سفارش تبلیغ
صبا
 
طنز اصلاً نگران نباش!
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 97 آبان 14
زمان : ساعت 9:59 عصر

کلیه ی نوشته ها و اشعار این وبلاگ تألیفی است و مدیر وبلاگ سدید کاشان در برابر محتوای مطالب پاسخگوست!

طنز سیاسی - اجتماعی:

 

اصلاً  نگران نباش!


طنز اصلاً نگران نباش!

یک شب رستم دستان مهمان داشت. شبی بود که برای سفرهفت خوان آماده می شد ، پیش از آمدن مهمان ها به منزل رسید و دید که همسرش مثل روزهای گذشته با تلفن لمسی ور می رود و عاشق وار،گاهی تبسمی بر لب می نشاند و زمانی هم سگرمه ها را پیچ و تاب می دهد. ظاهرآشفته ی خانه را که دید، آهی از نهاد برکشید و گفت: عزیزم مگر نمی دانی که امشب دوازده تا مهمان روی سرمان خراب می شود؟ ای یار و همراه همیشگی! مددی! فردا هم مسافر هستم. همسرش تا اضطراب و نگرانی او را دید، مثل فنر از جا پرید و وارد آشپزخانه ی کامپیوتری شد و گفت: عزیزم اصلاً نگران نباش! همین الآن دکمه ی قرمه سبزی شامپیوتر را می زنم و ضرب در عدد چهارده می کنم؛ و شروع کرد به زدن دکمه ها. تا قبل از اینکه مهمان ها سیل آسا، آوار شوند، دستگاه رایانه، چلو قرمه سبزی را آماده کرده بود. معاون اجرایی دار الحکومه و رئیس ستاد فرماندهی اقتصاد مقاومتی اولین کسی بود که شرف حضور پیدا کرد، بعد رئیس دیوان تجار و کسبه با رییس اتاق تجارت آمد، سپسرئیس دیوانطبابت به همراه سخنگوی دواخانه ها وارد شدند. چیزی نگذشت که رئیس دیوان فلاحت هم قدم رنجه کرد، بعد رئیس دیوان نفت، رئیس دیوان مالیه ، رئیس کل خزانه ی حکومتی،رئیس سازمان گمرک ، رئیس دیوان برید و رئیس بلدیه ی پایتخت، به ترتیب از راه رسیدند و مشغول حال و احوال و خوش و بش با یکدیگرشدند تا اینکه سفره ی شام پهن و آداب پذیرایی، تمام و کمال اجرا شد. آن شب همه از دست پخت بانوی منزل تعریف کردند و تسلط او را بر علم شامپیوتر ستودند. رستم نیز از باب قدردانی، پیش چشم دولتمردان، هوش و تدبیر همسرش را تحسین کرد و جمله ی جادویی « اصلاً نگران نباش!» او را با آب و تاب فراوان در قاب چشم مهمانان نشاند. در آخر هم با تأکید گفت: کلمات دارای انرژی بالایی هستند و می توانند فاتح قلب ها باشند. این تعریف و تمجید به طرز عجیبی مهمان ها را تحت تاثیر قرار داد. با اینکه آن شب تا دیر وقت درباره ی اقتصاد مقاومتی و شیوه ی اداره ی حکومت بحث و تبادل نظرشد، اما عبارت « نگران نباش» ورد زبان همه بود. رئیس دیوان طرق و مسکن اجتماعی هم که به سفر قندهار رفته بود، از طریق ویدئو کنفرانس در جریان این جمله ی شگفت انگیز قرار گرفت و برای اولین بار سگرمه هایش را باز کرد و این فکاهه را فرستاد : خلبان زبل، پیج هواپیما را روشن کرد وگفت: مسافرین محترم طبق اطلاع مهندس پرواز، موتورهای هواپیما را ازدست داده ایم ولی جای نگرانی نیست!! من ازروی قایق نجات باشما صحبت می کنم! 

آن شب به خیر و خوشی گذشت و رستم روز بعد سفر تبرستان را آغاز کرد و جمله ی جادویی« مردم نگران نباشید!» به یکی از پر بسامدترین عبارات کلیدی دولتمردان سرزمین گل و بلبل تبدیل شد.

رئیس دارالحکومه در پایتخت سخنرانی کرد و گفت: «به مردم عزیز اطمینان می‌دهم که « نگران» اداره کشور نباشند، کاملاً می‌دانیم که چه کار انجام می‌دهیم و شرایط منطقه و جهان را درک می‌کنیم. ما بدون اجازه ی رستم حتی آب هم نمی خوریم. از همه ی اصناف، کسبه و تولیدگران نیز خواهش می کنیم که مردم را در فشار نگذارند. ما می‌توانیم تا آخر امسال ارز تجار و مسافران را پرداخت کنیم و هیچ مشکلی نداریم.» این خبر به گوش افراسیاب تورانی رسید و از طریق ماهواره وسوسه کرد که رئیس دارالحکومه وقتی می فرمایند که تا پایان سال مشکل ارزی نداریم یعنی سال آینده مشکل ارزی داریم. این حرف گروهی از مردم را به خوف انداخت و مثل مور و ملخ بیرون ریختند و جلوی صرافی ها صف کشیدند و هرچه  ارز حکومتی بود خریداری کردند .

معاون اجرایی دار الحکومه نیز اعلام کردمردم نگران نباشند! دولت اجازه نمی دهد مردم تحت تاثیر فشارهای قیمتی کالاها قرار بگیرند. ارز هم به قیمت مصوب حکومتی در اختیار مردم قرار می گیرد! ». 

معاون ارزی خزانه با استناد به این سخنرانی ها، درآمدهای نفتی بدبو را میان مسافران اهل حال فرنگ و چین و ماچین توزیع کرد تا افسردگی مزمن آن ها در کشورهای آزاد دنیا درمان گردد. با این تدبیر خزانه از بوهای مشمئز کننده تطهیرگردید. مدیرعامل شرکت کارگزاری یکی از بانک ها نیز پیرامون اجرای تفاهم نامه بورس کالا  مصاحبه کرد و به مردم گفت: از بابت تحویل سکه‌های خریداری شده خود« نگران نباشند» زیرا هر شخصی که دارنده گواهی سکه باشد، می‌تواند آن را در سررسید از بانک دریافت کند. عبارت  نگران نباشید، به مذاق دلالان ارز و سکه خیلی شیرین آمد و داوطلبانه پول های سرگردان خود را به میدان آوردند تا فلز زرد نبوی طلا را صید کنند. 

سخنگوی دیوان عدلیه وقتی دید خزانه ی مملکت خالی شده است با چند سوت بلبلی پشت تریبون آمد و به خبرنگاران گفت: معاون ارزی و کارمند یکی از معاونان رئیس‌دارالحکومه و 4 نفر از دلالان ارزی که فعالیت غیرمجاز داشته اند، تحت تعقیب قرار گرفته و بازداشت شده اند.

دانه درشت ها  از اینکه دیده نشده بودند و عدلیه با آن ها کاری نداشت، چاچا رقصیدند!

رییس اتاق تجارت به خبرنگاران گفت: اتفاقی بحرانی در کشور نیفتاده که مردم نگران کمبود کالاها باشند، خریدهای بیش از حد نیاز مردم با این توجیه که در آینده کالا پیدا نمی‌شود اساساً نادرست است و می‌تواند برای مصرف کننده و تولیدکننده به صورت توأمان مشکل ایجاد کند. خبرنگاران از این رمزگشایی او حس خوبی پیدا نکردند. یکی هم در آن میانه گفت: به دیوانه ای گفتند یک وقت توی چاه آب، سنگ نیندازی! جواب داد: خوب شد که گفتید، چون چنین چیزی به فکر خودم هم نرسیده بود!

 رئیس دیوان مالیه در سمیناهاری سخنرانی کرد و گفت: مردم نگران نباشید، اقتصاد به‌زودی به ثبات می‌رسد.

هنوز سخنرانی ایشان تمام نشده بود که بوی گند و تعفن کالاهای فاسدشدنی گمرکات بنادر به سبب بلاتکلیفی  به جلسه رسید و همه پیف پیف کنان آنجا را ترک کردند. نمایندگان مجلس لویه جرگه فقط توانستند رئیس دیوان مالیه را از مسؤولیت برکنار نمایند زیرا خلاقیت دیگری نداشتند! استاد اقتصاد نظامیه پایتخت هم به مردم گفت: نگران نباشید، نرخ بهره ی بانکی معقول است! رئیس دیوان طبابت وقتی دید مردم نق می زنند، گفت: مدیریت همینه که هست! شما مردم رأی داده اید و رئیس دارالحکومه و مجلس انتخاب کرده اید و آنان نیز رئیس دیوان و مدیر انتخاب کرده اند، پس لطفاً  بی خود اعصاب، روح و روان همدیگر را آزار ندهیم. 

 قائم مقام دیوان فلاحت مژده داد: مردم برای تامین اقلام مورد نیاز در ماه مبارک، نگران نباشند! حاشیه نویس روزنامه ای نوشت: تخم مرغ حکم طلا را پیدا کرده است با « تخم مرغ شانسی» املت بسازید! 

یک پایگاه خبری نوشت: مردم نگران نباشید، این یک تیتر است که می گوییم بحران لوازم التحریر در راه است. مثل بحران شیرخشک و پوشک و گرانی ارز و سکه و کالاهای اساسی! دارالحکومه ومسؤولان محترم هم اصلا نگران این موضوع نباشند. این تیتر نیز بگذرد! خبرها درخوان هفتم به گوش رستم رسید. قوه ی غضب غالب شد و توانست از هفت کوه پراز نره دیو عبورکند و به غاری که دیو سپید در آن خوابیده بود برسد. دیو را از خواب بیدار کرد و در نبردی سهمگین او را  بر زمین کوبید و جگرش را بیرون کشید و از آن دوای بینایی ساخت و به پایتخت آورد.

وقتی  به منزل رسید، پیچ رادیو را باز کرد و شنید که رئیس دیوان نفتی می گوید: مردم نگران نباشند، امسال بنزین گران نمی‌شود.سخنگوی سازمان دواخانه ها از کمبود روزانه 50 تا 60 قلم دارو خبر داد و اعلام کرد که روزانه لیستی از کمبود دارو در سطح کشور ارائه می شود که هر روز متغیر است و قیمت داروها تا ابتدای سال آینده تغییر نخواهد کرد. مردم نگرانی از بابت کمبود دارو نداشته باشند!! فرمانداردماوند از مردم خواست که  نگران نباشند، زیرا تمامی تحرکات آتش فشان قله ی دماوند به دقت رصد می شود و خطری مردم منطقه را تهدید نمی کند. رئیس بلدیه ی پایتخت گفت: از بابت زلزله نگران نباشید، بلدیه در آماده‌باش کامل است. سازمان فضایی ایران درباره احتمال سقوط فضاپیمای چین در خاک ایران، از مردم خواست که نگران نباشند و نسبت به شایعات و اخباری که بر اساس حدس و گمان منتشر می شود، بی‌توجه باشند و... رستم از شدت خستگی چشم برهم گذاشت. 

صبح  زود از خانه بیرون زد، مردم را مثل گذشته در حالت عادی ندید، یکی رعشه ی دست داشت، دیگری از ناحیه ی کمر می لرزید؛ خانمی موها را به دست بادصبا سپرده بود، چشم آقاپسری تیک داشت. پیرمردی با پارکینسون بازی می کرد. پیرزنی راه خانه را گم کرده بود وخردسالان کودکستانی با تلفن همراه فحش های لاکچری می فرستادند. شهر از پس لرزه های شدید ارزی و طلایی و باربری و کالایی، آرام و قرار نداشت. رهگذری آهسته در گوش او گفت: این زلزله ها نتیجه ی دهن هایی است که بی جا باز می شوند و به جای عمل،توصیه می کنند که نگران نباش! رستم به سراغ سخنران ها رفت، دید که به جادوی دیو سپید نابینا شده اند و موقعیت خود را از دست داده اند. پس از دارویی که همراه داشت بر چشم یکایک آن ها چکاند تا بلکه امید بهبود به دست آید!

 




برچسب ها: رستم (3)، هفت خوان (2)، تجارت (2)، گمرک (2)، دیو سپید (1)، تبرستان (1)، دارالحکومه (1)، خزانه (1)، فلاحت (1)، | نظر بدهید


طنز امپراتوری قانون گریزی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 97 مرداد 11
زمان : ساعت 11:57 عصر

طنز سیاسی - اجتماعی

امپراتوری قانون گریزی

 

امپراتوری قانون گریزی

 

استاد اعظم ( با پوزخند) : آدم‌های زرنگ، قانون را نمی‌شکنند، فقط کمی آن را خم می‌کنند.
معاون اول: بله قربان صحیح می فرمایید! برای ما کار غیرقانونی، مثل آب خوردن است. فقط چیزی که هست، انجام کارهای مغایر با قانون اساسی کشورها کمی زمان‌بر است.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


 روز سیزدهم ماه آدار در اتاق کنفرانس باغ جرج واشنگتن، ماسون های کابالایی جهان جمع شده بودند تا پیرامون شیوه های دور زدن قوانین کشورها و نتایج  آن بحث و تبادل نظر نمایند.

استاد اعظم ( با پوزخند) : آدم‌های زرنگ، قانون را نمی‌شکنند، فقط کمی آن را خم می‌کنند.
معاون اول: بله قربان صحیح می فرمایید! برای ما کار غیرقانونی،مثل آب خوردن است. فقط چیزی که هست، انجام کارهای مغایر با قانون اساسی کشورها کمی زمان‌بر است.
معاون دوم: قربان! قانون چاله‌ای است بی‌انتها. به همین خاطر به راحتی می‌شود، از خلاءهای قانونی علیه دیگر قوانین کشورها اقدام کرد.
معاون سوم: پیشنهاد می‌کنم برای دور زدن قانون، انواع جنگ را در سراسر جهان گسترش دهیم؛ زیرا قانون در دوران جنگ، سکوت اختیار می‌کند.
استاد اعظم: بهتر است، کمی هم از روش‌های قانون گریزی تجربه شده گزارش بدهید.
خزانه دارکل: من موفق شده‌ام که قانون مالیات را دور بزنم. با مراجعه به بانک، وام یک دلاری درخواست کردم. گفتند چهار سنت کارمزد سالیانه می‌شود. پذیرفتم. گفتند یک تضمین هم باید بدهم. بابت دریافت یک دلار، پنجاه هزار دلار وثیقه گذاشتم و بیرون آمدم.
استاد اعظم: خوب این کار چه لطفی داشت؟
 خزانه دارکل: اتفاقاً یکی از کارمندان بانک نیز همین سؤال را مطرح کرد. گفتم: راه بهتری سراغ نداشتم تا برای پنجاه هزار دلار فقط چهار سنت مالیات بپردازم. قربان! اطلاع دارید که در بانک‌های آمریکا به سپرده‌های راکد، تا 26درصد مالیات  می‌بندند.

دبیرکل: قربان! در ایران نیز واردکنندگان کالا از مبادی ورودی مناطق تجاری آزاد می‌توانند در قالب شرکت‌های تولیدی از امتیازات جدیدی که کمیسیون تعیین ارزش افزوده در اختیار آن ها قرار می‌دهد استفاده کنند.
نمایندگان وزارت صنعت و معدن و تجارت، منطقه آزاد و گمرک اعضای این کمیسیون هستند و گمرک مجری معافیت‌هاست. این شرکت‌ها با استفاده از معافیت 85 درصدی،
 قانون را  دور می‌زنند و به ازای تولیدی که در ظاهر انجام می‌دهند، کار واردات را انجام می‌دهند و در عمل سهم ناچیزی را به دولت پرداخت می‌کنند؛ به این ترتیب هم رقابت در بازار این محصولات از بین می‌رود و هم اشتغال زایی کاهش می‌یابد.
خبر دیگر اینکه
 سایت وزارت تجارت را هک کردند و ارز ملی این کشور را با خرید خودروهای لوکس  به هدر دادند . در این ارتباط پنج مدیر این وزارتخانه بازداشت شدند.

میهن دستور: گفتنی است که در سال‌های گذشته صاحبان کارت‌های بازرگانی یک‌بار مصرف بیشترین خسارت را به خزانه ی دولت ایران وارد کرده‌اند. طبق اعلام رئیس سازمان مالیاتی ، این واردکنندگان بیش از 8000 میلیارد تومان بدهی مالیاتی داشته‌اند و طبق ماده 70 قانون گمرکی، ترخیص کالاهای آن‌ها منوط به تامین این بدهی‌ها بوده است؛ ولی آن‌ها برای فرار از پرداخت بدهی، قانون را دور زده‌اند و کالای موجود در گمرک را بر خلاف نص صریح قانون با ظهرنویسی قبض انبار یا وکالت نام? تنظیمی انتقال داده‌اند تا کالا قبل از پرداخت بدهی با نام فرد دیگری از گمرک ترخیص شود.

امین خیریه : قربان! امروز با خبر شدیم که یکی از ابربدهکاران بانکی به اتهام خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع به میزان تقریبی 300 میلیارد تومان از منابع بانک ملت، از کشور خارج شده و به امارات گریخته است. این شخص در بازار خرید و فروش ارز فعال بوده و در برهه‌ای کار واردات پالت‌های ارزی را بر عهده داشته است و تسهیلات ارزی هنگفتی را با صفر درصد کارمزد به برادر یکی از مقامات واگذار کرده که او نیز با 26 درصد سود در همین بانک سپرده گذاری کرده است. این اختلاسگر فراری کلکسیونی از ماشین‌های میلیاردی، ویلای شخصی در امارات، موناکو فرانسه، لندن و امثال آن را در کارنامه‌ی خود دارد. اختلاسگران ایرانی با لابی‌گری و دور زدن قانون به راحتی از کشور فرار می‌کنند.

مهردار بزرگ: تعدادی از بانک‌های ایرانی توافق کردند تا نرخ سود بانکی را از 18 درصد به 15 درصد کاهش دهند. این اقدام منجر به مصوبه شورای پول و اعتبار شد و کل سیستم بانکی و انواع بانک‌ها و موسسات اعتباری تحت نظارت بانک مرکزی ملزم به رعایت این نرخ شدند اما گزارش شده است که برخی از شعب بانک‌ها با دور زدن قانون و ایجاد صندوق های سرمایه گذاری، امکان دریافت سودهای بالاتر تا 21 درصد را برای سپرده‌گذاران فراهم کرده‌اند.

بزرگ سخنگو: آخرین خبر آنکه پیام رسان تلگرام در ایران فیلتر شد؛ اما همان فیلترکنندگان دولتی، به جای انتقال زیر ساخت‌های تلگرام به پیام‌رسان‌های ملی  و تقویت آن‌ها، با دور زدن قانون، فیلترشکن‌های هاتگرام و تلگرام طلایی را در اختیار کاربران قرار دادند. به قول«رابیندرانات تاگور» کرم کتاب پیش خود خیال می‌کند انسان باید خیلی احمق باشد که کتاب خود را نمی خورد.

استاد اعظم: فلیکس کریوین نوشته است: سیب وقتی دید رفقایش را از درخت می‌چینند، خودش را پشت برگ ها پنهان کرد. دلش نمی‌خواست به دست مردم بیفتد. فوقش او را می‌انداختند توی مربا، تازه این هم کیفی نداشت؛ اما تنها ماندن روی درخت هم لذتی نداشت. همکاری در مصیبت باعث تخفیف رنج می‌شود. سرک بکشم؟ نکشم؟ بکشم؟ نکشم؟ کرم تردید شروع به خوردن سیب کرد. آن قدر خورد که دیگر چیزی از سیب باقی نماند. الفاتحه! دوستان از همه‌ی امکانات خود استفاده کنید تا کرم تردید در جان قوه‌ی قضائیه‌ی ایرانی‌ها ریشه بدواند تا تیغ قوانین این کشور هرچه بیشتر کند و کندتر گردد تا دوستان ما بتوانند با دور زدن قوانین ریشه‌ی ملت ایران را بسوزانند!

به قلم : احمد فرهنگ

  

این یادداشت در تاریخ 11 مردادماه 1397 در سایت راسخون منتشر شده است، به آدرس زیر:

https://rasekhoon.net/news/show/1386201/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C/  




برچسب ها: فراماسون (2)، جرج واشنگتن (1)، کابالا (1)، دور زدن قانون (1)، تجارت (2)، گمرک (2)، مالیات (1)، فلیکس کریوین (1)، | نظر


سردرگمی فرهنگی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 97 مرداد 1
زمان : ساعت 11:35 صبح

 

سردرگمی فرهنگی

سردرگمی




یک گروه اعتراض داشتند که چرا به فردوسی پور گفته ام بالای چشمت ابروست و چرا گفته ام رئیس جمهور کرواسی پیرزن است؛ در حالی که  جوان و زیباست و از شخصیتی مردمی برخوردار است و در فرهنگ آن ها  بوسیدن و در آغوش کشیدن زن و مرد بیگانه امری عادی است. این ما هستیم که به زن نگاه جنسیتی داریم و از کاروان پیشرفت بشریت عقب افتاده ایم...



اپیزود اول

ساعت یازده شب، از شورایاری محله تلفن زدند که قرار است جلوی فرهنگسرای منطقه، هفته کتابخوانی برگزار شود، چند نفر از کتاب خوان های محله شناسایی و پس از دوره ی توجیهی، شب های مطالعه را اجرا کنند. در این برنامه کتاب های خوب و مفید معرفی و کتاب خوانده می شود و خاطره و مسابقه برگزار می گردد. فردا ساعت هفت صبح هم در معاونت اجتماعی فرهنگی شهرداری منطقه، برنامه ی توجیهی است.
- آیا حاضری در این برنامه مشارکت کنی؟ 
گفتم: خیر، اما می توانم چند کتابخوان محله را معرفی کنم. چند نفر را نام بردم.
معلوم شد که چند نفر شغل اداری دارند و حضورشان در جلسه ی توجیهی مقدور نیست و جمعی نیز خودشان شب ها در بوستان های منطقه  گعده ی خانوادگی  دارند.
 اصرار شد تا خودم شرکت کنم. گفتم: این کار انگیزه می خواهد که در حال حاضر ندارم.
باید توضیح می دادم که چرا بی انگیزه شده ام.
گفتم: تجربه ام می گوید که هدف، کتابخوانی نیست؛ زیرا برگزار کنندگان این طرح هیچ کدامشان اهل مطالعه نیستند. می خواهند گزارش کاری تهیه کنند و عکس و فیلم بگیرند و پز روشنفکری بدهند.
پرسیدند: آیا برای اجرای بهتر این برنامه  طرح و نظری دارم؟
 گفتم: در حال حاضر مخالف اجرای این برنامه نیستم، زیرا کاچی بهتر از هیچی است؛ اما مطلوب آن است که عادت به مطالعه از مدرسه شروع شود. شهرداری می تواند با آموزش و پرورش وارد مذاکره شود و با پشتیبانی مالی و امکاناتی از معلمان علاقه مند و مشاوران و مربیان پرورشی بهره ببرد. الآن پدر و مادرها یا  وقت ندارند یا حوصله کتابخوانی ندارند. شهرداری می تواند برای هر مدرسه یک حامی مالی تعیین کند. اداره مالیات هم می تواند، خیرین حامی مدرسه را تشویق کند و با دریافت اسناد هزینه و تاییدیه مدرسه و شهرداری، تخفیف مالیاتی بدهد. اگر چنین اتفاقی بیفتد، معلوم می شود که واقعاً همه نگران بحران کتابخوانی در جامعه هستند. به جای یک هفته، تمام تعطیلات تابستان صرف مطالعه خواهد شد.

اپیزود دوم

در اینستا گرام به پستی برخوردم با عنوان واکنش فردوسی پور به روبوسی رئیس جمهور کرواسی و فرانسه. این صفحه 1224898 بازدید کننده داشت. نوشتم: ذوق زدگی فردوسی پور از اینکه صدا و سیما صحنه های روبوسی خانم کولیندا کیتاروویچ رئیس جمهور کرواسی با جوانان تیم کرواسی و رئیس جمهور فرانسه را سانسور نکرده است،  بسیار بی جاست، زیرا اگر این صحنه ها  مفسده آور بود، حذف می شد. کار آن خانم مادرانه و تشویق آمیز بوده است. به شوخی اضافه کردم : البته خانم رئیس جمهور سن و سالی را پشت سر گذاشته اند و بر پیرزن ها حرجی نیست که طبق نص قرآن در رعایت حجاب کوتاهی کنند.
نمی دانم چه اتفاقی افتاد که نوشته ام در کانون توجه مخاطبان قرار گرفت، سیل اظهار نظر و از جمله انواع فحش و ناسزا  نثار ایل و تبارم شد. از سرکنجکاوی برای ارزیابی میزان مطالعه و سنجش ظرفیت نقد پذیری آن ها ، برای کسانی که  به فحاشی قناعت کرده بودند، نوشتم : دبیر ادبیات آموزش و پرورش هستم و ممنونم که برای یک معلم این قدر ارزش و احترام قائلید. برای بقیه نیز متناسب با محتوای سخن شان انشا پردازی کردم.

مطالبی که رد و بدل شد، در سه دسته قابل شناسایی است:
یک گروه اعتراض داشتند که چرا به فردوسی پور گفته ام بالای چشمت ابروست و چرا گفته ام رئیس جمهور کرواسی پیرزن است؛ در حالی که  جوان و زیباست و از شخصیتی مردمی برخوردار است و در فرهنگ آن ها  بوسیدن و در آغوش کشیدن زن و مرد بیگانه امری عادی است. این ما هستیم که به زن نگاه جنسیتی داریم و از کاروان پیشرفت بشریت عقب افتاده ایم.

گروه دوم اعتراض کرده بودند که چرا متوسل به قرآن شده ام؟ تاکید داشتند که چون ملت فهیمی هستیم و عقل داریم و صلاح و فساد خودمان را بهتر از ساندیس خورها می دانیم؛ باید جلوی نجومی بگیرها و اختلاسگران مالی و کم کاری دولتی ها و کوتاهی های قوه ی قضائیه در برخورد با مفسدان اقتصادی و جلوی نمایندگان منفعت طلب را گرفت. یکی از خانم های بازیگر سریال های صدا و سیما  نوشته بود: تفکر شما توهین به زن است و دین شما تنها وظیفه ی زن را  فرزندآوری و کار در آشپزخانه می داند. بعضی از افراد هم رژیم پهلوی را بهتر از جمهوری اسلامی دانسته بودند.

گروه سوم نظر موافق داشتند و توصیه می کردند که خودت را اذیت نکن! زیرا میخ آهنین فرو نرود در سنگ. این جماعت اگر تنور شکم شان گرم باشد ، همه چیز خوب است و اگر سختی رو بیاورد، خدا را هم بنده نیستند.
در بحث با سه گروه آنچه چشمگیر بود، اینکه یا مطالعه نداشتند یا نمی توانستند مستند سخن بگویند. خانمی که تحصیلکرده باستان شناسی بود؛ اوستا و انجیل و تورات را خوانده بود اما از اسلام  چیزی نمی دانست و می گفت من خواهرم را در انتخاب حجاب آزاد گذاشته ام. در پایان بحث که حرفی برای گفتن نداشت، اعتراف کرد که پیش از ازدواج اهل حجاب نبوده و به کمک همسرش چادری شده است.

با این وصف، فضای مجازی عمر تلف کردن است. تفاوت است میان کسی که با مطالعه  به ثبات فکری می رسد و بعد وارد فضای مجازی می شود با کسی که خالی الذهن است و با گشت و گذار در لابه لای مطالب ضد و نقیض اینترنتی می خواهد به آگاهی های عمیق دست یابد. جمعیت قابل توجهی نمی توانند دوست را از دشمن تشخیص دهند. صدا و سیما نیز در دست مجریانی است که در عمر خود یکی از کتاب های استاد شهید مرتضی مطهری (ره) را مطالعه نکرده اند.
دشمن از پیشرفته ترین شیوه ها برای جذب مخاطب بهره می گیرد و شهرداری های ما بهترین سایت ها و مؤثرترین ابزار تبلیغاتی را  به ارائه ی گزارش کار منحصرکرده اند. بیلبوردهای گران قیمت را به عنوان هدیه تولد به سلبریتی هایی می بخشند که اهل مطالعه نیستند. آن وقت از سرای محله و شورا یاری ها انتظار دارند که مروج کتابخوانی باشند.آیا این رفتارهای ضد و نقیض، سردرگمی فرهنگی  نیست ؟  والسلام.

به قلم: احمد فرهنگ

این یادداشت در تاریخ 31 تیرماه 1397 در سایت راسخون منتشر شده است، به آدرس زیر:


https://rasekhoon.net/news/show/1385038/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C/ 

 




برچسب ها: شورایاری (1)، کتابخوانی (1)، فرهنگسرا (1)، فردوسی پور (1)، کرواسی (1)، صدا و سیما (1)، | نظر


مژده ی ظهور
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : یکشنبه 97 خرداد 27
زمان : ساعت 2:48 عصر


مژده ی ظهور

انتظار فرج

عاشقان را مژده چون پایان هجران می رسد

روز وصل آن نگار بهتر از جان می رسد

در رهش اختر فشانید، چون سحر پیدا شود

گل بریزید تا که آن خورشید تابان می رسد

پُر شد این جام جهان از جور این دیوانیان

شب شکار منتظر،آن مرد میدان می رسد 

رستم دستان ما آن حجت ارض و سما

با توسل با دعا، با رخش ایمان می رسد

گرچه عالم پر شد از فسق و فجور دیو شب

می رسد! آن رهبر شب زنده داران  می رسد 

 جان و روح از چشمه های نور آبادان کنید

بنگرید آن یوسف زیبای دوران می رسد. 




برچسب ها: رستم (3)، وصل نگار (2)، دیو (1)، رخش (1)، هفت خوان (2)، | نظر


طنز تلخ :کاریابی با ژن برتر
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 96 شهریور 30
زمان : ساعت 8:16 عصر

 

طنز تلخ اجتماعی:

کاریابی با ژن برتر


ژن برتر

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

در سرزمین گل و بلبل مرد ثروتمندی زندگی می کرد که هفت تا پسر داشت. پسرانی بی خیال که فکر می کردند چون بابایشان روی گنجینه ی نفت خوابیده است، بخواهند یا نخواهند آینده اشان تأمین است؛ پس دنبال هیچ هنر و مهارتی نبودند و ژن خود را هم برتر از همه می دانستند. مرد ثروتمند خنده اش می گرفت و با خود می گفت: این آقازاده های ساده ی من، درست و حسابی که درس نخوانده اند، مدرک دکترا و فوق لیسانس را هم که به همت مؤسسات پایان نامه نویسی و ضرب و زور پول و پارتی و خط و خط بازی قاپیده اند. حالا هم به ژن برتر و گنج بابا می نازند؛خدا نکند که تق وتوقی بشود و این امتیازات از بین برود، آن وقت است که باید برای تنهایی و غریبی دل وامانده ی خود زیر لب زمزمه کنند: تنور شکم دم به دم تافتن/ مصیبت بود روز نایافتن. سرانجام یک روز آقازاده ها را دور خود جمع کرد و بعد از کلی مقدمه چینی گفت: آفتاب عمرمن بر لب بام رسیده است و دیر یا زود از میان شما می روم اما دوست دارم تا زنده هستم، ببینم که مثل مرد روی پای خود ایستاده اید و اهل پخته خواری و بللی و تللی نیستید. باید نشان دهید که کار جوهره ی مرد و پشتوانه ی اسکناس مملکت است. می خواهم این گنج های خانوادگی را به  اندازه ی لیاقت و تلاش هرکس تقسیم کنم. حالا بروید و سال دیگر برای تقسیم ارث و میراث پیش من بیایید.

داستان اول:

پسر اولی که آقازاده ی بزرگ باشد، دنبال کار را گرفت. برای آنکه  راه صدساله را یک شبه طی کند، زد تو کار واردات کالا و برای نشان دادن ژن آقازادگی ، سراغ یکی از بانک های پر پول رفت و ایده های خود را با رئیس آنجا درمیان گذاشت و یک شیرینی توپ هم داد و بدون ضمانت و وثیقه، یک وام  نجومی با بهره ی صفر درصد گرفت و بار خود را بست و راهی سفر شد تا به کشور افسانه ای چین رسید. هر بنجلی که دم دستش آمد، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،خریداری کرد و بار کشتی ها زد و به وطن آورد. از اتفاق کارش گرفت و هزاران نفر پیر و جوان، به عنوان دستفروش سر کار گذاشته شدند و خیال دولت وقت هم از این بابت راحت شد. بازارهای کشور پر از جنس چینی شد. حتی کارگرانی هم که در کارگاه ها مشغول تولید اجناس مورد نیاز مردم بودند، تولیدشان را رها کردند و به لشکر بی کاران دستفروش پیوستند.جیب شازده پسر بزرگ خانواده از این درآمدهای نجومی واردات، متورم  و چاق شد، به طوری که قیدگنج های پدر را زد و برای عشق و حال بیشتر راهی فرنگ شد و همه چیز را با خود برد و یادش رفت که وام های بانکی را بپردازد.

داستان دوم:

برادر دوم زد تو کاردلالی و ساخت و سازمسکن. هرجا ملک خوبی پیدا کرد از باغ و بوستان گرفته تا قله های کوهستانی حاشیه دریا و زمین های جنگل آرزوها، همه را با وام بانکی خریداری کرد و صنعت خانه های ویلایی و برج سازی را رونق داد. پیمانکارها که مگس پرانی می کردند و کشاورزها که آب هایشان به هدر می رفت و کارگران کارگاه های تعطیل شده وارد این صنعت شدند. خانه ها و ویلاهایی که آماده می شد، به بهانه ی جریمه ی دیر کرد وام بانکی به ده برابر قیمت واقعی فروخته شد و بانک ها نیزتشویق شدند تا به متقاضیان وام 25 درصد بدهند. چیزی نگذشت که جیب های این آقازاده نیز متورم شد؛ آن قدرثروت به هم زد که گنج پدر، پیش چشمش حقیرآمد. هوس فرنگستان کرد و هرچه داشت، با خود همراه برد و یادش رفت که وام های بانکی را بپردازد.

 داستان سوم:

آقازاده ی سوم با همین دوتا چشم خود دید که برادرهایش ازصدقه سر وام های بانکی پشت خود را بسته اند؛ پیش خودگفت: مگر ما چلاقیم که نتوانیم وارد صنعت بانکداری شویم؟ پس زودی رفت و مجوزتاسیس بانک گرفت و به برادرها پیغام داد که در بانک او سپرده گذاری کنند؛ آن ها هم قبول کردند. تبلیغات رسانه ای هم به کمکش  آمد و مردم، خرده پول های خود را در حساب های قرض الحسنه ی بانک جدید گذاشتند. چیزی نگذشت که خلق الله پشت در بانک صف کشیدند تا وام بگیرند؛ وام ساخت و ساز و خرید مرکب، ازدواج، قالی و کارگاه بافندگی ، ساخت فیلم و هنر و انتشارات وآموزشگاه و امثال آن،خلاصه زندگی همه ی مردم با وام بانکی گره خورد و آن چنان شیفته گرفتن وام بانکی شدند که داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را فراموش کردند. سالی نکشید که جیب این یکی آقازاده هم متورم شد و سرمایه و ثروت خود را به دبی و آنتالیا و کانادا و تایلند و هنگ کنگ و جزایر تازه کشف شده ی قاره ی استرالیا انتقال داد و در پروژه های ساخت هتل و تاسیس کازینو و دیسکو و راه اندازی کارخانجات بسته بندی آب انگور به کار انداخت. اما هیچ جا مثل کشورخودش نبود که هر از چندی اعلام ورشکستگی می کرد و با تعطیل کردن یک بانک و بالا کشیدن سپرده گذاری های مردم ، مجوز راه اندازی بانک جدیدی را می گرفت و با تبلبغات در صدا و سیما و کوچه ها و شهرها، امیدهای نوی را در دل ها زنده می ساخت و خرده پول های سرگردان را به سوی خود می کشید. شکایات مالباختگان نیز به جایی نمی رسید چون همه به دنبال پیدا کردن سند و مدرک تخلفات قانونی بودند و یافت نمی شد. از طرفی آن قدر هم خلاء قانونی وجود داشت که با استخدام پنجاه تا وکیل بی دین به راحتی می شد، شب تاریک را به روز درخشان تبدیل کرد. به این ترتیب روز به روز برتعداد بنگاه های بانکی اش اضافه شد و به ثروت های افسانه ای دست یافت. جهان مسخر دزدهای حرفه ای شد. آمار کارتن خواب ها سیر صعودی گرفت و شغل شریف تکدی گری و دست فروشی و دلالی و کارچاق کنی در ادارات  رونق یافت. بچه های کار نیز بر سر چهار راه های شهر، برای متقاضیان، خارج از نوبت وام جور می کردند. این آقازاده کارش به جایی رسید که به ریش بابا و گنج های حقیرش می خندید.

داستان چهارم:

برادر چهارمی با خود فکر می کرد چه بکند و چه نکند که در همین حین رسانه های جمعی اختراع شدند. او نیز دنبال این صنعت را گرفت. از روزنامه نگاری شروع کرد تا به امپراتوری رسانه ای دست یافت. ابتدا چهارتا یادداشت پرهیجان و پر از کشش و تنش انتشار می داد تا توانست به چهره سازی جویندگان نام و نان برسد و در کنار آن به حزب سازی و حزب بازی پرداخت. تا آنکه توانست یک روزنامه را به انواع نشریه و مجله و روزی نامه و گاهنامه و ماهنامه و سالنامه تبدیل کند و بعد هم افتاد توی کار شبکه سازی فضای مجازی و ایجاد سایت و کانال و توئیت و فیس بوک و...یعنی هم تجارت بود و هم تبادل و فروش اطلاعات. از طرفی در چنین فضایی دفتر عقد و ازدواج و طلاق اینترنتی نیز به راه انداخت تا به کمپین ازدواج های سفید و من باکره نیستم رسید. هکرهای زبده را به استخدام درآورد و بساط کلاه فروشی راه انداخت؛ تریلیون تریلیون وجه رایج مملکت بود که به حساب های بانکی اش واریز می گردید؛ به این ترتیب، اقتدارش از ارتش های بزرگ دنیا فراتر رفت، چون می توانست بخرد و بفروشد و افکار عمومی را به میل خود جهت بدهد،این حزب را پودر می کرد و آن حزب را روی کار می آورد. حتی می توانست کرسی های نمایندگی شورای شهر را به مبلغ دو میلیارد تومان جابه جا کند. دولت ها نیز چاره ای نداشتند به جز اینکه با امپراتوری رسانه ای او مدارا کنند، زیرا در غیر این صورت سرشان به خطر بود. برادرها نیز در بیرون مرزها برای رونق کارشان مجیز گویی او را می کردند. او توانست هزاران شغل اینترنتی ابداع کند. او شهرت عالمگیری پیدا کرد. ثروت او و برادرانش می توانست پایه های هر حکومتی را سست کند. بی سبب نبود که گنج پدر را آب نبات چوبی می پنداشت.شغل چهارمین برادر به گونه ای بود که به خاک و سرزمین نیاز داشت و فرا سرزمینی عمل می کرد؛ لذا در لاس وگاس رحل اقامت افکند.

داستان پنجم:

برادر پنجمی،از خردسالی به نفت علاقه مند بود. بوی نفت را از کیلومترها راه تشخیص می داد و آن را با عشقی سرشار استشمام می کرد. حالا هم که بزرگ شده بود و دنبال کار و درآمد بالا می گشت، هیچ چیزی را بهتر از تجارت نفت ندید. وقتی لیست فرآورده های نفتی را نگاه می کرد، چشمش سیاهی رفت. مگر می شود این همه محصول از دل این ماده ی بو گندو بیرون بیاید! در آغاز کار پمپ بنزین راه انداخت تا توانست به چاه های نفت و دکل های نفتی  دست یابد.دست همه ی برادرانش را از پشت بست و کاری کردکارستان. جهان را زیر پا گذاشت و توانست هزاران شغل از محصولات نفتی را در دیگر مناطق دنیا پدید آورد. برای خالی نبودن عریضه و جلب رضایت صاحبان اصلی چاه های نفت، یک دانشگاه نفتی هم درسرزمین گل و بلبل زد که فارغ التحصیلانش به کار گوجه فروشی مشغول شدند. با این سیاست، جیب های این آقازاده نیز متورم شد و گنج پدر پیش چشمش حقیر جلوه کرد و به جای  دیدار و جلب رضایت پدر، با خاندان اوناسیس و راکفلر بنای مراوده را گذاشت.

داستان ششم:

برادر ششمی به دنیای هنر و میراث فرهنگی علاقه نشان داد. با امکانات رسانه ای برادرخود، صنعت سینمایی خالیوود را راه اندازی کرد و برای تقویت بنیه ی فیلم های فارسی، از مدل فنی اتاق خواب بهره برد و آن را به عرصه ی اجتماعی وارد ساخت. چاپ و نشر مجلات تمام رنگی هنر هفتم و ستاره ی سینما و فیلم و هنر، و صفحات تخصصی دنیای مجازی،آگاهی های نسل جوان را ارتقا بخشید و آن ها را به عالم رؤیا و هپروت فرو برد و سیاستمداران را رهین منت خود کرد. چاپ عکس هنرمندان روی لباس و فنجان و دفتر و کیف و تابلو و سفال، سبب اعتلای هنر و رونق بخش صنعت تجارت شد. هنرمندان نامدار و سلبریتی های خوش سر و روی و زبان توانستند جای کارشناسان سیاسی و علمای متبحر حوزوی و دانشگاهی را بگیرند. یک اشاره ی کوچک آنان کافی بود تا حزبی را از رونق بیندازد و حزب دیگری را متولد سازد. آثار قدیمی و باستانی نیز با درایت های او مورد توجه جهانیان قرار گرفت و ده میلیون گردشگر خارجی جذب موزه های لوور پاریس و موزه های انگلستان شدند و چهار میلیون شغل جدید به مشاغل آن کشورها افزوده شد زیرا آثار تاریخی کشور گل و بلبل به آن موزه ها انتقال یافته بود. برادر ششمی هرگاه صحبت از درآمدهای گردشگری می کرد، منظورش از ما بهتران بود. از امتیازات هنرهای نمایشی و گردشگری این است که هرکس برای نگاه کردن های خود پول می پردازد. این گونه بود که جیب این آقازاده هم متورم گردید و گنج پدر در نظرش خیلی خیلی کوچک جلوه کرد. سفر به هالیوود و بالیوود و موزه های بزرگ جهانی از جمله تفریحات او بود.

داستان هفتم:

برادر هفتمی با احساس تکلیف فراوانی که داشت؛ وقتی فهمید که کاریابی و اشتغال از وظایف دولت نیست؛ دامن همت را به کمر زد و از وزارت کار، مجوز فعالیت کاریابی الکترونیکی گرفت و موسسات مشاوره های شغلی و کاریابی  ژن برتر را راه اندازی کرد تا گزینش شغل منطبق بر مهارت و توانمندی‌های جویندگان کاررا تسهیل سازد. صفحات کاریابی روزنامه ها و نشریات و سایت های فضای مجازی پر شد از آگهی های تلاش کمتر و درآمد بیشتر. دانشجوی تربیت مدرسی که در کنار تحصیل،جویای کار پردرآمد بود؛ یکی از این آگهی ها را پیدا کرد و به دفتر کاریابی آقازاده کوچک رفت. به او گفته شد که شغل شما جمع آوری و اتصال قطعات رایانه به یکدیگر است و درآمد بسیار بالایی هم دارد؛ بعد معلوم گردید که پیش نیازهم دارد و آن کسب مهارت فنی قطعه شناسی می باشد که هزینه های آموزشی آن بر عهده ی متقاضی است. قبول کرد و وجه آن را دو دستی تقدیم نمود. در طول یک هفته و در سه جلسه آموزشی این پیش نیاز تامین شد. خیالش راحت بود که صدها نفرداوطلب دیگر نیز سرنوشتی مثل او دارند . در پایان دوره به همه اشان گفته شد، مراجعه نکنید تا برنامه ی شغلی و حکم استخدامی را برای شما ارسال کنیم. پس از مدت ها بی خبری ،وقتی مراجعه ی حضوری انجام گرفت.مشخص شد که جا تر است و بچه نیست و محل برگزاری کلاس ها برای مدت کوتاهی در اجاره آن گروه کاریابی با ژن برتر بوده است. مرد ثروتمند به ناچار گنج خود را به هفتمین پسر خود بخشید، زیرا امتیاز او این بود که می توانست از هیچ، همه چیز بسازد و طبقات فرو دست را تا مدت ها سر کار بگذارد و به ادامه ی زندگی امیدوار کند. دانشجوی دانشگاه تربیت مدرس وقتی باخبر شد که بی عرضه ترین آقازاده صاحب گنج های پدر شده است، به این نتیجه رسیدکه گره های اقتصاد مقاومتی و تولید و اشتغال را باید با دست تدبیر خود باز کند و  دیگر امیدی به ژن های برتر این سرزمین نیست. کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.




برچسب ها: ژن خوب (1)، قاچاق کالا (1)، زمین خواری (1)، بساز و بفروش (1)، بانک ربوی (1)، غول رسانه ای (1)، تجارت نفت (1)، گردشگری (1)، شغل های کاذب (1)، | نظر بدهید


طنز اجتماعی: فوبیای دروج، برادر مرگ
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 96 مرداد 9
زمان : ساعت 1:3 صبح

 

طنز تلخ سیاسی اجتماعی :


فوبیای دروج، برادر مرگ !

خیال ترس

 

من فوبیای دروج هستم دیو ترس و نواده ی پادشاه سرزمینِ وهم و خیال. برادرم استوهات، دیو مرگ است. برادرم را همه می شناسند؛ چون هرکس در زندگی، یک بار و برای آخرین بار، دیدار با او را تجربه می کند و بعد الفاتحه!!! اما من می توانم مثل ابرسیاه مخوفی پیوسته بر ذهن و زبان و رفتار هرکس سایه بیندازم و لحظه به لحظه  بمیرانم و زنده کنم. ترسو عنوان اعضای حزب من است.ترسوی شماره یک حزب من،جهود اشکنازی است،این را بگیر و برو تا به هزاران هزار شماره دیگر برسی.

می توانم مثل باد، تنوره بکشم و از دنیای ذهن یک وحشت زده به جهان ذهن ترسوی دیگری سفر کنم. هرکس با ترسویی به مشورت بنشیند، بی هیچ تعارف، مرا مهمان ذهن خود کرده است. بنابر این مدت زمان توقف من در هرجا به میزان آمادگی میزبان بستگی دارد. گاهی امپراتوری بزرگی را به وجود می آورم و همه را اسیر و برده ی خود می کنم. مایه ی همه نوع خفت و بی آبرویی وحتی هلاکت  هستم. تا رگ و پی و اعصاب میزبانم را از هم نگسلم و رسوای روزگار نکنم و هستی اش را برباد ندهم ، دست از او نمی کشم تا اینکه برادرم استوهات از راه برسد و او را از دست من خلاصی بخشد. آرام و قرار در کار من نیست؛ اعتراف می کنم که من و همراهانم از هرچیزی بی سبب و علت فراری هستیم.

شگرد پدرم این است که مرا بی زاد و توشه آواره ی شهرها و بیابان ها کند. براین باور است که تشنه و گرسنه و بی سرپناه نمی مانم و هرکس به یک بهانه ای مرا می پذیرد. هرچیزی در زندگی، یک کوفت و دردی دارد و کمتر کسی پیدا می شود که با راه درمان آن آشنا باشد. من نیز از این ماجرا بهره می گیرم و همه را به دام طلسم و جادو می کشانم.

کاری کرده ام تا ماهی از خشکی بترسد و گربه از سگ هار، عقاب از فرودآمدن و مرغ از قفس و درخت از هرس . پروانه از تار(عنکبوت) و الاغ از بار، باغبان از سار و بدهکار از طلبکار و متهم از اقرار و محکوم از چوب دار و گناهکار از پل صراط . مادر نوزاد از ادرار، پابرهنه از خار، جوان بیکار از یار، تنبل از کار، کتک خور از تکرار، لجباز از اصرار، بی حیا از عار، بشر معاصر از غار و همه از مار.کاسب از مامور مالیات و وارد کننده از گمرک و زیاده خواه از عدالت و قاضی از رانت خوار و مرده از نفس و خود ساخته از هوس. مرغ ماشینی از خروس لاری و آب زلال از سم، خنده از غم، بادمجان از بم، سقف خانه ی مستضعف از نم و زمان امروز از زمان فردا.آفتاب از غروب، دروازه بان از توپ، زخم معده از قره قروت، فشنگ از باروت، زنده از مرگ و محتضر از تابوت و شیطان از سکوت، ترس و وحشت دارند.

مادرم خیال واهمه است. از هنرهای اوست که در یک چشم به هم زدن می تواند از هفت آسمان بگذرد و در سطح زمین گردش کند حتی در اعماق زمین فرو برود. ننه خیالی می تواند از مشرق جهان به مغرب آن پرواز نماید. به جزئیات علاقه دارد و از کلیات امور متنفر است. 

پدرم غضب شریر، تند و تیز و بی پرواست؛ تا دلتان بخواهد مکر و حیله دارد و جز کشتن و بستن و زدن و شکستن و ظلم و عداوت و انتقامجویی هنر دیگری ندارد. لذت پدرم در این است که  بر همه ی جهان مسلط و چیره باشد. از شکست خوردن بیزار است. چهره ای درهم کشیده دارد و اهل جنگ و جدل است.در هر دوره ای شکل پدرم تغییر می یابد. خیلی اهمیت دارد که این پدر هفت خط مرا بشناسید، چون به وجود آورنده ی من است.

 از هنرهای پدر و مادر چیزها آموخته ام و ژن آن ها را به ارث برده ام.خیلی ها که مرا نمی شناسند بعضی حالت های مرا با نظام دفاعی بدن اشتباه می گیرند. بسیار تجربه کرده اید که وقتی باد بازیگوش دو لنگه ی در حواس پرت را برهم می کوبد، برق سه فاز از همه  می پرد. اینکه دلتان تو می ریزد نتیجه ی میزان افزایش سروتونین مغز در آمیگدال و کورتکس جلویی است. گلوتامات که یک نوروترانسمیتر تحریکی است، باعث افزایش تحریک پذیری نورون های خارج شده از بخش قاعده ی جانبی آمیگدال می شود و در نتیجه اضطراب را افزایش می دهد و این به من که از یک پدر و مادر دیگری هستم ربطی ندارد. معلوم است که حب ذات هرکس برای حفظ جان،عکس العمل نشان می دهد. متوجه هستم که وقتی علمی حرف می زنم ، باورتان  می شود.

یک روز با پدر و مادرم قرار گذاشتیم هنرهای خودمان را به نمایش بگذاریم و تفریح کنیم. مادرم در تاریکی شب، در جاده ای که از کنار قبرستان می گذشت،به جناب شوت زاده برخورد کرد که برای خود آواز می خواند و پیش می رفت. مادرم برایش افسانه خوانی کرد تا عرق از سر و رویش سرازیر شد. بی چاره که حسابی عصبی شده بود. آستین به پیشانی گرفت، در همین حین، پنبه ی ریزی از لباسش جدا شد و به روی مژه ی چشم چپش افتاد. مادرم  دریافت که صحنه ی اکشن  داستان آغاز شده است، فیلم های هالیوودی را در ذهنش تجسم بخشید. ناگهان شوت زاده به خود لرزید، هرمژه ای که می زد، تصور می کرد ارواح مردگان است که در کرباس سفید قصد اذیت و آزار او را دارند. مثل خرچموشی که خاری زیر دمش گذاشته باشند، چهار نعل می دوید و نعره می کشید تا غرق عرق شد؛ این دفعه نیز با همان آستین ، عرق پیشانی خود را گرفت و اتفاقاً پنبه ی ریز از مژه جدا شد . بخت برگشته پنداشت که ارواح خبیثه او را رها کرده اند.شانس آورد که برادرم مرگ آنجا نبود!

پدرم غضب شریر سراغ یک اژدهایی رفت که مست قدرت و ثروت بود و خود را کدخدای جهان می دانست. نامش عمو سام . ابتدا بینی اش را کشید.؛ او هم دمی تکان داد و هوار کشید و بنای تهدید را گذاشت و رجز خواند و اعلان جنگ داد و گفت: همه ی گزینه ها روی میز است. توی بوق که می دمید و خالی می بست؛ مادرم رقص چاچا می کرد و پدرم با اخم و تخم می گفت بر کذاب  لعنت! من نیز به عمو سام می گفتم: چیزی بگو که بگنجد. قسم تورا باورکنیم یا فروش صد میلیاردی اسلحه به آل یهود را؟ کدخدا باوران سیاست پیشه، با همین شیوه ، ملت را خواب بند می کردند و  رای جمع می کردند و می گفتند که ما سایه ی جنگ را دور می کنیم!!!

ماجرای قلعه ی هوش ربا نیز از شیرین کاری های من و خانواده است. مسجدی که هرکس شب در آنجا می خوابید،صبح جنازه ی بی جانش را پیدا می کردند، چون نمی توانست از جادو و جنبل های من قسر دربرود. تا آنکه یک شب، خسته جانی از راه رسید تا در مسجد جان بدهد. هرچه تلقین کردم و ورد خواندم و طلسم و جادو به کار بستم تا بلکه وحشت کند و جان به جان آفرین تسلیم نماید، نشد که نشد! او جانش را کف دست گرفته بود تا بی بهانه تقدیم کند. اما من و مادرم فقط می توانستیم بهانه بسازیم و زمینه ای برای ماموریت استوهات برادرم درست کنیم. آخر هم نتواستیم ذهن او را تصرف کنیم. او نیز هی سینه جلو می داد و رجز می خواندکه:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ!

آن شب برادرم استوهات مأمور قبض روح او نبود. پس به ساز من نرقصید و از شعبده بازی هایم نهراسید؛ ابوالهولی چون من را سنگ روی یخ کرد. به دیوار چسباند و تمام قد ایستاد و کرکری خواند تا صبح که طلسم هایم بی اثرشد.از آن روز به بعد مردم آزاده فهمیدند که من هیچ پخی نیستم، همه دام ترس از مرگ را دریدند و مرا بیکار و بی آبرو کردند. وقتی من بی کار شوم، اژدهای قدرت و ثروت نیز خاک به سر می شود و از رمق می افتد. دیگر کسی پیدا نمی شود که بگوید: ترس برادر مرگ است. من نیز در روزگار بازنشستگی سماق می مکم و خاطره می نویسم.




برچسب ها: دروج (2)، فوبیا (1)، ترس (1)، سایه ی جنگ (1)، عموسام (1)، | نظر


لات آمریکایی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : دوشنبه 95 اسفند 16
زمان : ساعت 3:38 عصر

طنز سیاسی:

لات آمریکایی

ترامپ

کمیسیون سه جانبه خواهی تشکیل جلسه داده بود تا برای مدیریت جهان برنامه ریزی کند. این بار قضیه کمی متفاوت بود،هرچه را که در طول دوقرن رشته بودند، انقلاب اسلامی از راه رسیده بود و همه را پنبه کرده بود.مهم ترین بحث این اجلاس پیدا کردن راهکارهایی برای حفظ آمریکا از فروپاشی قریب الوقوع بود. تلاش اعضا این بود تا دولت آمریکا به عنوان یک بنگاه اقتصادی در قلب سیاست های جدید باقی بماند و رؤسای جمهور به عنوان حافظ منافع سرمایه داران بزرگ در این جهان انفجاری انجام وظیفه نمایند. کارتر، بوش پدر، ریگان، کلینتون، بوش پسر و اوباما، هریک عهده دارمأموریتی متمایزاز یکدیگرشده بودند تا مردم و اقتصادیات همه ی کشورها و حکومت ها در خدمت نیازهای بانک ها و شرکت های چند ملیتی و امپراتوری های جدید شرکتی امپریال قرار بگیرند.کارتر و بوش پدر و اوباما و کلینتون با پنبه سر می بریدند. ریگان و بوش پسر نقش هفت تیر کش کابویی را بازی می کردند. حالا در شرایط جدید جهان، مهره ای لازم بود تا این  ها را باهم ترکیب کند و به میدان سیاست بیاورد و این قدرعرضه داشته باشد تا بتواند ینگه دنیا را با هزارها تریلیون بدهی،برسرپا نگه دارد. این کار بزرگ فقط از یک لات قلدر آمریکایی برمی آمد،کسی که نقش خل و چل را بازی کند و او کسی نبود جز دونالد ترامپ پانصدمین سرمایه دار جهان.

لوطی ترامپ که قبلاً با دمکرات ها و جمهوری خواهان میانه ی خوبی نداشت، ناگهان در تبلیغات انتخاباتی، جمهوری خواه شد و بدون رای آوری مردمی و به ضرب و زورکارت الکترال به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور برگزیده شد. مردم آمریکا پیش از آنکه روحشان خبردارشود، دونالد ترامپ بر کرسی ریاست تکیه زده بود و به خانم ها شماره تلفن می داد. چنین شعبده ای فقط از دست فراماسون های قرن هیجدهم میلادی شهر لندن برمی آمد. سه جانبه خواهان، هیلاری کلینتون را کنار گذاشتند چون به شدت با حضور زنان در پست های کلیدی جهان مخالفت دارند!

 ترامب که حسابی خرکیف شده بود، طبق برنامه سه جانبه خواهی، از همان روز اول زنجیر بی سوسه و دستمال بزرگ ابریشمی به دست گرفت و قداره و دشنه بر شال کمر بست و سیگار برگ به دندان گرفت  و گیوه نازک هم به پا کرد و جام برنجی جلوی خود گذاشت و سر چارسوق و گردنه ی دهکده جهانی ایستاد و معرکه راه انداخت و هوار کشید و باج و خراج خواست و این گونه رجز خواند:

-        آهای نفس کش! گفته باشم از همین امروز ایرانیایی که چراغ خاموش به ما آنتی حال می زنن و 6 کشور مسلمون دیگه حق ندارن پاشونو تو این محله بذارن!... افتاد؟ البته سعودی ها و کویتی ها استثنان!  

-        مکزیکیا و مهاجرای دیگه هم زودگورشونو گم میکنن. وقتی دارم درمرز مکزیک،دیفال می کشم! نبینم کسی این ور مرز جامونده باشه؟ خون هرکس پای خودشه! افتاد؟ 

-        ژاپنی ها  و کشورای دیگه هم برای حفظ امنیتشون می باس هزینه‌ی سربازاو پایگاه های مارو بدن ، در عوض اجازه میدم که ژاپنی ها سلاح هسته‌ای بسازن تا با کره شمالی کرکری بخونن. 

-        از متحدای خرپولمون مثل سعودی میخوام که برای نبرد با تروریست ها سرباز جور کنه و هزینه ی جنگای نیابتی ما رو بپردازه! درضمن میدان های نفتی در اختیار داعش رو هم باس که بمبارون کنه! 

-        همه بدونن که من هوادار بزرگ اسرائیلم، از شهرک سازی های یهودی نشین حمایت می کنم  و این اجازه رو میدم تا در بازجویی از تروریست ها ، القای حس غرق شدن و یک عالمه بدتراز آن را استفاده کنن! 

-        از چینی های مرده شور برده هم بدم میاد، آخه این هم شد توافق؟ من این توافق نامه شراکت ترنس پسفیک رو جر میدم. لامصبا گرمایش زمین را بهونه کردن تا جلوی تولیدمارو بگیرن. اگر دستم بهشان برسد، قیمه قیمه شون میکنم؛در عوض الهی قربون روس های گلی منگولی بروم که با داعش می جنگن. من حاضرم سینه خیز تا خود روسیه بروم و صد تا زن روسی بگیرم .من از آقا پوتین میخوام که به ایران و چین بگه: اَه! 

-        در ضمن گفته باشم من از سوسول بازی هیچ خوشم نمی یاد و با کنترل اسحله و قداره مخالفم. معلما برای امنیت خودشون می تونن با اسلحه سرکلاس حاضر بشن و از استانداردهای آموزشی کامن کور دست بردارن. 

گفتنی است دونالدترامپ که کار خودش را ابتدا از کافه و کاباره شروع کرده است، بعداز مدتی بساز و بفروش شد و هم اکنون سوژه کار کمدین ها و کارتون های فلشی و کاریکاتوریست هاست. او از اهالی دهکده جهانی می خواهد تا به تماشای فیلم های رذل های کوچک و گم شده در نیویورک و روزهای زندگی ما و همچنین وال استریت: پول هرگز نمی خوابد که گوشه هایی از زندگی اوست دیدن نمایند. 


 




برچسب ها: اوباما (2)، کمیسیون سه جانبه خواهی (1)، کارتر (1)، بوش (1)، ریگان (1)، کلینتون (1)، ترامپ (1)، فراماسون (2)، | نظر


آخرین سرود
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : پنج شنبه 95 تیر 10
زمان : ساعت 1:56 صبح

 

آخرین سرود

حمید سبزواری

حسین ممتحنی متخلص به حمید سبزواری، زاده ی 1304 در سبزوار و متوفی در 22خرداد1395تهران، شاعری است از نسل اول انقلاب اسلامی. پدرش«عبدالوهاب»،کارمند دولت بود وبالاترین حقوق ماهیانه را داشت؛ 30 تومانی که او دریافت می کرد سه برابر حقوق یک کارمند ساده بود و این به سبب فضل و کمالات علمی و قریحه ی شاعری و خط خوش و خدمات مؤثر وی بود.جدش، ملا محمدصادق ممتحنی، معدن شناس وشاعری مردمی بودکه «مجرم» تخلص می‌کرد و به سبب مسافرت به اقصا نقاط ایران،توانسته بود ویژگی های هریک از معادن را به زبان شعر بیان نماید.وی را در آوه ترکمن دستگیر کردند و چون احساس کردند که خطری برای حکومت ندارد،رهایش ساختند. در سفری به مشهد،راهزنان دیوان اشعارش را به یغما بردند.اواخر عمر مقیم مشهد رضوی شد و در آن جا وفات یافت.

تجلّی سبزواری از شعرای شاخص سبزوار نیز پسر دایی پدرش بود که دیوان شعر و مجموعه تجلی نامه داشت. تجددنامه را نیز در عصر رضاخان در دفاع از حجاب بانوان از خود به یادگار گذاشت.

اولین آموزگاران حمید، پدر و مادرش بودند.جامع المقدمات را نزدپدرآموخت. درروزگاری که پدر با طبابت غلط نابینا شد، باز توانست خط خوش را به فرزند خود یاد دهد. قرآن و بعضی از متون ادبیات را از مادر فرا گرفت. دوره تکمیلی را نزد اساتیدی چون میرزا حبیب جوینی وحاج آقا محمدعلی محمدی سپری کرد.

زمانی که چهارده‌سال بیشتر نداشت،سرودن شعر را آغاز کرد.نخستین اشعارش را با همکاری کتابفروشی خسروی سبزوار انتشار داد. در نوجوانی شاهد فرهنگ‌ستیزی، خشونت و سرکوب احساسات مذهبی مردم توسط رضا شاه پهلوی بود. با روی کارآمدن محمد رضا پهلوی، در دهه ی سوم قرن حاضر، به هر حزب و گروهی که فکر می‌کرد حامل حقیقت یا حامی محرومانند سری می‌زد، اما به‌سرعت درمی‌یافت که آن سراب‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانندعطش عدالت‌خواهی و شوق استقلال‌جویی او را سیراب کنند، و سرخورده کنار می‌کشید. قبل از کودتای آمریکایی28 مرداد1332به استخدام آموزش و پرورش درآمد و با بانو شکوه اقدس شفقی که از اقوام نزدیک و معلم هم بود، ازدواج کرد.در این دوره نیز به سرودن اشعار حماسی و فعالیت های اجتماعی ادامه داد. بعد از حوادث مرداد1332 مدتی متواری و مخفی شد و چهار سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق سپری کرد تا سرانجام خود را به شهربانی سبزوار معرفی نمود و تبرئه شد ولی از آموزش و پرورش اخراج گردید.

پس از مدتی که از طریق اجاره حمام و اداره ی آن روزگار گذرانید، با راهنمایی و کمک یکی از اقوام به استخدام بانک بازرگانی (بانک تجارت پس از انقلاب) درآمد و چون عرصه را برای زندگی در سبزوار تنگ دید، تقاضای انتقال کرد و راهی تهران شد. در تهران نیز دوستان همفکری یافت. از 15خرداد 1342 به طور رسمی استعداد شعری خود را به خدمت انقلاب و رهبری درآورد.وی همان زمان در یکی از ابیات بسیار زیبای خود می گوید: "من حمیدم نه ستایشگر هر محمود/ حق پرستم نه ستاینده اهریمن" . گاهی نیزاشعار حمید در نشریات بانک بازرگانی انتشار می یافت و همین مسأله شاخک های ساواک را حساس می کرد و هر از گاهی با بازجویی های خسته کننده سعی در رام کردن او داشت.سر ناسازگار حمید نیز نگرانی هایی را برای خانواده به وجود می آورد. وقتی برادر همسرشان با زرنگی خاصی توانست،اشعار رااز پیش چشم مأموران به سبزوار انتقال دهد. با حمله مأموران ساواک به منزل سبزوار، نسوانی که در منزل بودند از ترس و وحشت، مجموعه ی اشعار حمید را به تنور ریختند و از بین بردند.

البته این شاعر انقلابی از پای ننشست و به سرودن ادامه داد.پس از پیروزی انقلاب، دو مجموعه از اشعار وی با اصرار و تشویق امام خامنه ای مدظله العالی که آن زمان رئیس جمهور بودند و با تقریظ و حمایت ایشان به دست چاپ سپرده شد تا روزگارجفاکار برآن تعدی ننماید. مجموعه ی سرود درد به اشعار پیش از انقلاب اختصاص یافت. و سرود سپیده دربردارنده ی اشعار پس از پیروزی شد. کتاب سرود درد او در سال 1375 کتاب سال شناخته شد. سبزواری مدال درجه یک هنر در رشته ادبیات را نیز دریافت کرد و چهره ماندگار شعرانقلاب شد.

آثاردیگر استاد حمید سبزواری عبارتند از: سرود دیگر، کاروان سپیده، یاد یاران، گزیده ادبیات معاصر.

هفته سوم اردیبهشت 1392که در منزل ایشان بیش از پنج ساعت به گپ و گفت نشستیم؛ نتیجه ی آن ساخت مستند«سرود سرو» و چاپ یادداشت بلندی در هشتمین شماره نشریه چشمه شد، استاد می فرمودند: جدیدترین اثر خود را « آخرین سرود» نام نهاده ام چون می دانم که به زودی از میان شما خواهم رفت.

تا کنون بیش از 300 اثر شعری استاد به صورت سرود درآمده است. موضوع مستند سرود سرو که بارها از شبکه های گوناگون صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نمایش درآمده،حول محور همین سرودهایی است که معضل گسستگی فرهنگی میان نسل های انقلاب را رفع کرده است؛ زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که با رویکرد مواضع رهبری در شعرحمید سبزواری انعکاس نیافته باشد. 90 درصد اشعار حمید سبزواری انقلابی و در سبک خراسانی و تنها 10 درصد آن ها غزل هندی است. روانش شاد باد!

 

 




برچسب ها: حسین ممتحنی (1)، تجلی سبزواری (1)، حمید سبزواری (1)، سرود سرو (1)، کاروان سپیده (1)، | نظر


سهراب سپهری ، شاعر آب و رنگ و آینه
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : سه شنبه 95 فروردین 31
زمان : ساعت 12:47 صبح

 

سهراب سپهری

شاعر آب و رنگ و آینه

 سهراب سپهری

سهراب سپهری(1359-1307) شاعر و نقاش اهل کاشان، از سال 1330 به بعد با انتشار هفت منظومه به نام های«درکنار چمن یا آرامگاه عشق»، « مرگ رنگ»،« زندگی خواب ها»،« آوار آفتاب»، « شرق اندوه»، « حجم سبز» و« ما هیچ ما نگاه» به صورت مستقل، و چاپ دوشعر بلند دیگر به نام های « صدای پای آب» و « مسافر» درشماره های 3 و 5 دوره دوم مجله ی آرش در سال 45-1344، به سبب ویژگی منحصر به فرد سبکی و زبانی و نیز پیام های اثرگذارمعنوی و پیوند با طبیعت خداوندی و برپایی مکرر نمایشگاه های نقاشی، در داخل و خارج کشور، بر خلاف میل باطنی خویش ،به شهرتی درخور دست یافت. سرانجام هفت منظومه ی اشعاروی به اضافه ی صدای پای آب و مسافر، دریک مجلد گردآمد و با عنوان « هشت کتاب» بارها و بارها تجدید چاپ گردید.

مرحوم سیدحسن حسینی در کتاب « بیدل، سپهری و سبک هندی» معتقد است که جهان بینی سپهری، جهان بینی وحدت وجود است. (صص73-71). وی می نویسد: پیرامون عرفان سپهری و مرجع و مأخذ آن، دیگران ، فراوان سخن گفته اند. آن ها که دل هایشان با اسلام است و ریگی به کفش قلم ندارند، عاشقانه در روشن سازی وجوه الهی و عارفانه ی شعر سپهری قدم زده اند و در مقابل این دسته، آن ها که نسبت به «متافیزیک» حساسیّت دارند و تمایلات ماورای خاکی سپهری را نوعی تمرّد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم معاصر می دانند به طرق مختلف کوشیده اند و می کوشند تا این بُعد آشکار سپهری را نادیده بگیرند و یا زیر رگبار انتقادات شبه جامعه شناسانه، آن را به ضد ارزش بدل سازند...حال آنکه شعر سپهری به واسطه برخورداری از جهان بینی(وحدت وجود) و داشتن نوعی چارچوب معنوی که در ادبیات ما سابقه دار و شناخته شده است، ماندگارترین شعری است که در قالب نو ظاهر شده است.»(همان،ص 71).

سهراب سپهری

سهراب شاعر آب و رنگ و آینه، شاعر لحظه های خالص زیستن در «حجم سبزِ» حیات به هنگامی که « گنجشک محض می خواند» و « سُهره ای پر می شوید در چشمه ی نور» به جست جوی خود در « پشت هیچستان» منزل کرده بود و در«هوای خنک استغنا» تا « صدای پر تنهایی» می رفت.« صبح ها نان و پنیرک می خورد» و « شناور در افسون گل سرخ»، « ریه را از ابدیت پر و خالی می کرد». « گدایی بود که دربه در پی آواز چکاوک می رفت» و « سمت حیات » را از زنی می پرسید که « نور درهاون می کوبید».به« آغاز زمین نزدیک بود» و «سرنوشت تر آب را» ، «عادت سبز درخت را » می شناخت و آسمان مال او بود...

سهراب می گوید: من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام . شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر ( 6 اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت 12 . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده ایم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم . بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خردسالی من در محاصره ی ترس و شیفتگی بود. (هنوز در سفرم - صفحه 9).

 اهل  کاشانم / روزگارمبدنیست / تکهنانیدارم،خردههوشی،سرسوزنذوقی / مادریدارم،بهترازبرگدرخت/ دوستانیبهترازآبروان/ وخداییکهدرایننزدیکیاست: / لای این شب بوها، پای آن کاج بلند،/ روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه...(هشت کتاب،1376صص271-272)

سهراب سپهری

مشفق کاشانی، دوست دیرین سهراب، می گوید: سپهری در سال 25-1324 دوره ی دانشسرای مقدماتی تهران را به پایان بردو طبق قوانین آن روز و تعهدپنج ساله آموزگاری به کاشان آمد.من آن روز با سمت معاونت در آموزش و پرورش کاشان کار می کردم.در اولین برخورد، سیمای نجیب و چهره ی متقکر او در من اثری گذاشت که هنوز بعد از سالیان دراز در ذهنم باقی است، به همین دلیل و بنا به موافقت او در امور اداری با من یار و مددکار شد...آن روزها که برای سرکشی به دبستان های تابع اداره به روستاهای اطراف کاشان سفر می کردم، در اکثر این سفرها سهراب با من بود و شب ها و روزها با او در مسایل شعر و ادب بحث و تبادل نظر می کردیم، او همواره کوله باری از وسایل نقاشی و چند کتاب خطی و چاپی و نیز متون نثر فارسی که بیشتر جنبه ی عرفانی داشت با خود می آورد و در روستا ها مورد مطالعه قرار می دادیم و ساعاتی را که من به کار رسیدگی مدارس می پرداختم نقاشی می کرد و یا با روستا نشینان به صحبت می پرداخت، از زندگی و وضع معیشت و از رنج ها و دردهای آنان جویا می شد و گاهی چنان تحت تأثیر قرار می گرفت که بی اختیار می گریست... از کتاب هایی که سهراب همراه داشت، نسخه ای خطی از بیدل دهلوی بود و نیز دیوان صائب و کلیم کاشانی...همین علاقه ی او بود که به نظر من گرایش او را بدین شیوه نشان می دهد و در آثار او نیز بدون اینکه استقلال شعری خود را از دست بدهد، رگه هایی از سبک هندی به چشم می خورد... (خلوت انس، ج1، صص205 و 206).

پدر سهراب در اداره پست و تلگراف کاشان خدمت می کرد و در ایام جوانی سهراب از هردوپا فلج و خانه نشین شد و مادرش با داشتن 5 فرزند به استخدام همان وزارتخانه درآمد. سهراب در اوایل تیرماه 1326 به سبب علاقه ای که به کار نقاشی داشت برای گذراندن کنکور به تهران آمدو در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شد. و چون وزارت آموزش وپرورش با انتقال او موافقت نکرد، به ناچار محل کار خود را ترک کرد وبا محکومیت پرداخت سی هزار ریال هزینه های تحصیل در دانشسرا از خدمت معاف گردید.

درتهران، ضمن تحصیل، با نیما و پیروان وی آشنایی بیشتری یافت. در سال 1332 از دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه ی اول علمی را دریافت کرد. اولین نمایشگاه آثار نقاشی و دومین کتاب شعرش در همین سال رونمایی شد.وی تا پیروزی انقلاب اسلامی ، فعالیت های ذوقی خود را دنبال کرد،تا آنکه عارضه سرطان خون، روح لطیف وی را خراشید و سرانجام اجل به وی مهلت نداد ودر اول اردیبهشت سال 1359 روی در نقاب خاک کشید.بنا به وصیتش او را در صحن بیرونی مرقد مطهرامامزاده علی بن امام محمد باقر(ع) مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند.این امامزاده ی واجب التعظیم اولین شهید سرزمین ایران است.

علی موسوی گرمارودی دربیان ویژگی های شعر سپهری می گوید: « شعر اودر نخستین برخورد، دارای چند ویژگی است: یکی اینکه نخستین کس یا دست کم مهم ترین شاعری است که زبان شعر نو را با زبان محاوره پیوند زد. ویژگی دوم تصویرگرایی شعر سپهری است، این نتیجه طبیعت گرایی صمیم اوست. ویژگی سوم آن، شخصیت بخشیدن به پدیده ها و اشیاست.» ( باغ تنهایی، صص 283-281). روحش شاد!




برچسب ها: مشفق کاشانی (3)، سهراب (1)، سیدحسن حسینی (1)، اهل کاشانم (1)، موسوی گرمارودی (1)، | نظر


طنز سیاسی: سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی
نویسنده : احمد فرهنگ
تاریخ : یکشنبه 94 دی 27
زمان : ساعت 12:54 صبح

طنزسیاسی:سفرنامه جکی مارکو سیاستمدار انگلیسی


 

سفرهای جکی مارکو

یک شنبه 11 اکتبر2015 - لندن

روزتعطیل هم دست از سر آدم نمی کشند. غرق خواب بودم که با صدای زنگ تلفن از جا کنده شدم. در حالی که خمیازه امانم را بریده بود، گوشی را برداشتم. یکی از مقامات عالی رتبه «انتلیجنت سرویس» بود. گفتم: لابد پی گیر هستید که پرونده سفر به ایران را مطالعه کرده ام یانه! با عصبانیت سرم فریاد کشیدو گفت: پَ نه پَ زنگ زدم که ببینم لیمونادی ... دستمال کاغذی... چیزی کم و کسر نداشته باشی،امر بفرمایید تا « هلی بُرد» کنیم و بفرستیم ؟! یک دفعه سگرمه هایم در هم تابید و نتوانستم این جسارتش را تحمل کنم. لحن صدایم را عوض کردم و با پوزخند گفتم: پَ نه پَ پرونده را برای قشنگی گذاشتیم توی کتابخانه ی منزل برای آنکه تغییر دکوری داده باشیم و حالا ازشما دعوت می کنیم،ناهار خدمت باشیم و الکی هم نظر شمارا در این مورد جویا شویم! با همان عصبانیت همیشگی به من توپید وگفت: لطفاً مزه نریز و بگو ببینم چه کار کرده ای؟ گفتم: تا ساعت پنج صبح همه ی پرونده را خواندم و تمام کردم. گفت: خوب، طبق برنامه تا تاریخ 18 اکتبر، باید خودت را با تور گردشگری به ایران برسانی. شهر به شهر می روی و ارتباطات را برقرار می کنی و اطلاعات می گیری و کد می دهی. یادت باشد در دانشگاه ها افراد نفوذ پذیر را شناسایی و برای ادامه ی تحصیل روانه ی لندن و بیرمنگام کنی!  گفتم : به روی چشم قربان.این سفارش آخری که معرکه است. این دوهزار نفری که در دولت سازندگی در دانشگاه های ما تحصیل کردند، الآن دیگر وقت ثمردهی اشان فرا رسیده است. یک دفعه مثل قار قارک داد و هوار راه انداخت و گفت: قضیه مهم تراز این هاست. حالا ما دیگر پیمانکاری می کنیم. فقط برو و خبر بیاور که چه اندازه می توانیم بر دولت ایران فشار اقتصادی وارد کنیم تا امتیاز بگیریم و با کنگره آمریکا وارد مذاکرات هسته ای بشویم. همین!دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. مکثی کردم و گفتم: قربان! اگر ممکن است سلام مرا به ملکه برسانید.جمله ای مبهم به گوشم خورد شبیه اینکه: صنار بده آش/ به همین خیال باش! و تماس ناگهان قطع شد. از وقتی وزارت مستعمرات در سازمان اطلاعات«انتلیجنت سرویس» ادغام شده است، این مأموران تازه به قدرت رسیده هم برای ما خیلی قیافه می گیرند و شاخ و شونه می کشند!

 

جک استراو

یک شنبه 18 اکتبر2015 - تهران

نوجوان که بودم سفرنامه مارکوپولو را زیاد می خواندم. همیشه دوست داشتم که به من «جکی مارکو»بگویند تا بعدبگویم: مار...کو؟! آن وقت زبانم را دربیاورم و با ادا بگویم: دنبالش نگردید، این هم مار ! وقتی گنده تر شدم، پی بردم که بریتانیا بدون مستعمرات قادر به زندگی نیست. شامه ی تیز انگلیسی من نیز از فرسنگ ها راه بوی نفت خاورمیانه را تشخیص می داد. برای تقویت ارتباط با ایران، درسال 2001 میلادی به طور ویژه مطالعات زیادی روی تاریخ ایران انجام دادم و با بسیاری از ایرانیان مقیم انگلیس صحبت کردم و توانستم شناختم را نسبت به نگرانی های ایران از انگلیس افزایش دهم. حالا دیگر وقت میوه چینی است تا به عنوان یک گردشگر، ایران و ایرانی را دور بزنم.از فرودگاه لندن تا فرودگاه بین المللی تهران یکسره کتاب «خاطرات مستر همفرجاسوس انگلیسی» را ورق زدم و مرور کردم. با خودم گفتم ما انگلیسی ها هم برای خودمان اعجوبه ای هستیم.همکارم «همفر» چه قدر هنرمندانه توانسته است با کمک محمدبن عبدالوهاب،از هیچ، همه چیز بسازد.خود ما هم از بس دروغ به خورد خلق الله داده ایم،باورمان شده است که مذهبی به نام وهابیت وجود دارد.بعد یادپرنس «کینیاز دالگورکی» روسی افتادم که مذهب جعلی بابی گری را پایه گذاری کرد، اما نتوانست از آن بهره برداری کند تا آنکه جاسوس ما «عباس افندی» کار را به نام بریتانیا رقم زد و منشأ شاخه های بهایی و ازلی و مرآتی و ثابتین و ناقضین و سهرابیون و طرفداران میسن ریمی و جمشیدی شد. هزارها شمشیربرنده نمی تواند یک ملت را این طور قطعه قطعه کند که ما انگلیسی ها با اعتقاد راسخ به شعار «اختلاف بینداز و حکومت کن» توانسته ایم« کن فیکون» کنیم. هنوز که هنوز است« انا شریک» می¬گوییم و با کمک طالبان و القاعده و داعش دمار از روزگار مسلمانان درمی آوریم. ای کاش  که من هم برای خودم مستر«جک استراو» بشوم تا روزی با نشرخاطرات سفرم به ایران همه را حیران و انگشت به دهان بگذارم. مگر نه آن است که من و «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه اسبق آمریکا از بانیان «دفتر امور ایرانیان» بودیم تا از مخالفان داخلی ایران حمایت کنیم؟ فتنه سال88هم از آستین ما درآمد. در نوامبر 2006 در منزل من بود که با کاندولیزا 1+5 را بنیان‌گذاری کردیم تا با رویکرد دو وجهی مذاکره - فشار، ایران را وادار به تسلیم کنیم؟بالاخره هواپیما در فرودگاه بین المللی تهران به زمین نشست.امروز توانستم در اجلاس مقدماتی کنفرانس امنیتی مونیخ که در مرکز مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت خارجه برگزار شد، شرکت کنم.

چهار شنبه 21 اکتبر - یزد

امروز با همسرم و همکارانم با قطار راهی یزد شدم. شاخک ها حسابی تیز بود . همه جا به پا داشتیم. نتوانستیم به دانشگاه یزد برویم. صلاح هم نبود که با مقامات استانداری تماس و ارتباط داشته باشیم. بنابر این در میبد و یزد و تفت، گشت و گذاری سیاحتی انجام دادیم و با کسانی که طبق برنامه بر سر راه ما سبز می شدند با رمز و اشاره گفت و گو -کردیم.کارها درست پیش نرفت. از شدت ناراحتی دلم می خواست که سرم را به دیوار خلا بکوبم! جمعه23 اکتبر - شیرازامروز تاسوعابود. می¬پنداشتیم مردم مشغول عزاداری هستند و به قدم زدن های ما در کوچه و خیابان توجهی نخواهند داشت.اما اشتباه می کردیم. یک مرتبه دورتا دور ما را جمعیت گرفت و شعار عزاداران حسینی کاملاً رنگ و بوی تازه ای پیدا کرد. مردم یک پارچه فریاد می زدند : جک به خانه ات برگرد! و پلاکاردی را بالا بردند که روی آن نوشته بود: تو توریست نیستی بلکه تروریستی! مصلحت نبود که بیش از این درشیراز یله باشیم. دیدار ما با اصلاح طلبان و دانشگاهیان برهم خورد. ناچار راهی مرودشت شدیم و از تخت جمشید بازدید کردیم. تا کنون پنج نوبت به ایران آمده ام. همین مقدار برای هفت پشتم کافی است.

 

جک استراو


 یک شنبه 25 اکتبر - اصفهان

هنوز پایم به هتل عباسی اصفهان نرسیده بود که مردم با پلاکارد و شعار به استقبال ما آمدند. ایرانی ها مردمان با احساسی هستند. من فقط قادربودم پلاکارد های انگلیسی را بخوانم. روی یکی از آن ها نوشته شده بود:city martyr catering English is not the enemy   یعنی شهر شهیدان جای پذیرایی از دشمنان انگلیسی نیست. مترجم به من دلداری داد که زیاد به دل نگیرم، چون این شعارها کاربرد داخلی دارد وعده ای تند رو را آرام می کند. مهم آن دسته دولتمردانی هستند که با حضورم در ایران موافقند و احساس عزتمندی می کنند.دو روز در اصفهان تاب می خوردیم. از میدان نقش جهان که بازدید می کردم به من خبر دادند که دانشگاه هنر باز است. همین طور الا بختکی سرمان را پایین انداختیم تا وارد شویم که یک دفعه دانشجویان جلویمان را گرفتند و گفتند: هش! مترجم گفت: یعنی ورود ممنوع. چاره ای نیست، حالا که دستمان به بیش نمی رسد به کم قناعت می کنیم. امیدوارم این اپیدمی همه گیر نشود. به هرحال انگلستان خرج دارد!

چهارشنبه 28 اکتبر - کاشان

امروز در راه سفر به کاشان خیلی نقشه ها کشیدم.هنوز به تأسیسات انرژی هسته ای نطنز نرسیده بودیم که خبر دادند کاشانی ها با ظروف آبگینه منتظرند تا از ما استقبال کنند. پرسیدم محتویات آبگینه ها از جنس انگور است یا خرما؟ گفتند: از جنس عقرب جراره! گفتم : این دیگر چه نوع نوشیدنی است؟ گفتند: خوردنی نیست بلکه زدنی است. ناگهان پشتم لرزید. چون ذکر خیر عقرب های کاشان را در سفرنامه های اروپایی خوانده بودم.شستم خبر دار شد که نقشه ی شومی کشیده اند. حس کردم، این ماجرا از پلاکارد و شعار بالاتر است. کاشانی ها به جای شعار، وارد میدان عمل شده بودند. با خودم گفتم این ها خودشان« عقرب آشنا » هستند و می دانندکه چه گونه با عقرب ها کنار بیایند، اما من انگلیسی، طاقت نیش و زهر عقرب جراره را ندارم. به تیمسار نماینده ی این شهر که رئیس پارلمانی دوستی ایران و انگلیس است، زنگ زدم و گفتم : فدای آن سگرمه های پر جذبه ات بشوم. این هم شد مهمان نوازی؟ با همان لهجه ی شیرینش پاسخ داد: نمی دانم شما انگلیسی ها چه کار کرده اید که هیچ کس از شما خاطره ی خوبی ندارد. حالا اشکال ندارد، تهران تشریف بیاورید در خدمت شما باشیم! فاجعه ای در حال رخ دادن بود که از سرمان گذشت. اما من در این چند روزی که مهمان تیمسار بودم. هرشب خواب عقرب می دیدم و از وحشت دو متر به هوا می پریدم.خدایی بود که این مأموریت به پایان رسید. بعید می دانم به این زودی ها به ایران برگردم! 




برچسب ها: جک استراو (1)، مستر همفر (1)، محمدبن عبدالوهاب (1)، وهابیت (1)، بهاییت (1)، عقرب جراره (1)، | نظر



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir


 

پایگاه جامع عاشورا