی ها کره ی ما را هم به خطر انداخته است. در فروردین 1384 صدها دانشمند، گزارش مهمی درباره ی زیست بوم(اکوسیستم) کره زمین در سازمان ملل ارائه کردند که بسیار تکان دهنده بود.در این گزارش آمده بودکه بشر60درصد امکانات کره زمین را مصرف کرده و بدون جایگزین کردن، فقط 40 درصد را برای آیندگان باقی گذاشته است.

گفت: مردی پرخور را گفتند: از شعر کدام را خوشتر داری؟ گفت: فقط دوبیت از مولانا را، آن جا که می گوید:
کوه بود نواله ام، بحر بود پیاله ام / هردو جهان چو لقمه ای، هست در این دهان من.
بعد هم گفت: این مصراع آخر را خیلی دوست دارم ولی حیف که کم لگد خورده است.

گفتم: گاندی رهبر مبارزه ی مردم هند علیه انگلستان می گوید: زمین پاسخگوی نیاز انسان هست، اما پاسخگوی حرص و آز او نیست.

نیاز آفرینی

اثری از یوری کوزوبوکین از اوکراین

گفت: حکایت آن جوانی است که یک روز از پدرش سؤال کرد: پدر! مراسم عروسی چه قدر خرج بر می دارد؟ پدرش گفت: راستش را بخواهی دقیقاً نمی دانم، چون هنوز دارم قرض هایش را پس می دهم.

گفتم: امروزه نصف ثروت جهان در مالکیت 300 خانواده است و این ها گروه های سلیقه ساز ذوق آفرینی را در کنار خود دارندو هر روز مدها و محصولات جدیدی را بر مردم جهان تحمیل می کنند و به مصرف گرایی و اسراف دامن می زنند .

گفت: مردی با سرعت زیاد در خیابان می دوید.دوستش به او رسید و گفت: چی شده با این عجله می دوی؟ گفت: هیچی. یک جفت کفش نو برای زنم خریده ام. دوستش می گوید: خریدی که خریدی، این که دویدن نداره! مرد می گوید: می ترسم دیر به خانه برسم و در این فاصله مدلش عوض بشود!

گفتم: سرمایه داری حرص سیری ناپذیر خود را تبدیل به فرهنگ کرده است. به طور رسمی هم تکلیف و تهدید می کند که جهان باید به شیوه ی آمریکایی زندگی کند وگرنه چنین و چنان می شود.

نیاز آفرینی

اثری ازکنستانتین پاول

گفت: یک نفر قاضی که رئیس دادگاه جنایی بود، به اتفاق دوستانش به شکار رفته بود.ناگهان آهویی از دور پیدا شد. جناب قاضی تفنگ را به دست گرفت و نشانه رفت و در همان حال گفت: محکوم به مرگ است، و تیری رها کرد که از بخت بد یا خوب به آهو نخورد. یکی از رفقایش گفت: حالا چه می فرمایید؟ جناب قاضی قیافه ای فیلسوفانه گرفت و گفت: او غیاباً محکوم به مرگ است.

 گفتم: فرهنگ آمریکایی هم برای هر خطایی، یک دلیل محکمه پسندی دارد یا برای آن نظریه پردازی می کند تا آن را به ما تحمیل کند و چون رسانه هم به دست اوست، صدای آزادی خواهان جهان به جایی نمی رسد.حالا ما حریف او نمی شویم،حریف خودمان که می شویم.پس ساده‌‌زیستی و بازگشت به سبک زندگی اصیل ایرانی-  اسلامی و اقتصاد مقاومتی،بهترین داروی شفابخش دردهای اقتصادی ماست.
گفت: بنابراین « همیشه حق با مشتری نیست» چون ممکن است عملیات بانکی برای پاسخگویی به طمع انسان باشد و نه رفع  نیازهای واقعی او.

 در همین لحظه شماره نوبت ما دو نفر از بلندگو اعلام شد و به ناچار از یکدیگر جدا شدیم .




برچسب ها: آمریکا (3)، نیازمندی ها (2)، بانک (1)، وام (1)، قسط (1)، فضولباشی (1)، تاکسی (1)، مسلو (1)، گاندی (1)، اکوسیستم (1)، سبک زندگی (1)، انگلیس (1)، | نظر


طنز تلخ انقلاب نفوذی ها
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 94 مهر 28
زمان : ساعت 10:26 عصر

 

انقلاب نفوذی ها

 

نفوذی ها

اسب تراوا

عمو سام آن روزاصلاً حالش خوش نبود؛ زیرا آبرو و اعتباری که با هزار فن و تکنیک به دست آورده بود، همه در عرض یک روز به هدر رفت. انقلابیون  با حمله به لانه ی جاسوسی اش، جیک و پیکش را پیش چشم پدربزرگش آورده بودند. سند و مدرک های پاره و جویده شده ای که در این عملیات به دست آمد، با مهارت عجیبی به هم متصل شدند و منتشر گردیدند.عمو سام مثل شیر پیری که یال و پشمش ریخته باشد،نای سربلند کردن نداشت. موش های وحشی تا توانستنداو را دلداری دادندو ابرازهمدردی کردند. وجه مشترک عموسام با موش های وحشی دراین بود که تاکتیک همسانی داشتند. هردو مهندس نقب بودند وبه راه های نفوذ زیرزمینی آشنا. چپاول خوراک و پوشاک دیگران زیر دندانشان مزه ی عجیبی داشت و روز به روز آن ها را حریص تر می کرد.هنگام خطر، موش دوانی می کردند و از نقب های هزارتو بیرون می زدند و خود را به گردنه ی سازمان ملل می رساندند تا نشان دهند که همه ی دستاوردهایشان حلال حلال است. بخت برگشته ای که اموالش غارت شده بود، به دادگاه صحرایی شورای امنیت احضار و تفهیم اتهام می شد. به زبان خوش به او می گفتند: آیا درست است که اموال و عرض و ناموست بر ما حلال است یانه؟ اگر می گفت: نه! و مقاومت می کرد؛چماق مخصوصی داشتند که روی آن نوشته شده بود: حقوق بشر! آن را بالای سرش به دوران در می آوردند و می گفتند: حالا حلال است یا نه؟ اگرپاسخ منفی بود و باز مقاومت می کرد؛ ازروش ناتویی بهره می جستند و او را از زمین و هوا مورد حمله قرار می دادند تا سرانجام برای حفظ جان خود مجبور می شد بگوید که حلال حلال است، از شیر مادر هم حلال تر است. به این ترتیب عمو سام و موش های وحشی همیشه نان حلال خورده اند. سمپات هایشان هم به همین دلیل در بوق و کرنا دمیده اند که کدخداعموسام در عالم نظیرندارد.

استادعربی ما بر این باور است که کارهای عمو سام کاملاً منافقانه است و همین سبب شده است تا نظم جهانی برهم بریزد و هرننه غریبی از هرگوشه ای قد بکشد و با یک زنده باد کدخدا، هم کاسه ی او بشود. این اپیدمی آن چنان فراگیر شده است که در میان ملت های مظلوم نیزهرکس مبلغ عمو سام بشود می تواند تا هفت پشت خود را تأمین کند. استادعربی می گوید: در زبان عرب به این عمل موش های وحشی که علاوه بر راه ورود و خروج لانه، تونل های متعددی ایجاد می کنند ودر گوشه گوشه ی آن، زیرسطح زمین را نرم و نازک می کنند تا در وقت خطر بتوانندآن را بشکافندو فرارکنند "نفق" می گویند که به معنی نقب است. منافق هم از این کلمه گرفته شده چون کسی که وارد حریم ایمان مردم می شود وشک و شبهه می اندازد و بعد هم خودش را ملی مذهبی یا لیبرال و سکولار می نامد،کارش منافقانه است.

داعش

عمو سام که در ینگه دنیا زندگی می کند؛ سال ها بود که جاسوس تربیت می کرد و به خانه های دیگران نفوذ می داد و با این کار بسیاربسیارشرافتمندانه، امرار معاش می کرد؛ اما این روش، هزینه ی بالایی داشت. تکنولوژی های نوین به کمک او آمدند و علاوه بر صرفه جویی در هزینه ها، سودآوری بالایی نیز داشته اند. چون او که عاشق چشم و ابروی ما نبود که تلفن همراه و اینترنت را مفت بدهد. مردم پول می دهند و درشبکه های اجتماعی، اطلاعات زندگی خصوصی و اجتماعی خودشان را داوطلبانه تقدیم عموسام می کنند. او هم با طبقه بندی آن ها برای هرکس متناسب با شخصیتش برنامه ریزی می کند و به وقتش ازآن بهره می گیرد.عمو سام توانسته است از این راه،انقلاب سبزو بنفش نفوذی ها را ساماندهی کند. وقتی می گویند «جیسون آدام کاظم رضاییان» جاسوس عموسام نیست، حرف درستی است.چون مأموریت این شازده پسر که پدرش مشهدی و مادرش آلمانی است و به استخدام دستگاه عریض و طویل نهاد ریاست جمهوری درآمده است؛ نفوذی است و نه جاسوس.اگر رضاییان از این تهمتی که به او زده اند به نتانیاهو شکایت ببرد، حق دارد، چون شأن نفوذی بودن خیلی بالاتر از جاسوسی است. با یک دستگاه تلفن همراه که در دست صدر اعظم دولت آلمان هم باشد، می توان جاسوسی کرد، اما کاری که یک نفوذی می کند، عمراً اگر از یک دستگاه بی جان بربیاید! جناب کلاهی در روز هفتم تیر1361 با هنر نفوذ پردازی خود توانست کن فیکون کند و مؤثرترین نیروهای انقلاب اسلامی را از جلوی راه عموسام بردارد. یا حضرت کشمیری با کمک سازمان مجاهدین ضد انقلاب موفق شد، رئیس جمهور و نخست وزیر مکتبی یک کشور بزرگ را شهید کند. امروز دیگر هربچه مدرسه ای هم می داند که نان در نفوذی بودن است.

رحم و مروتی که در دزدهاست ذره ای در نفوذی ها نیست. نفوذی مأمور است که مسلسل وار آدرس اشتباهی بدهد و مسیر درست یک انقلاب را منحرف کند،آیا چنین هنری از یک جاسوس ساخته است؟ به همین خاطر استاد عربی ما می گوید که نفوذی ها، منافق تمام عیارند که آمده اند دین و ایمان مردم را غارت کنند. وقتی آدم بی دین شد، هویت خود را از دست می دهد. و آدم بی هویت به ضد خودش تبدیل می شود و به سوی نابودی سوق داده می شود. نقل است که یک کاروان تجاری از راهی می گذشت؛ ناگهان راهزنان از راه رسیدند و آن ها را غارت کردند.وقتی عدل اجناس را باز کردند که در بین خودشان تقسیم کنند،دیدند که مردم برای حفظ مالشان در هر بسته ای آیه ی شریفه ی «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرار داده اند. سردسته ی دزدان چون منافق و نفوذی نبود گفت: همه ی اموال را به صاحبانشان برگردانید که اگر ما این اموال را ببریم، عقیده ی مردم از « بسم الله» برمی گردد. حال آن که ما دزد مالیم و نه دزد عقیده.

نفوذی ها آمده اند تا باورهای درست مردم را تغییر دهند و اقتصاد و فرهنگ یک کشور را آن طور که عمو سام دوست دارد نوسازی کنند. این نفوذی ها همه جا تشریف دارند؛ در دانشگاه، دررسانه و در هر مجموعه ی مؤثر فرهنگی، نفوذی ها آمده اند که آدرس اشتباهی بدهند و انقلاب نمایشی به راه بیندازند.چشم همه امان روشن! مولا در نهج البلاغه فرمود: نگاه نکنید که چه کسی سخن می گوید، ببینید که چه می گوید! والسلام.

 




برچسب ها: عمو سام (1)، منافق (1)، لانه جاسوسی (1)، کلاهی (1)، کشمیری (1)، مجاهدین ضد انقلاب اسلامی (1)، جیسون آدام کاظم رضاییان (1)، | نظر


روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(9)ابوتراب غفاری
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : چهارشنبه 94 مهر 8
زمان : ساعت 12:49 صبح

 

روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(9)

میرزا ابوتراب غفاری

طراح و صفحه آرای روزنامه

ابوتراب غفاری

میرزا ابوتراب خان غفاری صفحه پرداز و طراح روزنامه شرف 

 

شرح حال:

میرزا ابوتراب خان غفاری معروف به ابوتراب نقاش کاشانی فرزند میرزا بزرگ و برادر زاده ی میرزا ابوالحسن خان صنیع الملک و برادر بزرگ میرزا محمد خان کمال الملک غفاری بود  که  در سال 1279 ه.ق. درکاشان متولد شد. زمانی که 20 ساله بود یعنی در سال 1293 ه.ق. از کاشان به تهران عزیمت کرد تا در دارالفنون تحصیل کند. وی موفق شد در مدت 6سال نقاشی و زبان فرانسه را در این مدرسه فراگیرد.یحیی ذکاء سن وی را برای ورود به دارالفنون 14 سالگی دانسته و چنین نوشته است:

 این جوان چهارده ساله در آموزشگاه به فراگرفتن نقاشی و زبان فرانسه پرداخت و با سابقه ی خانوادگی و استعدادی که در نقاشی داشت،در اندک زمانی در این رشته پیشرفت شایان کرد و به دریافت مدال های مس و نقره و طلای ممتاز نایل آمد و فارغ التحصیل شد.در سال های 1295-1294 چند قطعه از نقاشی های او را محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب «مرآت البلدان» به چاپ رسانید.در محرم1300 که روزنامه ی «شرف»برای درج شرح حال و تصویر رجال و معاریف عهد ناصری زیر نظر اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات بنیاد یافت،اعتماد السلطنه با سابقه ی آشنایی که از چهره پردازی و پرتره سازی ابوتراب خان داشت، او را به همکاری دعوت کرد و نگارش صورت ها و امور لیتوگرافی روزنامه را به عهده ی او گذاشت.

تکیه دولت

تکیه دولت اثر ابوتراب غفاری که کار دوربین عکاسی را کرده است.

او در همان سال از نخستین شماره ی روزنامه تا دوازده شماره هرماه دو پرتره ی سیاه قلم پرداز با دور نما و منظره برای چاپ در روزنامه آماده می کرد. .(1).

 وی توانست در مدت 7 سال تا هنگام مرگ، صورت نقاشی شده ی بسیاری از شخصیت های بزرگ زمان خویش را در روزنامه شرف انعکاس دهد. این نشریه گرچه نام روزنامه را داشت ولی ماهانه منتشر می گردید. خطاط آن، محمد رضا کلهر ( متوفی به سال1310هـ.ق)بود و طراح دیگر آن پس از فوت میرزا ابوتراب( 1307هـ.ق) میرزا موسی کاشانی بود. (2)

تصویر ناصرالدین شاه

تصویر ناصرالدین شاه قاجار اثر ابوتراب غفاری در روزنامه شرف

میرزا ابوتراب، برخلاف کمال الملک عمر کوتاهی داشت. وی در سن 27سالگی، در رجب سال 1307 ه.ق. به دلیلی نامشخص با خوردن تریاک خودکشی کرد (3). ماجرای مرگ وی در روزنامه شرف، مورخه 1307، شماره 75، ص 4و 3 به همراه تصویر وی، اثر میرزا موسی نیز آمده است.

علت مرگ

 محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشت های روزانه خطی خودش راجع به فوت میرزا ابوتراب خان چنین گوید: «سه شنبه 19 جمادی الثانی 1307: صبح که از اندرون بیرون رفتم هنوز دست رو نشسته کاغذی از میرزا علی محمدخان ( مجیرالدوله شیبانی)  رسید که نوشته بود میرزا ابوتراب خان نقاش دارالطباعه خود را به تریاک مسموم نموده و مرده است. عصر با سلطان ابراهیم میرزا (مشکوةالدوله پسر پنجم امام قلی میرزا عمادالدوله برادر عزت ملک خانم اشرف السلطنه زن اعتمادالسلطنه) خانه میرزا ابوتراب خان رفتم معلوم شد دیروز عصرخانه ابوالحسن پسر صنیع الملک که بنی عم خودش بود رفته و به او گفته بود من از دنیا سیر شدم خودم را خواهم کشت و تریاکی از جیب بیرون آورده و خورد. آن بنی عم پدرسوخته اش هم او را مانع نمی شود او را سه به غروب مانده خانه خودش می آورند کسانش جمعیت نموده هر چند به عجز و التماس می خواهند او را معالجه نمایند نمی گذارد تا اینکه سه و نیم از شب رفته فوت می شود جوان قابلی و از صنعتگران ایران بود به واسطه سوء اعمال و کردار ناهنجار زنش خودش را هلاک نمود». (4).

عمارت کامرانیه

نقاش باشی مدال آور  

ابوتراب مردی هنرمند و نقاش بود که با درجه ی سرهنگی در اداره ی انطباعات خدمت می کرد. وی در طول خدمت بارها مورد عنایت و توجه خاص ناصرالدین شاه قرار گرفت وبه دریافت نشان و حمایل سرهنگی،نشان درجه سوم شیر و خورشید و خلعت های متعدد و طاقه ی شال و عنوان«نقاش باشی» نایل آمد.(5).

آثار و شیوه ی هنری

او علاوه بر تصاویر و نقاشی های سیاه قلم در روزنامه ی شرف، آثاری نیز در روزنامه « وقایع اتفاقیه » دارد. همچنین در دومین سفر ناصرالدین شاه به خراسان، بیست و پنج تصویر سیاه قلم کشیده که مناظر راه ها، شهرها، بناها و آستان قدس رضوی را نشان می دهد. به درخواست محمد ابراهیم خان مدایح نگار مؤلف تذکره ی انجمن ناصری، تعداد بی شماری تصاویر سیاه قلم از رجال ایران دارد که مخصوص این تذکره ترسیم شده است.(6).

روزنامه شرف که آثار طراحی میرزا ابوتراب غفاری را در بر دارد، چهارمین مرحله از چاپ روزنامه در ایران است. آثار طراحی میرزا ابوتراب به دو دسته تقسیم می شود: چهره و منظره. چهره ها نیز به نوبه ی خود شامل دو دسته اند: چهره های شخصیت ها و سیاستمداران داخلی و چهره های شخصیت ها و سیاستمداران خارجی. مناظر نیز در دو وجه قابل تمیزند، فضاهای مذهبی و مناظر دیوانی.

محمود خان صبا

چهره پردازی محمود خان صبا ملک الشعرای دربار ناصرالدین شاه اثر ابوتراب غفاری

  ابوتراب به هنگام طراحی از چهره شخصیت های خارجی که از روی عکس انجام می گرفته،اغلب از امضای لاتین، و برای شخصیت های ایرانی از امضای فارسی استفاده کرده است. وی کاملا به فن لیتوگرافی آشنا بوده و از این رو آثار بسیار دقیق و ظریف از وی به جا مانده است. میرزا ابوتراب در اغلب موارد به شبیه سازی چهره پرداخته برای تنوع بخشیدن و فضای طرح، متناسب با موضوع، از نقوش، چین و چروک و یا نقطه پردازی بهره برده است. چهره های وی اغلب سه رخ و یا تمام رخ اند و در اجرا و طراحی آن، متناسب با ژورنالیسم طرح، از ظرافت های خاصی نظیر رها ساختن فرم و یا به کاربردن هاشورهای بافت دار بهره برده است. اگرچه چهره های وی دارای ترکیب بندی ویژه ای نیستند ولی حساسیت وی در تنظیم کادر و پیوند دادن طرح با حروف صفحه، از دقت و حساسیت برخوردار است و شکل نوینی از آرایش صفحه را در سده سیزدهم معرفی می کند. مناظر نیز دارای ترکیب بندی متنوع است. در مجموع آثار طراحی میرزا ابو تراب غفاری در روزنامه شرف مجموعه درخشانی از طراحی سده 13هـ.ق است که می تواند حد فاصلی باشد میان آثار طراحی و نقاشی عمویش ابوالحسن خان صنیع الملک و آثار نقاشی صرفا غربی برادر کوچکش،محمد غفاری( کمال الملک) که نقاش رسمی دربار ناصری است.(7).

منابع و مآخذ این نوشته در نزد مؤلف محفوظ است.
این مبحث با معرفی روزنامه نگار دیگری همچنان ادامه دارد...




برچسب ها: کمال الملک (2)، صنیع الملک (2)، کلهر (2)، شرف (2)، دارالفنون (2)، ابوتراب غفاری (1)، اعتماد السلطنه (1)، مرآت البلدان (1)، میرزا موسی (1)، وقایع اتفاقیه (1)، | نظر


روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(3-8)مجیرالدوله
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 94 شهریور 17
زمان : ساعت 7:54 عصر

 

روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(3-8)

علی محمد مجیرالدوله شیبانی

روزنامه نگاری که با حسادت وزیر ناشناخته ماند!

 (بخش سوم)

 روزنامه خوانی

 از کودکی به مطالعه عادت پیدا می کنیم. 

وزیر حسود

محمدحسن خان (1313- 1256ق)، ملقب به «اعتمادالسلطنه»، «صنیع‌الدوله»، «ضیاء الملک» و «مؤتمن‌السلطنه» نویسنده، و سیاستمدار نامدار عصر ناصری و صاحب تألیفات بسیاری در زمینه های گوناگون بود. مادرش «خورشید خانم» و پدرش «حاجی علیخان مقدم مراغه‌ای» ــ حاجب‌الدوله ــ فراشباشی ناصرالدین شاه و قاتل امیرکبیر بود(14). وی در  روز 21 شعبان 1256ق، در تهران زاده شد. و از شاگردان دوره اول دارالفنون بود.در دارالفنون به فراگیری زبان فرانسه و آموزش های فنون نظامی (در رشته ی پیاده نظام) پرداخت و پس از مدتی عزیزخان سردار کل (عزیز خان مکری) که وزیر جنگ بود او را به منصب «وکیل نظام»(معادل گروهبان امروزی) منصوب نمود. دوره تحصیل دارالفنون را با درجه یاوری (سرگردی) به پایان رساند(15).

اعتمادالسلطنه

 زمانی که پدرش حاجب‌الدوله به حکومت خوزستان رسید، محمد حسن خان با مرتبه ی سرهنگی و سمت ریاست قشون به معاونت حکومت خوزستان منصوب گردید و یک سال بعد هم حاکم شوشتر شد.چندی نگذشت که حاجب الدوله معزول گردید و مدتی بعد به ریاست عالیه وزارت عدلیه (دادگستری)تکیه زد. محمد حسن خان نیز در سال 1278ق. در سمت معاونت این وزارت خانه قرار گرفت. این مسؤولیت ها وی را با امور دیوانی و اداری آشنا و صاحب تجربه کرد.

حاجب الدوله

درسال 1280 به عنوان منشی با امیرنظام گروسی همراه شد و به اروپا رفت.این سفر زمینه ساز مسؤولیت بعدی وی شد. ازسال 1282 تا 1284 به مدت 5/3سال نایب دوم سفارت ایران درپاریس شد. در این مأموریت ، وی توانست در رشته ی زبان فرانسه  و جغرافیا تحصیل کند. عبدالحسین نوایی نوشته است در این سفر: « با طرز کار مجامع علمی و با شیوه های تحقیق آشنایی پیدا کرد»(16). پس از بازگشت به ایران روزنامه هایی را که از اروپا می رسید، ترجمه می کرد و برای ناصرالدین شاه می خواند و بعضی از کتاب های ترجمه شده را در اختیار روزنامه ملتی و دولتی قرار می داد. از جمله زندگانی کریستف کلمب او در صفحه 5 از شماره 629سال 1285با این عبارت«محمدحسن خان جنرال آجودان و پیش خدمت خاصه ی حضور همایون»امضا و درج گردیده است.(17). پس از بازگشت به ایران تا سال 1300در سمت های دارالترجمه دولتی، معاون وزارت عدلیه(برای دومین بار)، شهرداری (احتساب)، مقدم السفرا و مترجم حضور و ریاست دارالتألیف و عضویت مجلس شورای دولتی انجام وظیفه کرد و لقب صنیع الدوله را نیز در همین دوره دریافت کرد.یک بار هم همراه با ناصرالدین شاه به اروپا رفت.

ضیافت

درسفر مازندران و خراسان دستگاه چاپ سنگی کوچک و دیگر لوازم چاپ و نویسندگان را با اردوی شاهی همراه برد و منزل به منزل مرآت السفر و اردوی همایونی را به سردبیری محمد حسین فروغی و خط میرزا رضای کلهر انتشار داد. این کارها به او شخصیت شایسته ای بخشید.بعداز فوت اعتضادالسلطنه سرپرستی نامه ی دانشوران نیز بر عهده ی او قرار گرفت. میرزا حسن خان می خواست برای رعایت تمایل مشیرالدوله روزنامه ی ایران را با حروف چاپی انتشار دهد، ولی پس از چاپ یکی دوشماره ماشین خراب شد و از کار افتاد. وی مدتی بعدبرای رقابت با روزنامه اختر که در اسلامبول با کیفیت نسبتاً مطلوبی انتشار می یافت، روزنامه ی «اطلاع» را تأسیس کرد.

پس از درگذشت میرزا ابوالحسن خان غفاری بنیانگذار مطبوعات مصور ایران، بعد از شاهزاده اعتضاد السلطنه (در سال 1300ق. )مأمور طبع و تحریر و انتشار روزنامه شد.(18) و به عنوان وزیر انطباعات به اعتماد السلطنه یا وزیر کل مطبوعات ممالک محروسه ی ایران ملقب گردید و روزنامه ی شرف را در همان سال منتشر ساخت.(19).

روزنامه ایران

استاد محیط طباطبایی می گوید: متدرجاً با مرور زمان بار مسؤولیت مشاغل محمد حسن خان سنگین تر می شد و ورود عده ای از فضلا و ادبا در دستگاه تألیف و ترجمه و مطبوعات،علی الظاهر دست او را در کار چاپ و انتشار و تدوین و ترجمه آزادتر می کرد،ولی بنا برآن خوی حسدی که در باطن داشت، نمی خواست هیچ کاری به نام دیگری شناخته شود و چهره دیگری به حضور شاه معرفی گردد! این امر غالب همکاران سابقه دار او را مانند فروغی و میرزا علی محمد مجیرالدوله و میرزا غیاث ادیب (برادرمجیرالدوله) را همواره ناراضی نگاه می داشت... روزنامه ایران و اطلاع را تا موقع مرگ خود که چندان از قتل ناصرالدین شاه فاصله نیافت با سالنامه و نامه ی دانشوران در زیر نظر داشت(20).

اعتمادالسلطنه

ادوارد براون با این عبارت از او یاد کرده است: « رئیس دزخیمان ناصرالدین شاه». (21).

غلامعلی سرمد در کتاب « اعزام محصل به خارج از کشور در دوره ی قاجار» درباره ی ویژگی هایی که به او نسبت داده اند، نوشته است:

-  زیرک و هوشیار(هرچند عملاً دلقک شاه بوده و شاه جوراب او را به پای خرس می کرده و می خندیده است)،مدد کار نویسندگان صاحب قریحه، تشکیل دهنده ی محافل علمی متعدد و دارای تألیفات بسیار( المآثر والآثار، مطلع الشمس، التدوین فی احوال جبال شروین، درالتیجان...، منتظم ناصری، مرآت البلدان، خیرات حسان، خلسه، تاریخ ایران، تاریخ فرانسه و بنیانگذار روزنامه های ایران و شرف.

طرفدار روس ها در عالم سیاست.

بنیانگذار یک مکتب مجانی ویژه ی تحصیل فرانسه و علوم متنوعه برای علاقه مندان.

- بد زبان، کج بین، شرانگیز... و مشروبخوار و معتاد به تریاک، جاهل و بی سواد به زعم عده ای از جمله میرزا محمد قزوینی و ادوارد براون.». (22).

با این وصف تردیدی باقی نمی ماند که طبق گفته ی استاد محیط طباطبایی در تاریخ تحلیلی مطبوعات، مدیریت دو روزنامه ایران و اطلاع، با میرزا علی محمد شیبانی بوده است.

اعتمادالسلطنه سرانجام در سال 1313ه.ق در سن 57 سالگی و حدود یک ماه پیش از قتل ناصرالدین شاه در 13 نوروز و پس از بازگشت از زیارت حضرت عبدالعظیم، بر اثر سکته قلبی درگذشت. پیکرش را پس از مدتی به نجف حمل کردند و در وادی‌السلام به خاک سپردند. (23).

 

روزنامه ایران

روزنامه ایران

این روزنامه در تهران هرماه دوشماره از طرف وزارت انطباعات با چاپ سنگی و پس از مدتی با چاپ سربی منتشر می گردید. شماره ی 589آن به تاریخ 18 محرم سال 1313( اول اوت 1896) و شماره ی 18/59 آن به تاریخ 13 رمضان سال 1324 می باشد.

انتشار این روزنامه در اوایل سال 1288 قمری، در زمان سلطنت ناصرالدین شاه، روی داد. پس ازآنکه اداره ی روزنامجات دولتی از علی قلی میرزا اعتضاد السلطنه گرفته شد و به عهده ی محمد حسن خان اعتماد السلطنه واگذار گردید، روزنامه ایران به جای روزنامه های « علمیه»، « دولت ایران» و « ملت سنیه»که هر سه تعطیل گردید، منتشر شد.

شماره ی اول آن که در حقیقت روزنامه رسمی دولتی بود، در تاریخ یک شنبه 11 محرم سال 1288در دارالطباعه( جنب مدرسه دارالفنون) طبع و توزیع شده است. روزنامه ایران از همان شماره ی اول دارای پاورقی بود و کتاب هایی از مؤلفان خارجی به وسیله ی نویسندگان روزنامه ترجمه و در پاورقی درج می گردید.(24).

روزنامه اطلاع  

روزنامه اطلاع

این روزنامه ابتدا با چاپ سنگی و سپس با چاپ سربی در تهران منتشر می گردید. شماره ی 323 آن به تاریخ 20 محرم سال 1313(13ژوئیه 1895) می باشد.

شماره ی سی و یکم یا اولین شماره از سری جدید این روزنامه در تاریخ 28 صفرسال 1325 به چاپ رسید: مدیریت آن را وزیر انطباعات به عهده داشت و شماره ی592 آن درتاریخ 26 ذی حجه سال 1320 منتشر شده است.(25).

نقد و نظر پژوهشگران

در صفحه ی 219 جلد دوم تاریخ مطبوعات و ادبیات ایران درباره ی این روزنامه چنین آمده است:

«اطلاع»ارگان نیمه رسمی دولتی ایران،برادر دوقلوی روزنامه رسمی «ایران» بوده و تحت نظر وزارت انطباعات و سرپرستی محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، فرزند حاجی علی خان حاجب الدوله مقدم مراغه ای، و سپس به سرپرستی خواهرزاده ی وی،محمدباقرخان اعتمادالسلطنه تا سال 1325 هجری قمری انتشاریافته است. این روزنامه برحسب روابطی که با دولت داشت، عاری از مقالات مفید سیاسی یا نوشته های موجب بیداری بود.به همین جهت همیشه در معرض انتقاد شدید آزادی خواهان ایرانی و فضلا و دانشمندان کشور قرار داشت. روزنامه «اطلاع» و یا «ایران» از نظر عامه مردم ارزش و احترامی نداشتند، ولی کارمندان دولت، ملاکین و صاحب منصبان حکومت مجبور به ابتیاع آن ها بوده اند و وجه اشتراک را نیز از حقوقشان کسر کرده اند(26).

روزنامه ی اطلاع که یکی از آثار آن دوره بود، گرچه نمی توانست به نیازمندی های روحی و درخواست های فکری مردم داخل و خارج ایران با مندرجات سنگ پاخورده خود جواب بگوید و مجبور بود اتفاقات کهنه و مقالات کهنه و مقالات دور افتاده و موضوعات بی اثری را از مطبوعات خارج نقل کند ولی این تفاوت را از روزنامه دولتی و ایران پیدا کرد که ذهن ها را از آن اعتیاد به یک نواختی اخبار خسته کننده اوراق روزنامه، تا حدّی رهایی می بخشید و از خلال همین مندرجات فشرده و تفاله شده تا حدی افکار را به وجود حالتی و وضعی جز آنچه برایشان در ایران می گذشت،درخارج از مرزهای کشور آشنا می کرد و تخم امیدی، دور از مراقبت دستگاه دیوان در دل امیدواران می کاشت. درضمن فعالیت فکری ایرانیان مقیم کشورهای خارج نیز نسبت به سنوات قبل، قوت گرفته و به مسایل سیاسی و اجتماعی مربوط به وطن خویش بیش از بیش علاقه مند می شدند.(27).

منابع و مآخذ این نوشته در نزد مؤلف محفوظ است.
این مبحث با معرفی روزنامه نگار دیگری همچنان ادامه دارد...




برچسب ها: اعتمادالسلطنه (1)، حاجب الدوله مراغه ای (1)، عزیز خان مکری (1)، علی محمدمجیرالدوله (1)، میرزا غیاث ادیب (1)، ادوارد براون (1)، | نظر


روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(2-8)مجیرالدوله
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : یکشنبه 94 شهریور 15
زمان : ساعت 1:37 عصر

 

روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(2-8)

علی محمد مجیرالدوله شیبانی

(بخش دوم)

بی حاشیه ترین روزنامه نگار عصر قاجار

 

روزنامه مرآت السفر

میرزا حسن خان اعتماد السلطنه روزنامه ی مرآت السفر را در سفر مازندران

 ضمن همراهی با اردوی ناصرالدین شاه به کمک فروغی و مجیرالدوله منتشرساخت.

شرح حال روزنامه نگار علی محمد شیبانی

میرزا علی­محمد شیبانی ملقب به مجیرالدوله در حدود سال 1225(ه.ش) در کاشان به دنیا آمد.وی فرزند "میرزا حسن" معروف به "میرزا آقاشیبانی" از شاخه میرزا مهدی بود. مجیرالدوله برادر ادیب میرزا غیاث الدین"وحیدالملک اول" و "میرزا نصرالله­خان"بود. (7) وی مقدمات تحصیل را در کاشان و سپس در تهران گذرانید. وی ادبیات و منطق و دیگر دانش های زمان را در نزد ملا محمد زمان سوادکوهی آموخت. او در فن ترسل و نامه نگاری، انشا و علم سیاق سرآمد روزگار خود بود و با همین امتیازات توانست به دستگاه محمد حسن خان اعتماد السلطنه فرزند حاجی علی خان حاجب الدوله مقدم مراغه ای وزیر انطباعات قاجار راه یابد. در نقاشی نیز تبحر داشت و این هنر را نزد ابوالحسن خان صنیع الملک فرا گرفت. نستعلیق و شکسته و خط تحریری را بسیار خوش و نغز می نوشت. مجیرالدوله بارها مورد تشویق دستگاه حکومتی قاجار قرار گرفت. نشان های درجه یک شیر و خورشید،حمایل سبز نخستین نشان دولت علیه ایران، نشان درجه سوم و چهارم مجیدی و... از جمله مدال هایی است که از دربار قاجار دریافت کرده است.

افتخارآفرینی این مرد هنرمند سبب شد تا برادرش غیاث الدین ادیب معروف به میرزا آقا، نام فرزند خود را علی محمد بگذارد، فرزند وی همان کسی است که بعدها به نام علی محمد پرورش شهرت یافت و  روزنامه های ثریا و پرورش را منتشر ساخت.

مجیرالدوله دایی محمد غفاری مشهور به کمال الملک است.

نمونه چاپ سنگی

وی یک چندمستوفی اوّل دیوان اعلی و دبیر و رئیس اداره ی روزنامجات ایران و نایب کلّ وزارت انطباعات بود و در سمت معاونت «محمدحسن خان اعتمادالسلطنه»فعالیت می کرد.مدیر داخلی روزنامه­هایی بود که زیر نظر «اعتمادالسلطنه» در زمان "ناصرالدین شاه" به چاپ می­رسید؛ مانند روزنامه «ایران»(در سال 1288ه.ق)  (8). سید محمد محیط طباطبایی در صفحه ی 96 تاریخ تحلیلی مطبوعات از مجیر الدوله به عنوان مدیر روزنامه ی اطلاع یاد می کندو می گوید:« میرزا علی محمد خان مجیرالدوله مدیر اطلاع بعد از مشروطه وارد خدمت عدلیه شد».(9).این روزنامه هابه شیوه ی چاپ سنگی منتشر می شد. 

دستگاه چاپ سنگی

محمد حسن خان اعتمادالسلطنه نویسنده و مورخ دوره ی ناصری درباره ی وی چنین نوشته است:

«میرزا علی محمدخان کاشانی شیبانی در ادبیات کم انباز و در فن ترسل و انشا و سیاق و حساب از اقران ممتاز است و خط تحریر را در شیوه ی اساتید عصر بسیار خوش و نغز می نویسد»(10).

علی محمد شیبانی از توانمندی های خود در فن ترسل و انشا برای رونق روزنامه نگاری بهره جست. محیط طباطبایی در تاریخ تحلیلی مطبوعات ایران، وی را در ردیف روزنامه نگاران و نویسندگان جراید عصر ناصری معرفی کرده است(11).

مجیرالدوله در اواخر عمردر وزارت دادگستری و به قول محیط طباطبایی در عدلیه خدمت می کرد و مدتی نیز رییس استیناف خراسان بود. او در سال 1307 (ه.ش) در تهران در گذشت(12).

گراور روزنامه اطلاع

لوگوی روزنامه اطلاع به مدیریت مجیرالدوله

تألیفات مجیرالدوله

وی علاوه بر روزنامه نگاری دو اثر دیگر نیز از خود به یادگار گذاشته است:

1 - تاریخ شیبانی : که موضوع آن به معرفی خاندان خود وی باز می گردد.

2 - رساله ی امتناع شرب مسکرات که نشان از تدین و مسلمانی وی دارد.(13) 

- دربخش بعدی  دو روزنامه ی ایران و اطلاع مجیرالدوله معرفی خواهد شد.

منابع و مآخذ این نوشته در نزد مؤلف محفوظ است.

این مبحث همچنان ادامه دارد...




برچسب ها: میرزا آقاشیبانی (1)، ادیب میرزا غیاث الدین (1)، ملا محمد زمان سوادکوهی (1)، محمد حسن خان اعتماد السلطنه (1)، امتناع شرب مسکرات (1)، | نظر


روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(1-8)مجیرالدوله
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : جمعه 94 شهریور 13
زمان : ساعت 1:17 عصر

روزنامه ها و روزنامه نگاران کاشانی(1-8)

علی محمد مجیرالدوله شیبانی

(بخش اول)

تبار شناسی هنرمندان و روزنامه نگاران خاندان شیبانی

 

مجیرالدوله

قاب منبت کاری شده تاجیکی

  طایفه بنی شیبان،یکی از قبایل اعراب «مستعربه» قدیم بین النهرین است که در قرون اولیه اسلامی به ایران مهاجرت و در خطه فارس اقامت کردند. فرزندان و نوادگان آن ها در طول قرن های متمادی بر اثر اقتضای محیط و فرهنگ نافذ ایران با خوی و خصال ایرانی پرورش یافتند. تا آنکه در عهد شاه سلیمان صفوی (1077-1106) یکی از مشایخ طریقت آن طایفه به نام جلال الدین محمد از فارس به منطقه ی کاشان هجرت نمود و در قریه بیدگل که از مراکز آباد و فعال و دارای مردمانی هنرمند و متدین بود رحل اقامت افکند و خانقاهی برپا کرد و به ارشاد عموم و دعوت اهالی به سیر و سلوک پرداخت. از وی فرزندی به نام معین الدین مهدی باقی ماند. معین الدین صاحب فرزندی به نام نعمان شد. از نعمان پسری به وجود آمد که جلال الدین نعیم نام گرفت. غیاث الدین علی فرزند وی با خواهر عبدالرزاق خان حاکم دلیر و نیکوکار کاشان ازدواج نمود.از این پیوند،سه فرزند پسر و یک دختر به وجود آمد که اصل و نسب شیبانی‌های کنونی کاشان و تهران به آن ها باز می گردد(1).

ابوالحسن،محمدمهدی، محمدحسین سه برادری هستند که درسایه سرپرستی و تربیت دایی خویش، عبدالرزاق خان حاکم کاشان،با کارهای دیوانی و خدمات دولتی و خط و ربط منشی گری و فنون استیفا آشنا و در خوش نویسی سرآمد روزگار خود شدند. پیشرفت و توفیقی که در این هنرها به دست آوردند سبب گردید تا اکثر آن ها وزیر و ندیم و منشی و مستوفی شاهزادگان و حکام درجه اول مملکت شوند.از سوی دیگر درنتیجه ی ذوق عرفانی موروثی و صوفی منشی اجدادی،برخی از افرادشان با گرایش به سیر و سلوک در شعر و ادب نیز به مقام ارجمندی نایل گردیدند؛خوش نویسان این دودمان سیصد ساله کاشان اغلب از ذوق ادبی وافر و شوق عرفانی،حظ کافی دارند(2).

تاریخ شیبانی

اولاد ابوالحسن خان شیبانی فرزند ارشد غیاث الدین علی:

میرزا احمد ادیب شیبانی که علاوه بر حسن خط و طبع موزون، در انواع علوم ادبی و بلکه معارف عصر تبحر داشته است و دو فرزند وی: یکی میرزا خلیل، منشی باشی سلطان مراد میرزا حسام السلطنه که از طراز اول منشیان و خوشنویسان عصر خود به شمار آمده است. و دیگر میرزا طاهر بصیر الملک مؤلف مبتکر کشف الابیات مثنوی مولوی (چاپ علاءالدوله) و قرآن مترجم فارسی با کشف آلایات (چاپ بصیر الملکی). و نیز نواده ادیب به نام حاج میرزا ابراهیم خان صدیق الممالک منشی و مستوفی ظل السلطان و جلال الدوله و مؤلف کتاب منتخب التواریخ مظفری.

نواده دیگر حاج ابوالحسن. به نام میرزا محمد کاظم از منشیان قابل درباری بوده است. و سه تن از فرزندان علی اکبر خان ندیم باشی. نخست میرزا عباس خان منشی اول هئیت رئیسه نخستین دوره مجلس شورای ملی و دو نفر برادران وی به نام هدایت الله خان معظم السلطنه و سیف الله خان متین السلطنه.(3 )  

نقاشی از منوچهر شیبانی

یکی از تابلوهای منوچهر شیبانی

اولاد محمد مهدی خان شیبانی دومین فرزند غیاث الدین علی

 دو فرزند وی میرزا محمد علی و میرزا محمد تقی خط نستعلیق و تحریر را بسیار شیرین و خوش می نوشتند.

فرزندان میرزا محمد علی عبارتند از: میرزا غیاث الدین ادیب از جمله مؤلفان کتاب های نامه دانشوران ناصری.

مؤلف کتاب المآثر و الآثار وی را شخصی ممتاز در علوم عربیه و فنون ادبیه و حسن خط و امتیاز تحریر معرفی کرده است(4)

 ابوالحسن فرزند ادیب میرزا،خوشنویس و دانشمندبود. (5) میرزا حسن خان شیبانی استادخوش نویسان معاصر کاشان فرزند میرزا هاشم از نوادگان غیاث الدین محمد ادیب است.

ناصرالدین شاه در روزنامه شرف

تصویری از ناصرالدین شاه در روزنامه شرف

علی محمد خان مجیرالدوله نویسنده (و مدیر روزنامه اطلاع و ایران )و متصدی مطبوعات عهد ناصری تا مظفری و عضو شوراهای دولتی،برادر میرزا غیاث الدین ادیب است.

فرزندان میرزا محمد تقی عبارتند از: فرزند وی میرزا آقاخان، منشی باشی امام قلی میرزا والی کرمانشاه بود و سه پسر داشت به نام های :

1-میرزا علی خان وحیدالملک اول منشی مخصوص حسین قلی خان نظام السلطنه و سعد الملک مافی.

2-  علی محمد خان پرورش مدیر و نویسنده انقلابی روزنامه‌های ثریا و پرورش در مصر.

    3-  عبدالحسین خان وحیدالملک ثانی: از جمله رجال آزادیخواه و وزرای تحصیل کرده صدر مشروطیت.

نقاشی از منوچهر شیبانی

نقاشی از منوچهر شیبانی

اولاد امیر محمد حسین خان شیبانی سومین فرزند غیاث الدین علی.

 محمد حسین خان در عصر زندیه، به حکومت قم و محلات و تفرش رسید و آثاری چون پل دلاک راه قم و کاروانسرای جنب آن و باروی قم را ازخود به یادگار گذاشت.  

وی دارای شش فرزند ذکور بوده که همگی بزیور فضل و ادب آراسته و خوشنویس بوده اند.از آن جمله :

1 - حاج محمد جعفرسال ها در اصفهان و کاشان به امر و نهی اشتغال داشته و در کاشان تکیه ی معروف حاج محمد جعفر خان را بنا نهاده که امروز تبدیل به مدرسه ای در محله پاقپان(میرنشانه)شده است.

 2 - میرزا زین العابدین در شیراز مستوفی و پیشکار شاهزاده حسینعلی میرزا فرمانفرما بوده در خط نستعلیق نیز میر عماد ثانی لقب یافته است. به گفته سپهر در جلد قاجاریه ناسخ التواریخ ومؤلف فارسنامه ناصری ضمن وقایع سال 1229 ق فارس: (جناب میرزا زین العابدین کاشانی که خط نسخ تعلیق را بعد از میر عماد الدین خوشنویس کسی چون او ننوشت). و نیز میرزا محمد علی معروف به آقا پسر وی از منشیان معتبر دولت و دربار سلطنتی و فرزندانش به نام میرزا موسی و میرزا علی محمد از جمله منشی‌های رسائل دولتی بودند.

3 - آقا محمد باقر ملقب به خاتم الوزرا پسردیگری از محمد حسین بن غیاث الدین علی است و محمد حسن خان و میرزا محمد خان فرزندان وی صاحب خط و ربط کامل هنرمند و شاعر و عارف عصر خود بوده اند.فرزند محمد خان میرزا باقر خان مبین الدوله متخلص به نیک اختر است که از اساتید شعر و ادب و خط نستعلیق و شکسته تحریر به شمار می رفت.

4 -  میرزا عبد الوهاب (مستوفی مالیات فارس)

5 -  میرزا ابوطالب که صاحب کمال و جلال  مجمع حال و قال بود.

دیوان ابونصر شیبانی

6 – ششمین فرزند غیاث الدین علی، محمد کاظم خان است  که والد ماجد گوینده نامور،ابونصر فتح الله خان، منشی مخصوص سلطان مراد میرزا حسام السلطنه فاتح هرات می باشد. ابونصر، در نظم و نثر و انشا و حساب سرآمد فضلای زمان خویش بود. قصاید وی به شیوه ی خراسانی است آثارمعروف نثر وی عبارت است از: « دیگری گفت» و « درج درر».فرزندش میرزا محمد حسین خان نایب شیبانی خوش نویسی برجسته و نوه اش میرزا محمد علی خان، ناظم مدرسه صنایع مستظرفه کمال الملک بود. (6 ).

بونصر شیبانی

ابونصر فتح الله خان شیبانی

گفتنی است که پزشک معروف و سیاستمدار ساده زیست جمهوری اسلامی دکتر عباس شیبانی و نیز مرحوم منوچهر شیبانی هنرمند باسابقه ی تئاتر از همین خاندان می باشند.

دکتر عباس شیبانی در کنار تمثال خود

دکتر عباس شیبانی پزشک و سیاستمدار ساده زیست

منوچهر شیبانی

مرحوم منوچهر شیبانی هنرمند تئاتر و نقاش

 

منابع و مآخذ این نوشته در نزد مؤلف محفوظ است.

این مبحث همچنان ادامه دارد...




برچسب ها: غیاث الدین علی (1)، احمد ادیب (1)، محمد کاظم شیبانی (1)، وحیدالملک (1)، علی محمد پرورش (1)، مجیرالدوله (1)، ابونصرشیبانی (1)، منوچهر شیبانی (1)، | نظر بدهید



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir


 

پایگاه جامع عاشورا